سخت بی تو با تو بودن
سلام ![]()
![]()
![]()
خوبید ؟
مام بد نیستیم میگذره
یه موضوعی رو راجع به این داستان بگم؟
وقتی که من روزهایی که بی تو گذشت رو تموم کردم این ایده به نظرم رسید که کامران عاشق خواهر دوقولوی ژینا بوده که بعدا ژینا نقش عشقشو رو بازی میکنه تا هومن بش کم کم بگه ولی وقتی با دوست پسر اینترنتیش قرار میذاره میفهمه که هومن و بعد روز از نو روزی از نوووووووو . همون اتفاقا میفته از اونجا به بعد تا اونجا که ژینا میمیره .
وقتی ژینا میمیره کلی کامران و هومن سعی مکنن که جسدشو منتل کنن به امریکا ولی چون نمیذاشتن وارد ایران شن نمیتونستن ژینا رو بیارن امریکا.
تا جایی که یه زن با موهای بور و ارایش زیاد و عینک دودی بزرگ با مانتوی گشاد تا هیکلش معلوم نشه از هواپیما پیاده میشه و میره یه راست سردخونه و میگه میخوام جسد غزل راسخ رو تحویل بگیرم(اسم ژینا شده بود غزل) میگن شما ؟ میگه که من خواهرشم غزال ![]()
![]()
![]()
مدارکش درست بوده جسد وبهش میدن واونم میگه که میخواد ببرتش امریکا . توی هواپیما از مهماندار اجازه میگیره و میره تو قسمت بار تا کنار جسد باشه . وقتی هواپیما پرواز میکنه اونم روسری و کلاه گیسش و عینکشو در میاره و داد میزنه من غزال نیستم غزال مرده من هومنم ![]()
![]()
تغیییر قیافه داده بوده تا بتونه که جسد رو بیاره امریکا کلی همون مرده ی غزل یا ژینای خودمون رو بغل میکنه .
ولی دیدم اینکه تموم شده پس یکم تغییریدمش و یه داستان دیگه کردمش .
حالا چرا این چرت و پرت تا رو گفتم؟
نمیدونم خواستم یه چیزی گفته باشم .
جواب نظرای گلتونننننننننننن
ستاره عزیزم : راه بابا اخرش خیلی عوض شده . نگو این حرف رو ستاره به خدا حتی این دو تا داستان در حد مقایسم نیستن . ای بابا من به این گلی رو تحویل گشت ارشاد بدی؟؟من که چرت و پرت میگم برات ژینا رو میکشم برات بذارم برم؟
چرا سلامتو برسونم خود بارون میفرستم پیشت
ته تغاری من : رویااااااااااااااااااااااا عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممم(این نظر رویایی بود )من قبل از تو کشتمش عزیز دمل. مرسی که میای
فاطمه شیطونم :
فک کردی فقط تو میتونی بم بگی شیطون ؟دیدی اخرش رکوردت شکست . اکشال نداره گلم .مرسی که میاییییییییی .
سیمای گلللل :نخیر اون کمربند فقط واسه منه وسیله ی دفاعی منه
.نه عزیزم سکته ی خفیف اشکال نداره
مرسی که میای کلم دوست دارممممممممم
مهشید عزیزممممممم:چشم من از این ستاره رمز موفقیتشو میپرسم
اره میگم این غزل زیادیش نیست بره لب دریا با کامران
یکم اذیتش بکنم؟ مرسی که میای عزیزم
نیکا جونم : گل من تو از ژینا خیلیییییی بهترییییییییییی . خیلی خوش حال میشم که اسمتو میبینم تو قسمت نظرا . مرسی که میای وبم عزیز دلم
پریسااااااا :واییییی بیا بغلم . اره خودمممم . عین این فیلم هندیا که و تا خواهر بعد از چند سال همو پیدا میکنن .
نمیدونی چقدر خوشحال شدم که اسمتو دیدم تو نظرا .
دوست دارممممممممممممممممممم
شمیم همکار گلم : باشه عزیزم من خودم فردا بهت زنگ میزنم باشه ؟؟؟ راستی من خودمم یه دساتان تو نظرم که میتونیم با هم اینارو قاطی کنیم ( با ایده ی تو ) یه چیز خوب بشه ![]()
همتای نفسم : وای مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی که میای گلم . منممممممممممم عاشقتمممممممممممممممممممم
سنا جونم: مرسی که اومدی وبم گل من
بازم بیا خوب؟
فریبای ماهم : من دلم برا صدات تنگ شده ![]()
خوش حالم که مشکلت حل شد .بله عزیزم معلومه که هومنی مظهر عشق .من گناه دارم هر کاری میخوای بکنی سر اون ژینا بیار . دوستتتتتتتت دارممممممممممممممممممممممممممم
ساقی عزیزم: خیلی خوش حال شدم اسم گلتو دیدم تو نظرا بازم ممنون گلمممممممم
سحر شطولین : اخ جونننننننن تو هم اومدی وبم .مرسی عزیز دلم . بازم بیایاااا من دلم تنگ میشه
مینا جونممممم : موافقم بات گل من باید نقش هومنی رو زیاد کنم من خودم بیشتر دوست دارم تو داستانا از هومن بخونم نمیدونم چرا .ولی نتونستم تو این قسمت زیاد هومنو رو بیارم ولی عوضش داستان بعدیم فقط هومنی
مرسی که میای وبممممممم
شهرزادددد :اوه پس امروز بیشتر قلبت میزنه . مرسی که دوباره میای وبم ( دوست دارم خیلییی زیاد )
مریم : اخ جونننننننن توام اومدی .مرسی که میای عزیز دلممممممممممم .
وووووو بهاری جونم: نه بابا به قول نیما
گر یادم بکنی یا نه من از یادت نمیکاهم
تو را من چشم در راهم .
مرسی که اومدی گلمممممممممممممم ![]()
![]()
خیلی خوب دیگه داستان
دو مورد قبلش
۱ این قسمتو زیاد دوست ندارم ولی سعی کردم خیلی از حزفامو توش به کامران بگم
۲ . این داستان تا دوس قسمت دیگه تموم میشه و بعدش نوبت داداش هومیی
( وایستا ببینم چی بعدش نوبت داداش هومی؟؟؟ - هان ؟ ژینا جان من الان میام با هم حرف میزنیم خوب؟)
من برم با این حرف بزنم شمام داستانو بخونید
داشتم تند تند وسایلمو جا به جا میکردم .اما حس یکردم یه نفر داره نگاهم میکنه . از کنار اینه که رد شدم . خشکم زد لباسایی که تو دستام بود افتاد زمین و به اینه خیره شدم . یه نفر داشت از تو اینه بهم نگاه میکردم . شبیه من بود اما من نبودم . دستمو روی شیشه ی اینه گذاشتم. کسی که اون پشت بود من نبودم .
با عصبانیت بهم نگاه میکرد . بند بند اعضای تنم شل شد .
- غزال تویی؟
صورتمم به اینه چشسبوندم شاید بتونم برم اونورش. ولی باز هم چیزی نگفت . با عصبانیت بهم خیره شدم بود . اون از من چی میخواست ؟
یه هفته بود که تا از کنار اینه رد میشدم همون دو چشم عصبانی بهم خیره میشد و اون از من چیزی میخواست بیشتر از موجودیتم . بیشتر از شکافتن زمین و بیشتر تا اسمون پرواز کردن . اون از من کامرانو میخواست . اون میخواست که کامرانو تنها بزارم . تنها چیز ارزشمند من . بدون کامران من نمیتونستم نفس بکشم وبدونش من گم میشدم ولی اون داد و بیداد میکرد و میگفت که باید کامرانو تنها بزارم . هر بار که از کنار اینه رد میشدم اون جیغ میکشید . برای من اظهار تاسف میکرد و میگفت که چقدر بدبختم . اون از من میخواست که کامرانو رها کنم . همیشه حضورشو حس میکردم که با نگاهای اکنده به تنفرش پیشم و اون میگفت .میگفت و از کوچک کردن من پیش خودم لذت میبرد .
اون به من میگفت اشتباهی . من اشتباهی بودم . من اشتباهی اینجا بودم من اشتباهی غزل بودم من یه اشتباه بزرگ بودم .
گاهی اون دختر توی اینه با غزل توی وجود من دعواشون میشد و من مات ومبهوت بهشون نگاه میرکدم . و دنبال خودم میگشتم من کجا بودم ؟ من از اون دو تا هیچی نمیدونستم من از خود مم چیزی نمیدونستم .
اونقدر گاهی اوقات تحقیرم میکرد که گوشهامو میگرفتم و با تمام وجودم گریه میکردم و یقینا اگه اینه کادوی کامران نبود میشکستمش . اینه رو به پشت به دیوار تکیه دادم . اما فرقی نکرد . حالا اون همه جا بود . به هر جا که نگاه میکردم . پشت پنجره لای برگهای کتاب توی غروب گاهی کنار منو کامران و همه جا . اون همه جا بود .
بعد از مدتی ترک خوردن پوستمو حس کردم و اون که وارد رگهای بدنم میشد داخل بدنم میرفت و حالا اون جزئی از شخصیت من بود
یکشنبه ی هفته ی بعد بود . ماشین کامران بغل خونه بوق زد . سرمو از پنجره بیرون اوردمو و داد زدم
– اومدممممممم .چمدونم رو برداشتم و به طرف در دویدم . با دیدن چهره ی کامران ایستادم . یه لحظه دورو برم و فراموش کردم .به چشاش خیره شدم . انگار افتادم توی یه چاله . یه گودال عمیق سر تا سر مشکی .توی سیاهی چشاش با سرعت سقوط میکردم. هر چه پایینتر میرفتی باز هم سیاهی چشماش ادامه داشت و در اخر گودال انگار که برمیگردی در اخر گودال دوباره به چهره ی کامران میرسیدی
ته گودال همون چهره ی کامران بود که لبخند میزد .لبخند زدم . هومنم توی ماشین بود . براش دست تکون دادم و رفتم نشستم . هومن خیلی پکر بود . دستمو روی شونش گذاشتم
– چیزی شده هومن ؟ . برگشت و بم نگاه کرد نه ...نه...فقط...هیچی ولش کن – هومن بهم بگو – نه نمیخوام ناراحتت کنم .........فقط دلم برای غزال تنگ شده هخمین امروز صبح رفته بودم سر قبرش بعد یادش افتادم ...چیزی نیستش .خودمو هل دادم طرف صندلی . نا خوداگاه اخمام رفت تو هم و اروم گفتم
– منم دلم براش تنگ شده .کامران اینه رو روی صورت من تنظیم کرد و بم لبخند زد . یه لحظه همه چیز یادم رفت غزال همه چی . خودش فقط چشاش توی اینه معلوم بود ولی من کل صورتم . یه لحظه صورت یک نفر دیگه ام توی اینه معلوم شد . یه نفر خیلی عصبانی . همون دختری که تو اینه بود . با همون عصبانیت همیشه بهم خیره شده بود . تا خواست چیزی بگه صورتمو برگردوندمو به بیرون خیره شدم . به مردمی که داشتن رد میشدن . یه لحظه همشون برگشتن و به من خیره شدن . تبدیل شدن به همون دختر توی اینه . پنجاه تا شبیه همون چهره به من خیره شده بودن با همون عصبانیت . تا دهنشون رو باز کردن که چیزیبگن شیشه رو کشیدم بالا .
حالا تصویرش روی شیشه نقش بست دوباره با همون عصبانیت نزدیک من بود . داد زد
– کامران رو تنها بذارررررررررررررررررررررررررر.تمام بدنم لرزید . این صدا توی گوشم میپیچید . کامرانو تنها بذار کامرنو تنها بذار . بدون اختیار دستمو روی گوشام فشار دادم و سرمو محکم زدم به صندلی جلو که هومن نشسته بود و بلند گریه کردم
– نه نه نهههههههههه . مشتمو به صندلی میکوفتم . کامران ماشینو نگه داشت . هردوشون برگشتن طرف من .کامران:غزالللللل غزالم حالت خوبه؟ . هومن فقط با ترس نگاهم میکرد . کامران دستشو دراز کرد و روی گونه هام کشید
– تو چت شده غزال من؟؟؟؟دستشو بدون اختیار گرفتم و سفت فشار دادم . سرمو روی دستش فشار میدادم . کامران به هومن نگاه کرد
– هومن تو رانندگی میکنی من برم پیش غزال؟؟جاهاشونو عوض کردن و کامران اومد عقب کنار من . سرمو روی شونش گذاشتم و گریه کردم . هومن هر از گاهی برمیگشت و مارو نگاه میکرد اما هیچی نمیگفت .
- اخه چرا گریه میکنی دختر خوب؟؟ - من ...من نمیخوام از پیشت برم کامرن نمیخوام ما جدا شیم .......من نمیخوام مثل اون غو تو عشق غرق شم کامران .
کامرانم همش دلداریم میداد که هیچ چیزی نمیتونه مارو از هم جدا کنه چرا همچین فکری میکنی . ولی من تو دلم میگفت هیچ چیزی به جر اینکه من غزال نباشم.
توی فرودگاه با هومن خدافظی کردیم .کامران و هومن هم رو بغل کرد و بعد من هومن رو بغل کردم . اروم در گوشم گفت
– ببخشید که ناراحتت کردم واقعا نمیخواستم . لبخند زدم – نه عزیزم برای این گریه نکردم .و بعدش من و کامران سوار هواپیمای لندن شدیم
از شیشه به درون ابرا نگاه کردم .
– کامران – جانم ؟ - به این اعتقاد داری که ادم با عشق میتونه پرواز کنه ؟ - فک کنم – پس بالاتو به من قرض میدی تا بتونم برم رو ابرا ؟ - بری رو ابرا چی کار؟ - تو دوست نداری اونجا باشی؟ - نچ – چرا ؟؟؟؟؟؟ - اخه اونجا مک دونالد اونجا شعبه نداره من گشنم بشه ابرپلو بخورم ؟ - شکمووووووو ولی من دوست دارم اونجا باشم .......من میدونم که بین اون ابرا زندگی جریان داره مثل همون عالم توی برکه .
دوست دارم اونجا باشم از همه ی ادما دور باشم از اون بالا نگاشون کنم و به حماقتشون بخندم . میتونی روی ابرا راه بری . زندگی توی اسمونا ......چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟ - اوم زیاد کارتون باربی میبنی نه؟ .
رومو برگردوندم
– حالا قهر نکن غزال غزال . توی ابرا دوباره همون چهره ظاهر شد . صورتمو برگردوندم . – چی شد غزال. ؟ سرمو گذاشتم روی قفسه ی سینش تا اشکامو نبینه - اخه تو که انقدر لوسی چرا قهر میکنی؟ - کامران میترسم ....خیلی میترسم ..... کامران یکی همش دنبالم میترسم کامران .صدای قلب کامران که مثل لالایی بود تو گوشم میپیچید و نوازش دستاش غرق ارامشم میکرد . خیلی زود خوابم برد .
نمیدونم چند ساعت خواب بودم که با نوازش دست کامران که میگفت بیدارشو رسیدم بلند شدم . خیلی خوابم میومد همش تو فرودگاه تا کامران ساکارو بگیره چرت میزدم .
توی تاکسی که نشستیم هوا تاریک شده بود .
– کامران خوابم میاد – الان میریم هتل بگیر بخواب . به بیرون پنجره نگاه کردم . لندن خیلی قشنگ بود سبک خونه ها . محله های شهر ....مردمش....همه چی قشنگ بود – کامران لندن رو دوست دارم – منم خیلی دوستش دارم خیلیی شهر قشنگی . – من اولین بار که میام لندن . – غزالللللللللل؟ . همونطور که به بیرون شهر نگاه میکردم گفتم – هوم؟؟؟ . برگشتم و نگاش کردم . خیلی متعجبانه نگام میکرد – چیزی شده – احیانا ما شش ماه پیش با هومن لندن نبودیم برای کنسرت تو هم اومده بودی؟ - اوه راست میگی . صورتمو برگردوندم تا از چشام نخونه دارم دروغ میگم – یعنی اینکه منظورم تنهایی بود اصلا تو کاری به جر ایراد گرفتن از من نداری؟ اه گیجم نمیفهمم چی میگم میخوام بخوابم . سرمو روی شونش گذاشتم .تا چشامو بستم دو باره همون دختر تو اینه بهم حمله کرد جیغ کشید . یه لحظه تمام بدنم لرزید . دیگه خسته شده بودم .اونقدر خوابم میومد که خیلی یادم نیست توی تاکسی چی گذشت .
وارد هتل که شدیم کامران رفت تا یه اتاق بگیر منم روی یه صندی تو لابی نشستم . هتل خیلی شیکی بود . روی سقف نقاشی شده بود و همه جای دیوارا تزیین شده بود . فرشا و مبلای سلطنتی و گرون قیمت با لوستر های خیلی بزرگ .همه لباسای رسمی پوشیده بودن. کامران از دور اومد
– بیا بریم خانوم خوابالو .دستشو گرفتم . سرمو روی شونش گذاشتم و چرت زدم راه میرفتم اما چشام بسته بود . فقط از صدا ها میفهمیدم که تو اسانسوریم .توی راهرو نزدیک بود بخورم زمین .کامرانم خندید و منو رو دستاش بغل کرد . منم جدی جدی خوابم برد . افتادنمو روی تخت احساس کردم . دستشو گرفتم – کامران نرو همینجا باش – هستم خانومی همینجام . بعد سویت شرت و کفشامو درورد تا راحت بخوابم .نمیدونم چی شد که سر از اونجا دروردم . همه جا مه بود . اصلا جلوی پاتو نمیتونستی ببینی . صدای کلاغا میومد . و درختا خشک شده بودن . من تنهای تنها اونجا بودم .
– کامراننننن کامرانننننننن بیا کمکم کنننننننننکامران من اینجام .........نمیتونم جایی رو ببینم....کامران کمک .
حس کردم یکی پشت سرم . برگشتم
– کام........ . دوباره همون کابوس همیشگی همون دختر توی اینه . جیغ کشیدم و دویدم . – کمک کمکککککککککککککککککککککککک . دنبالم میومد . یهو جلوی پام سبز شد با همون اخم و چهره ی زرد . برگشتم تا از طرف دیگه برم و باز اونجا بود به هرطرف که نگاه مکیردم اون اونجا بود . انگار ازش کپی گرفته بودند .دو تا از اون دختر تو اینه اونجا بود . همه با یه حالت با یه اخم . مثل یه ارتش منظم به طرفم میومدن و لحظه به لحظه نزدیکتر میشد . محاصره ام کرده بودند . هیچ راه فراری نداشتم . دایره ی محاصرشون کوچکتر میشد . کم کم بهم رسیده بودن .
– کامراننننننننننننننن کمککککککککککککککککک.به سرم چنگ زد و مو هامو کشید
– کامران رو تنها بذاررررررر .جیغ کشیدم و از خواب بلند شدم
– کامرانننننننن کمککککککککککککککک.نفس نفس میدم . کامران از خواب بیدار شد و از تخت خودش پایین اومد و روی تخت من نشست
– غزال؟؟؟؟؟ - کمک کمک کمک کمکم کن . برام اب ریخت .نمیتونستم خوب نفس بکشم . تمام بدنم میلرزید . کامران – خواب بود غزالم خواب بود . سرمو گرفت و گذاشت رو سینش . بغلش کردم . تازه زدم زیر گریهههههههههه . جیغ میزدم گریه میکردم . حتی از صدای قلب کامران هم میترسیدم . کامران سرمو نوازش میکرد - کامرانننننننن میترسم میترسممممم – نترس گل من نترس غزال من ....من اینجام نمیذارم کسی اذیتت کنه . باشه ؟ گریه نکن خوب؟ . شونه هامو گرفت و از بغلش بیرون کشیدم . اشکامو پاک کرد – کامران من میترسم ...... کامران اینجا بخواب کنار من بخواب من میترسم تو نباشی اون دوباره میاد ....کامران نرو پیش من بخواب . دستمو گرفت – من همین جام گلم . بغلش کردم و به خواب رفتم . بدون اینکه بدونم دارم چی کار میکنم .از خواب که بیدار شدم اوین تصویری که دیدم چهره ی کامران بود . خوابیده بود خیلی اروم . زیبا بود خیلی زیبا . اروم گونشو بوسیدم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم . ولی زود صورتمو برگردوندم . الان دوبره صورتش میاد که کامران رو تنها بذار . اما وقتی برای دومین بار به کامران خیره شدم خشکم زد . از تخت پایین اومدم و این بار چهره ی سیاوش اومد جلو چشم . نا خود اگاه گفتم
– وایییییی. کیف پولمو برداشتم و به عکس سیاوش خیره شدم .- سیاوش منو ببخش منو ببخش . عکسشو غرق بوسه کردم . رفتم تو تراس و به خونه ی سیاوش زنگ زدم . دیگه نمیتونستم تحمل کنم دیگه غرور نمیتونست صد دل تنگیم بشه . زنگ خورد . تمام بدنم میلرزید چشامو بستم هی بالا و پایین میپریدم. بعد از چند دقه صداش شنیده شد تقریبا داد زدم – سیاوششششششششبفرمایید
– منم سیاوش خوبی – شما .؟ . تمام ذوقم ازبین رفت – پس منو یادت رفت ؟ بغض کردم – وای غزل تویی خوبی عزیزم ؟ . خیلی وقت بود که کسی منو غزل صدا نکرده بود – اره – خیلی بی وفایی خیلی زیاد فکر کردم منو یادت رفت نزدیک دو ماه که بهم زنگ نزدی – اوهوم چون باهات قهر بود .خواستم شروع کنم . باهاش درد و دل کنم و بگم که غزال مرد و تو اونموقع که نیازت داشتم نبودی حتی میخواستم ماجرای کامرانم بگم اما یهو گفت – خوب غزلم من الان دوستام اینجان باید برم مرسی که زنگ زدی دوست دارم بای . میبوسمت .تمام بدنم سست شد . بغض وجودمو گرفت .لبامو به هم فشردم و تلفن و پرت کردم
– اصلا برو به درک .به دیوار تراس خیره شدم و به شهر نگاه کردم . دیگه بهش زنگ نمیزنم .
کامران دم در ظاهر شد . با همون لبخند همیشگی
– با کی حرف میزدی .اه خدایا کامران و سیاوش چقدر متفاوت بودن . هروقت که غصه داشتم کامران کنارم بود به حرفام گوش میداد و انگار میتونستم بهش تکیه کنم و اون زیبا حرف میزد و سیاوش فقط وقتایی که بی کار بود مال من بود سیاوش زبر بود زمخت بود.
- اومم...با مامانم - ااااااا خوب بود حالش چطور؟ غزل چی ؟غزلم خوبه ؟ مگه قرار نبود بیاد اینجا .؟
خندم گرفت یه خنده ی تلخ از سر مسخرگی زندگی . غزل جلوی روت وایستاده .
اولین بار بود که کامران در باره ی من حرف میزد واز این خیلی لذت بردم . کامران یه طور عجیبی نگام میکرد که تمام بدنم لرزید اما وقتی فهمید دارم نگاش میکنم دوباره حالت عادی به خودش گرفت
- نه...نه غزل حالش خیلی بد بود کامران.خیلی بد براش دعا کن .
شونه هامو گرفت و به خودش نزدیک کرد و هر دومون به بیرون از تراس خیره شدیم .
بعد از چند دقیقه گفت
–من میرم پایین صبحونه رو سفارش میدم وتو ام اماده شو بیا و بعدش بریم بیرون دیر نکن و ....دوست دارم - منم دوست دارم . اومد جلو پیشونیمو بوسید – زود بیا . کامران رفت و من تا چند دقه فقط به دری که ازش بیرون رفته بود خیره شدم . بعد به خودم اومدم و رفتم سراغ چمدونم . یه تاپ سفید که روش کلمه ی لاو به طور فانتزی نوشته شده بود پوشیدم با یه شلورک جین . یه سویت شرت مشکیم برداشتم و رفتم پایین . کامران پشت صندلی برام بای بای . کرد هر وقت میدیدمش به نظرم جدید میومد. هیچ وقت بهش عادت نمیکردم همیشه نو بود . رفتم و کنارش شستم .- خوب موسیو کامران امروز کجا میریم
– لندن اونقدر جاهای دیدنی داره که نمیدونم کجا بریم .بعد از خوردن صبحانه به پیشنهاد کامران رفتیم هاید پارک که قسمتی از رودخانه ی تایمز
ازش میگذشت . پارک خیلی بزرگ و قشنگی بود .
-
کامران اینجا خیلی قشنگ – به پای پارک خودمون نمیرسه – بله بله شما درست میفرمایید – میدونی یکی از چیزای جالب این پارک چیه؟ - چی؟ - اینجا هرکی میتونه هرچی دلش میخواد رو داد بزنه و بگه هیچ کس حق نداره چیزی بش بگه – واقعا؟ - اوهوم – حتی یکی مثل من میتونه داد بزنه و بگه ......(بلند داد زدم )کامرانننننننننننننننننننننننننن عععععععععاششششششششششقتمممممممممم
- اگه من بتونم حتما توام میتونی و بعد بلند گفت
– منمممممممم عاشقتمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم .همه هاج و واج مارو نگاه میکردن ولی منو کامران فقط میخندیدیم .
با هم رفتیم روی یه پل که روی رودخونه زده بودن و به اب خیره شدیم . روی پل خم شدم . کامران کمرمو گرفت بلندم کرد و گفت - نمیخوای که خودتو بندازی تو رودخونه تا از نزدیک همون دنیایی زیر اب رو ببینی میخوای؟ . خندیدم و به پل تکیه دادیم . به ابی رودخونه خیره شدم . حتی توی رنگ ابیش هم میشد غرق شد . اب اروم تکون میخورد و من واقعا مطمئن بودم که اون زیر یه جادو . یه جادو به نام عشق. زیر اون سطح اب .محو تماشاش بودم که کامران زد به بازوم . نگاش کردم . به روبرو اشاره کرد
– نگاه کن غزال – اوه مای گاد. هر دومون ناخوداگاه خندیدیم . دو تا غوی خیلی قشنگ بودن که کنار هم شنا میرکدن . خیلی زیبا بودن . مثل عشق قشنگ بودن. سرشون خم بود . سفید بودن . روی اب حرکت میکردن و اب رو میشکستن و جلو میرفتن . اه خدایا با هم بودن چقدر قشنگ . کامران– عاشق همن .....مثل من و تو – کاش از هم جدا نشن ....مثل من و تو .بغلم کرد
– من و تو هیچ وقت از هم جدا نمیشیم .من و کامران محو تماشای اون دو تا غو بودیم که اروم اروم شنا میکردن و به طرف ما میومدن .زیبا ترین صحنه ای بود که تا به حال دیده بودم . نزدیک بیست دقیقه بهشون خیره شدیم تا که به ما رسیدن و زیر پل ناپدید شدن .
نمیدونستم چرا بغض کرده بودم . دستام میلرزید . کامران دستامو گرفت و بوسید . ولی من فقط به اسمون خیره شده بودم . سعی کردم اشکام رو نبینه ولی نمیتونستم جلوشون رو بگیرم . چشمم پر اشک شده بود . به اختیار اشکام ریختن . زود پاکشون کردم
غزال من چرا ناراحت؟؟؟؟ - چیزی نیست یه چیزی تو چشام رفته . دوباره اشکام ریختن .
- غزال . دستامو گرفت .
– چزا ناراحتی؟؟؟؟ هان عزیزم؟ . – کامران ....من توی یه دروغ بزرگ زندگی میکنم – چی؟ . دستمو از دستش بیرون کشیدم و رو به روش وایستادم . یه لحظه تمام وجودمو شهامت گرفت . چشامو بستم- کامران....من...من اونی که تو فکر میکنی نیستم .
بعد از چند لحظه با ترس چشامو باز کردم .ترس از عکس العمل کامران اما برخلاف انتظارم اون خونسرد رو به روم وایستاده بود و میخندید . دستمو گرفت
– غزال اتفاقا تو دقیقا همون کسی هستی که من فکرشو میکنم – نه کامران نه گفتم که نیستم . دستمو از دستش کشیدم بیرون و چند قدم رفتم جلونه غزال من مطمئنم تو همونی که من فکرشو میکنم
– نه نیستم نیستممممم-
اکی پس تو کی هستی؟ . سست شدم . – من...من . بغض کردم ....من نمیدونم کیم ....من نمیدونم کیم . کامران ابروهاشو برد بالا و اروم خندید – پس از کجا انقدر مطمئنی که اونی که من فک میکنم نیستیهیچی نتونستم بگم . دستمو گرفت - بیا بریم دیگم نبینم از این حرفا بزنیا .
توی پارک قدم میزدیم . هوا افتابی بود و چمنا زیر پامون برق میزدن . نزدیک دو کیلومتر پیاده راه رفتیم . پارک خلوت بود . از بین چند تا درخت گذشتیم تا به منطقه ای رسیدیم که هیچ کس جز منو کامران اونجا نبود . سر تا سر سبز و توسط درختهای بزرگ احاطه شده بود . چمنا میدرخشیدن و ابرا به شکلای مختلف تو اسمون نمایان بودن . رودخونه تایمز از اون نزدیکیهای رد میشد
میتونستیم ببینیمش .
کامران دستمو سفت فشرد
– بیا بدوییم – باشه یک دو ... – نه وایسا ولی مسابقه نه . خوب؟ منو تو همه جا با همیم هیچ جا با هم مسابقه نمیدیم همیشه با همیم اکی؟ - اکی . دستشو سفت گرفتم . یک دو سههههههههههههههههههههههههههههههههه .و از تپه پایین دویدیم .
– یهووووووووووووووووووووو . با تمام وجودم میدوییدم انگار که تازه ازاد شده بودم میدوییدم و فریاد میزدم . اصلا خسته نمیشدم . کامرانم میدویید . دور اون محوطه ی دایره مانند میدویدیم و جیغ میزدیم . دستامونو مثل هواپیما کردیم و به طرف مرکز دویدم . انقدر سرعتمون زیاد بود که محکم به هم خوردیم .و از این فشار هردومون پرت شدیم . نه من هنوز پر از انرژی ام . هردومون بلند شدیم و دستای هم گرفتیم و چرخیدیم . با سرعت میچرخیدیم. حس میکردم داریم کره ی زمین رو میچرخونیم . به بالای سرمو خیره شدم . اسمون و درختا با سرعت دور سرم میپرخیدن و باعث میشد که سرم گیج بره . به کامران نگاه کردم . صورتش دور درختا میچرخید . میخندید . موهاش پخش شده بود و چشای گیج کنندش .صورت کامران دورم میچرخید . پاهام درد گرفته بود . بدون اینکه خودم بخوام یکی از دستای کامران و رها کردم و با فشار خوردم به اونیکی دستش . منو روی دوتا دستش بغل کرد و بازم چرخید . دستامو سفت دور گردنش حلقه کردم . – هووووووووووووووووووووووووووووووو .سرم گیج رفته بود .گردنشو سفت چسبیدم . رنگ سبز چمنا و ابی اسمون دورمون میچرخید . کامرن سرش گیج رفت و در اخر هر دومون افتادیم زمین . در حالی که از خنده نمیتونستیم نفس بکشیم . خیسی که چمن داشت بدنمو خنک میکرد
من:به قول هومن هوووووووو خیلی کیف داد . کامران طاق باز دراز کشیده بود . غلط زدم و رفتم بغلش کردم . اروم پیشونیمو بوسید .
هردومون طاق باز روی چمنا دراز کشیدیم و به اسمونا خیره شدیم به ابرا .
به پرنده هایی که از بالا سرمون رد میشدن به شاخه های درختا به طبیعت .
و اونقدر این عمل طول کشید که تا اسمون به رنگ سرخ درومد و بعد رو به تاریکی رفت . کم کم تصویر محوی از ستاره ها دیده میشد .
هوا تاریک تاریک شده بود و اسمون پر از ستاره هایی بود که چشمک میزدن و ماه بزرگتر از همه . توی اسمون داشتم با ستاره ها شکل درست میکردم .کنار هم میذاشتمشون شاید شبیه چیزی شن . سنیگینی نگاه کامرانو حس میکردم . به پهلو دراز کشیدم و بش خیره شدم .
چند دقه فقط سکوت بود . سکوت شب امیخته با صدای جیرجیرکها و تکون خوردن اب رودخونه و روشنایی ستاره ها و گرمای عشق بین منو کامران .
غزال یادت بهت گفتم اولین بار که ترورو دیدم چه حسی داشتم؟؟؟؟.
-
خیلی خوب-
تووقتی منو دیدی چه حسی داشتی .-
خوب.....سرمو برگردوندم و دوباره به اسمون پر از ستاره خیره شدم . خدایا من از کجا بدونم که غزال چه حسی داشته ؟؟؟ چشامو بستم . خودشم که نیست ازش بپرسم .اکی انگار این تنها راه حل . تصمیم گرفتم هر چی ته قلبم بگم واقعا همون احساسی که داشتم .دست کامران رو فشردم .
- خوب.... بعد از چند دقعه سکوت بلاخره تونستم حرف بزنم .
- کامران برام اشنا بودی ....انگار انگار قبلا دیده بودمت ولی هر چی فکر میکردم یادم نمیومد کجا.....اشنا بودی.....نه طوری که فقط یه بار دیده باشمت نه انگار هر لحظه باهات سر و کار داشتم و الان هر چی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد . انگار هم کلی میشناختمت و هم هیچی ازت نمیدونستم ...... یه غریب اشنا .
یه قطره اب روی گونه ام چکید .
کامران حرفمو تکمیل کرد
– انگار اون فرد از قبل توی قلبت زندگی میکرد .با حیرت نگاش کردم- دقیقاااااا - انگار اون همیشه تو قلبت بوده و جالا داری کنار خودت میبینیش و میگی این اینجا چی کار میکنه ؟ انگار صاف از قلب تو بیرون اومده - دقیقا....برات مثل یه افسانه میمونه . چشمم به ماه خورد . چند قطره ی دیگه اب روی پیشونی و پشام فرود اومد .
– همیشه صورت یکی رو توی ماه میدیدم انگار که یه صورت نقاشی شده و وقتی تورو دیدم-
حس کردم این چهره ی تو ئه که توی ماه-
اوهوممممممممممم . حرفای همو تکمیل میکردیم . قطرات یکی پس از دیگری فرود میومدن .- انگار هر حرفی که میزنه
- تو از قبل میدونستی چی میخواد بگه ................ به نظرت اون زیبا ترین فرد توی دنیاس............... وقتی که حرف میزنه انگار دنیا میسته تا ببینن اون چی میگه
- انگار خدا رو تو دستاش حس میکنی وقتی که عشقش تورگات حس میکنی خداست که تو وجودت .....کامران تو دقیقا میدونی من چی میخوام بگم
بارون اونقدر شدید شده بود که نمیشد باش وقاومت کرد .هردومون بلند شدیم .
بارون به شونه ها مشت میزد و صدای رعد و برق هر چند لحظه میپیجید .
قطره های بارونن که با سرعت پایین میومدن دیدن چهره ی کامرن و سخت میکرد گونه هام از قطره های بارون خیس بود .چمنا لیر شده بودن
کامران دست منو گرفت - دلم نمیخواد برم خونه
– منم همینطو خیلی وقت بود که دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم .دست همو گرفتیم .کامران دستشو روی شونه هام گذاشت و منم دستمو دور کمرش حلقه کردم . اروم قدم میزدیم .صدای شرشر بارون میومد و سرمایی که دوست داشتم .درختا به خاطر باد تکون میخوردن و صدای ریزش برگاشون شنیده میشد .
تمام لباسام خیس شده بودن . سرمو روی شونه ی کامران گذاشتم و چشامو بستم .
بیست قدم که رفتیم کامران ایستاد و اروم کمرمو گرفت و چرخوند تا رو به روش قرار گرفتم . چشامو باز کردم کنار رودخونه بودیم . باهاش پنج قدم فاصله داشتیم . قطره های بارون روی تن رودخونه میخوردن و میکشستنش و موجای کوچکی درست میکردن . تمام پوست رودخونه از قطرات بارون زخم بود .قطرات بارون سد بین چشای من و کامران بودن . دستمو بالا اورد و گفت .
- این خانوم غوی عاشق به بنده افتخار میده که زیر بارون با هم رقصیم ؟
به اطراف نگاه کردم
- من که صدای موزیکی نمیشنوم که باش برقصیم .
دستاشو رو چشام گذاشت و پلکامو بست - خوب گوش کن میشنوی .
بعد سرمو طرف چب قفسه ی سینش گذاشت . خوب گوش دادم .
صدای باد با صدای قلب کامران و برخورد قطره های بارون به سطح رودخونه با هم امیخته شده بود
- میشونی؟
سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم
-
فک کنمدستامو دور گردنش حلقه کردم اونم دستاشو رو پهلو هام گذاشت . اروم به چپ و راست میرفتیم مثل تاب اروم تکون میخوردیم . با ملودی قطرات بارون میرقصیدیم . به چهره ی کامران نگاه میکردم . اونقدر گیج کننده بود که هیچی ازش نمیفهمیدم . چهرش خیس شده بود و دو سه دسته از موهاش توی صورتش ریخته بود . دلم میخواست فقط نگاهش کنم فقط نگاهش کنم .
به اون صورتی که از سرما زیر بارون میلرزید نگاه کنم .صورتشو برد بالا و به اسمون خیره شد . منم صورتمو بردم بالا و نگاه کردم . بارون محکمتر به عضلات صورتم میخورد . و ماه و ستاره ها زیر پوششی از قطره های بارون معلوم بودن .
کامران اروم گفت
– اخه جرا میاین زمین؟ چرا قصر اسمون رو ول میکنید و میاید روی این خاک . چرا میاید پیش ادما ؟ اینجا نیاید ....ادما عشق یادشون رفته .... اسمون قشنگتر ....اخه چرا میاید رو زمین ؟. سرمو پایین و اوردم و به چهره ی کامران خیره شدم . دستام یخ کردم بود .لبخند از صورتم محو شد . بدون اینکه خودم بخوام دستمو رو صورتش کشیدم . کامران هم سرشو اورد پایین.
بغلش کردم و گونه های یخمو روی صورتش کشیدم . تازه فهمیدم چقدر قشنگ و چقدر من دوستش دارم . از زیباییش یخ کرده بودم .
-
کامران فک کنم ...فک کنم من بدونم چرا میان اینجااز بغلش بیروون اومدم و توی چشاش خیره شدم
- برای ....برای تو میان کامران . میان تا چشای تورو ببینن . تا به تن تو بخورن . برای اون صورت قشنگ تو میان کامران من ......کامران عزیز من .
میان تا تورو ببینن حاضرن بخاطر دیدنت اسمون و ول کنن .
نفس عمیق کشیدم و بوی بارون رو استشمام کردم . کامران دستمو بالا برد و من اروم چر خیدم . قطره های بارون فرود میومدن حس کردم قطره های عشق که روم میباره . خندیدم خنده ای از ته دلم ولی بدون دلیل . چرخیدن خودم و توی اب نا ارام رودخانه دیدم .
دست کامرن که بالا بود و من گرفت بودمش و میچرخیدم و قطره های بارون که فرود میومدن .
کامران دست دیگرشو پایین نگه داشت و من روش خم شدم . سفت کمرمو گرفت . همونطور که روی دست کامران خم شده بودم به اب رودخونه خیره شدم که عکس منو کامران توش افتاده بود و قطره های بارون میلرزوندنش .
برگها روی سطح اب افتاده بودن . چشامو بستم . و وقتی دوباره به رودخانه نگاه کردم باز همون دختر توی اینه به جای عکس من و کامران بود . ولی این بار اخم نکرده بود لبخند زده بود فقط نگاش میکردم .زمزه کرد
– نگهش دار.کامران با یه حرکت منو بلند کرد و تو اغوشش انداخت .
و اون لحظه بود که جادویی ترین حس دنیا توی وجودم راه یافت . با فکر کردن بهش تمام بدنم میلرزید . از زیر زمین یه چیزی مثل نور بیرون اومد و با تمام وجود رفت تو بدن من . قلبم داشت قفسه ی سینه ام و میشکافت . بزرگ شدن چیزی رو رشد کردنشو زیر پوستم حس کردم انگار داره پوستمو پاره میکنه ورودش توی بند بند اعضای بدنم . حس کردم عین کارتون های پرواز میکنم .میخواستم داد بزنم هر لحظه بزرگ تر میشد . پوستم در حال شکافتن بود زمان رو حس نمیکردم . اما توی یه لحظه تموم شد یه لحظه همه چیز خوابید و من دوباره اروم به زمین برگشتم. حسی که من داشتم رفتن عشق زیر رگهای بدنم بود .
به کامران نگاه کردم .
– کامرن دوست دارم ...کامران دوست دارم ....کامران دوست دارمممممممممممممممممممممم هر دفعه بلندتر داد میزدم .و اینو از طرف غزال نمیگفتم این از ته ته ته ته قلب غزل بود .
اونشب جادویی ترین شب زندگیم بود .
سرمو که از روی بالشت بلند کردم اولین چیزی که دیدم لباسای خیس من و کامران بود که روی مبل افتاده بود . با زنده شدن خاطره ی دیشب ناخوداگاه لبخند زدم . از اینکه دیشب چقدر بارون شدید شده بود و من و کامران ناچار تصمیم گرفتیم برگردیم و تمام راه خروج از پارک و میدویدم . زیر بارون میدویدم چون نزدیک بود زیر قطره های بارون غرق شیم . زیر بارون دست هم و گرفته بودیم و میدوییدم و اینکه چطور تو طول دویدن دار میزدم کامرانننننننننننننننننننننننننننننن عاشقتممممممممممممممممممممم و اون بلندتر میگفت
– منمممممممممم عاشقتمممممممممممممممممممممممممممم .چند کیلومتر با هم زیر بارون دویدم تا به در پارک رسیدیم . بعد توی تاکسی فقط میخندیدیم بلند بلند میخندیدم و خودمون هم درست نمیدونستیم به چی .
وقتی رسیدیم ازمون مثل دوش حمام اب میریخت.
بی اراده خندیدم . کامران هنوز خواب بود . زیر لبم زمزه کردم
– دوست دارم .رفتم جلوی اینه . موهام خیلی بهم ریخته شده بود . دیشب وقتی رسیدیم شونشون نکرده بودم .
موهامو شونه کردم و دورم ریختم یکم ارایش کردم و یه تاپ مشکی پشت گردنی با شولار لی مشکی پوشیدم .زنگ زدم صبحانه رو بیارن بالا . کامران هنوز خواب بود .
کنارش نشستم و بهش خیره شدم به چهره ی پاکش توی خواب خیره شده بودم . حس میکردم واقعا غزالم و کامران مال منه .
اروم چشاشو باز کرد
– صبح به خیر-
دیشب خیلی خوش گذشت . خندید – من چی میگم تو چی میگیهمین لحظه در اتاق رو زدن صبحانه رو اورده بودن .
داشتیم صبحونه رو میخوردیم .
– کامران امروز کجا بریم ؟؟؟؟؟- خیلی بد ادم تا لندن بیاد و موزه هاشو نره ببینه .
شونه هامو انداختم بالا .
اول رفتیم بیگ بن و کلی عکس انداختیم . بعد رفتیم موزه ی مادام توسو . توش مجسمه های زیادی از افراد مشهور بود از شکسپیر گرفته تا دیوید بکهام .
کامرانم هی برام توضیح میداد
– ببین توی این قسمتش سیاهچالا و زنداناست که چطوری زندانیارو شکنجه میکنن یا به طور وحشتناکی اعدامشون میکنن . منم هی میگفتم – اوهوم خیلی خوب . یهو وایستاد منم ایستادم – چیه؟ - غزال....ما الان توی یکی از معروفترین موزه های دنیا هستیم ....نمیخوای یکم به این مجسمه ها نگاه کنی؟ - نه... من ترجیح میدم که به جای اینکه بشینم این مجسمه ها یی که ادما درست کردن نگاه کنن به قشنگترین نقاشی که خدا تا حالا کشیده نگاه کنم . بعد بهش زل زدم . خندید – زبون باززززززززززززز .ناهار رو توی یکی از بهترین رستورانای لندن خوردیم . خیلی رسمی بود .
- کامی ؟ - جانم
– باتو خیلی بهم خوش میگذره ....زندگی در کنار تو خیلی قشنگکامران لبخندش محو شد چهرش رفت تو هم .
-
حرف بدی زدم؟- چی؟........ نه نه نه نه ...راستش یاد یه موضوعی افتادم . بعد تو چشام زل زد .دوباره لبخند زد
– من بیشتر با تو بهم خوش میگذره .سفارشارو اوردن . کامران برای اینکه حرف رو عوض کنه گف
– خوب دوست داری بعدش کجا بریم؟؟شونه هامو انداختم بالا .- نمیدونم تو اینجارو بهتر از من میشناسی
– هنوز دلت میخواد تو اسمونا بری؟؟؟؟
....................................................................
-واییییییی کامران این خیلی بزرگ
– بی خود که بهش نمیگن چشم لندن .میدونستی بزرگترین چرخ و فلک دنیاست ؟ - کامران ارتفاعش چقدر
- فک کنم یه چیزی تو حدود صد و سی و پنج متر .
– وای کامران من میرتسم سوار نمیشم .دستمو کشید
– بیا ترسو خانومممم .سوار شدیم .
– کامران بی خیال شو بابا اصلا دلم نمیخواد برم تو اسمون بیا بریممممممممم . – ای بابا .......... غزال داری گریه میکنی؟؟؟؟ - نه کامران ولی میترسم . – بیا بغل من نترسی .رفتم بغلش . نازم کرد
– نازی بابایی نترس ترس نداره که . زدم تو سرش – منو اذیت نکن .- خیل خوب باشه .چرخ و فلک راه افتاد . من تو بغل کامران جیغ زدم . کامران ریسه رفته بود .
بعد چند دقه گفت
– غزال نمیخوای بیای از بغل من بیرون نگاه کنی؟ - نچ – غزالللللللللللل . سرمو بلند کرد . به رو به رو نگاه کردم – خدای من .خیلی قشنگ کامران خیلیییییییی . تموم لندن زیر پامون بود . شهر نورانی بود . دست کامرانو سفت فشار دادم . باد میخورد تو چهرمون. کل لندن و میشد دید . سر گیجه گرفته بودم اگه دست کامرانو نگرفته بودم حس مکیردم سقوط میکنم . از بعضی نقاط لندن فقط نقطه های نورانی معلوم بود .سرمو گذاشتم رو شونه ی کامران اونم سرشو به سرم تکیه داد . چرخ و فلک که بالاتر رفت نگاهمو ازشهر بریدم و به اسمون خیره شدم یکم تاریک شده بود . انقدر نزدیک بود که حس میکردم اگه دستامو بلند کنم میتونم یه تیکه از ابرا رو بکنم . یا اینکه اگه بپرم میتونم دستامو به ابرا بگیرم و برم بالا و توی سقف اسمون زندگی کنم . به کامران نگاه کردم ولی در حال حاضر بودن با کامرنو به زندگی در اسمون ترجیح میدم . سرم بالا بود و داشتم ابرا و اسمون نمیه تاریک و که خیلی نزدیک به نظر میومد نگاه میکردم که گوشی کامران زنگ خورد .
- به سلاممممممممممم داداش گلم... .........بین زمین وهوا.........اااا نه بابا تو چرخ و فلکیم.......... منم دلم برات تنگ شده .......بد نیستم تو چطوری؟.......اخی بمیرم.... هومن زود میام ........نخیر بی ادبب همه مثل تو نیستن . میخندید . ......... اره اینجاست . بعد گوشیشو پایین اورد و به من گفت
– غزال هومن میگه بهت بگم خیلی مواظب خودت باش . همونطور که به اسمون خیره بودم گفتم : بگو بهههه تو ام کشتی مارو .چند دقه بعد کامران قطع کرد . از چرخ و فلک که پیاده شدیم گفتم
– کامراننننن مهشر بود من هر ارزویی که بکنم تو برواردم میکنی میدونی تو عین فرشته ی افسانه هایی ....خیلی سورپریز شدم . خندید و دماغمو کشید – خانوم خانوما شما هنوز پس ندید سورپریز چیه فردا نشونت میدم – چی کامران بگو چیه – نچ اگه بگم که نمیشه سورپریز .با کامران رفتیم به یکی از شهر بازیای لندن و سوار ترن هوایی شدیم .ترن هواییش خیلی بزرگ بود من اونقدر جیغ کشیده بودم که گلوم درد گرفته بود . وقتی پیاده شدیم حس میکردم کلم داره میفته پایین .
کامران کنار یه قسمت از پارک ایستاد که برای شلیک کردن بهت جایزه میداد .
به من نگاه کرد و به جایزه ها اشاره کرد
– دلت کدومشو میخواد – اون خرس گنده هه که روش قلبای کوچیک و بزرگ داره . خندید – میگیرمش برات .بعد تفنگ و برداشت و شلیک کرد . با اون تفنگ خیلی جذاب شده بود . منم براش دست زدم و تشویقش کردم . اخر سر با کلی امتیاز برد . صاحب اون قسمت خرس رو داد به کامران اونم اومد طرف منو خرسرو انداخت تو بغل من
– برو تو بغل مامانننننن . – مرسی کامران – اسمشو چی میذاری؟؟؟ - کامران خوبه . اخم کرد و خرس و ازم گرفت – اصلا نخواستم مال خودم . ریسه رفتم . – باشه بده من اقای لوس . از دستش کشیدم . – لندن چطور؟ - خوبه ولی فقط یه خواهش بعدا که خواستیم بچه دار بشیم تو واسه اسم بچه نظر نده باشه . خندیدم و خرس رو زدم تو سرش . –کامران نگفته بودی انقدر خوب تیراندازی میکنی . خندید – دیگه دیگه ....همه هنرامو که رو نمیکنم .برای شام از یه دستفروش تو پارک هات داگ خریدیم و خوردیم .
بعد تصمیم گرفتیم یکم توی خیابونای لندن قدم زدیم . سر من همش رو شونه ی کامران بود احساس خوبی بودش . از سبک خونه ها و مغازه های لندن خیلی خوشم میومد . به مغازه ها و مردمش نگاه میکردم همه جا روشن بود . کامران از یه گلفروشی یه شاخه گل رز خرید و گرفت طرف من .- بفرمایید ...برای خانوم خوشگل من . لبخند زدم
– مرسی . اما تا اومدم بگیرمش کشیدش طرف خودش !! – اااااا کامی چی کار میکنی . گرفتش طرف بینیم – بوش کن . بوش کردم بوش بینیمو نوازش میداد بعد گل رو دور کرد - بسته . – ااااا کامران بدش به من مگه برا من نگرفتی؟ - چرا...ولی تو نمیتونی ازش خوب مراقبت کنی. ریسه رفتم – اهاننننننن میخوای دوباره خشکش کنی. خودشم خندید و بشکن زد – زدی تو خال – بعدشم بندازی تو برکه اب ببره . یه بشکن دیگه زد – دقیقا – هر کی ندونه ها فک میکنی کارخونه ی گل خشک کنی داری .توی راه یه کافی شاپ بود . رفتیم و روی صندلیای بیرون مغازش نشستیم و سفارش بستنی دادیم .
- کامران خیلی خوش گذشت
– به منم همینطور با تو بمن خیلی خوش میگذره – به منم همینطور بهترین لحظه های عمرم وقتی که با توام . ....ولی میدونی چی ناراحتم میکنه – چی گل من ؟ - اینکه همش فک میکنم این مسافرت تا چند وقت دیگه تموم میشه .... هروقت خوش میگذره دیر میگذره . دستمو گرفت – غزال من فرقی نمیکنه وقتی ما برگردیم بازم کنار همیم نه؟ این خوشی مون هیچ وقت تموم نمیشه چون قرار منو تو همیشه با هم باشیم مگه نه ؟ بد جور خورد تو حالمبستنی هارو اوردن - اره تو راست میگی . ولی اخمام رفت تو هم دلم میخواست گریه کنم ولی اونجا نمیشد . یادم اومد که غزال نیستم . نه قرار نبود من همیشه با کامران بمونم فقط تا اخر این مسافرت .
با بستنیم بازی میکردم .
کامران زیر چشمی نگاهم میکرد
– غزال .....من چیزی گفتم ناراحت شدی؟ - نه عزیزم ....فقط...فقط خستم – باشه پس کم کم پاشو برگردیم هتلتا خود هتل حالم گرفته بود دست خودم نبود . دپرس بودم .
ساعت نه شب بود که رسیدیم هتل . وقتی رفتیم تو اتاق کامران کتشو درورد و نشست پای تی وی .منم رفتم لباسامو عوض کردم و یه دوش گرفتم وقتی اومدم کامران داشت فیلم میدید
– چی میبینی کامران؟ برگشت طرف من – taking lives تو ام بیا ببین خیلی قشنگ انجلینا جولی بازی کرده . نشستم رو مبل – خیلی وقت شروع شده؟ – نه یه ربع بیا من برات تعریف میکنم چی شده .وسطای فیلم بودم که حس کردم کامران داره نگاهم میکنه
– چی کار میکنی کامران؟ - نگاه مکینم – به من یا فیلم – به تو ....دوست درام به جای اینکه به فیلم نگاه کنم فقط به چهره ی تو خیره شم غزال من . فقط دوست دارم نگاهت کنم.تی وی رو خاموش کردم .
– منم همینطور کامرانم ....منم همینطورو فقط به هم نگاه کردیم و هر لحظه من مملو از عشق میشدم .نمیدونم کی بود که خوابم برد .
یه صدایی دم گوشم زمزمه میکرد
– غزال...خانومی پاشو – کامران میخوام بخوابم .- پاشو دیگه مگه نمیخوای بفمهمی سورپزیزم چیه ؟ .بلند شدم نشستم و با چشای بسته گفتم
– چیه ؟-
پاشو مگه دلت نمیخواد همون عالم رویایی که خودت میگفتی رو ببینی.دوباره دراز کشیدم
– نه میخوام بخوابم .دستمو کشید .از رو تخت بلندم
– بیدار شوووو دیر میشه .خودش لباس پوشیده بود و اماده شده بود .- بدو غزالم .
- خیله خوببببببببببببببببببب تو برو صبحونه بخور تا من بیام .
رفتم دوش گرفتم و بعدش موهامو اتو کردم . یه کلاه نقاب دار سفید که روش دو تا قلب صورتی بود پوشیدم و موهامو از پشتش رد کردم یه ارایش ملایم کردم و یه سویت شرت سفید و یه شلوارک لی تا پایین زانو پوشیدم که یه کمربند صورتی روش میخورد و با رگه های صورتی توی سویت شرتم ست میشد . یکمم ارایش کردم و رفتم پایین .
سوار یکی از تاکسی های هتل شدیم . کامران اسم یه جایی گفت که بره ولی من اصلا سر در نمیوردم که چی کار میخواد بکنه .بهمم نمیگفت .
فقط داشتم بیرون شهر رو نگاه میکردم بعد از چهل و پنج دقه تاکسی ایستاد و منو کامران پیاده شدیم .
توی ساحل لندن بودیم . خیلیا داشتن یا افتاب میگرفتن یا شنا میکردن . هوا افتابی بود و خیلی گرم و شرجی .
-
کامران چقدر این رود بزرگ – اوهوم – اومدی شنا کنیم؟ - نچ – کامران بگو دیگه مردم از فضولیدستمو گرفت.
– بیا بریم چیزی نمونده .یک کیلومتر لب ساحل راه رفتمی و حرف زدیم .کفشامو دروردمتا روی ماسه ها قدم بزنم . ماسه ها خیلی داغ بود و کف پامو میسوزوند . از دور یه ساختمون کوچیک معلوم بود و کنارش چند تا قایق موتوری قرار داشت .
با کامران داخل شدیم . یه مرد اونجا بود که یکم با کامران حرف زدن و کامران مقداری پول بش داد بعد مارو بسمت یکی از اتاقا هدایت کرد و بهمون یه لباس داد تا بپوشیم .
- کامراننننننننن
– جانم ؟ - این لباس غواصی نیست ؟ - خودت دلت میخواست ببینی زیر سطح اب چیه . پریدم بغلش – ممنون کامرانمممممممم .لباسارو پوشیدم و رفتیم توی یکی از قایق موتوری . حرکت با اون لباسای کلفت خیلی سخت بود . من فقط میخندیدم .
کامران
– به چی میخندی تو؟ - به تو – چرا؟؟؟؟ - نمیدونی توی این لباس چقدر بامزه شدی (کامرانو با لباس غواصی تصور کنیدواقعا خیلی تو اون لباس جذاب شده بود .
-
غزاللل برمیگردما . – چشم چشم دیگه نمیخندم .سعی کردم نخندم و سفت لبامو رو هم فشار دادم اما اخرش از خنده منفجر شدم.
-
کامرانننننن باید فنات تورو با این لباس ببیننهمین لحظه دو نفر اومدن و سوار قایق شدن و باعث شد بحث خاتمه پیدا کنه کامران در گوشم گفت
– چیزی که عوض داره گله نداره هاااااا .قایق با سرعت حرکت کرد . با حرکتش اب رو میشکست و برای خودش جا باز میکرد . قطره های اب به اینور و اونور پخش میشدن و به بدن و صورت ما اصابت میکرد . جلومون فقط اب بود فقط اب .
ابی اسمون توی رود افتاده بود و باد محکم تو صورتمون میخورد .
وسط رودخونه قایق سرعتش کم شد و سپس ایستاد . اون دو نفر که همراه ما بودن کمکمون کردن که کلاهامون بذاریم و کبسول اکسیژن رو نصب کرد . و یه طناب هم به کبسول وصل بود که مارو به قایق متصل مکیرد . یکی از اون دونفر قبل از ما پرید تو اب تا اونجا مواظب ما باشه . کامران قبل از من رفت توی اب و رو سطح وایستاد دستاشو طرف من دراز کرد
– بیا .- کامران من نمیام میترسم
- بیا گل من من مواظبتم .
دستاشو گرفتم و خیلی با احتیاط رفتم پریدم تو اب . زود رفتم تو بغل کامران.
دستای منو سفت گرفت .
- حاضری؟
سرمو تکون دادم . کامران تا سه شمرد و بعد هر دو تا یی رفتیم زیر اب .
انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم . همه جا سکوت بود . همه جا ابی . فقط سکوت .
خیلی اروم بود خیلی اروم . اون زیر بزرگتر بود . احساس میکردم چقدر کوچیکم . با کامران به طرف پایین شنا کردیم .حدود سه متر رفتیم پایین .اونقدر اروم بود که میخواستم بخوابم . ماهی ها از جلوی چشامون رد میشدن بدون اینکه ازمون بترسن . کاش میشد همیشه توی این دنیا جادویی و اروم زیر سطح دریا موند .
به هر طرف که نگاه میکردی فقط ابی میدیدی ابی بیکران . به بالا نگاه کردم .
کف قایق و میشد دید و اسمون به طور محو دیده میشد .
همه جا اب بود فقط اب .
تنها بدیش این بود که نمیتونستم با کامران حرف بزنم .
فقط ارامش رو حس مکیردم . اونجا توی عالم زیر دریا فقط ارامش بود . همه چیز اروم بود .
هیچ صدایی به گوش نمیرسید . عالم جادویی من . همونجایی که غوهای عاشق بعد از مردن معشوقشون توش گم میشدن توی این ارامش فرو میرفتن .و من میدونستم که این زیر توی این سکوت زندگی جریان داره شاید یه جایی پایینتر یه جایی که همه ی اون غو ها با همن .یه جایی که عشق وجود داره .
یک ساعت اونزیر بودیم و بعد به سمت بالا شنا کردیم . هر لحظه ابی سقف اسمون بیشتر معلوم میشد چشامو بستم و سرمو بالا بردم . همه جا روشنتر شده بود . دوباره انگار وارد یه دنیای دیگه شدم همون دنیای شلوغ جایی که اون ارامش زیر دریا نبود . سطح دریا مرز بین این دنیا بود . هنوز نصف بدنم توی همون دنیای جادویی بود .
کمکمون کردن سوار شیدم . دوباره سوار قایق شدیم .کلاهمون دروردیم .
کامران سفت بغل کردم
– کامرانم ممنون ممنون ممنون مهشر بود . – قابل تورو نداشت گل من . – دیدی بهت گفتم اون زیر یه دنیای دیگست . چشمک زد .قایق که جرکت کرد من هنوز توی اون عالم زیر دریا سیر میکردم که چقدر قشنگ بود . به رو به روم که سر تا سر ابی بود خیره شده بودم ولی توی عالم زیر رودخونه بودم .
.......................................
لباسامون و عوض کردیم من یه شالم دور شونه ام انداختم و بعد دست همو گرفتیم و دور ساحل قدم . کفشامونو درورده بودیم و اول رودخونه قدم میزدیم .تا مچ پامون تو اب بود .منم مثل همیشه سرم روی شونه ی کامران بود .
کم کم داشت غروب میشد .
کامران
– یادت اونموقع رفتمی طلوع خورشد رو دیدیم؟-
حالا داریم غروب رو میبینیم . هردومون نشستیمو به غروب خورشید روی رودخونه ی تایمز خیره شدیم .
خورشید پایین تر میومد و رودخونه رو همرنگ خودش کرده بود .
-
کامران-
جانم ؟-
تو منو هر جا که میخواستم بردی رو ابرا زیر دریا .....ازت ممنون ....ممنونم بابت این حس....ممنونم که خودمو نشونم دادی....ممنونم که نشونم دادی عشق چیه ممنونم ......دوست دارم کامران....از ته قلبم دوست دارم...............................................................
17 روز بود که لندن بودیم. تمام محلای دیدنی لندن و گشته بودیم از مزه ها و مکانهای تاریخی تا مراکز خرید . حالا اقرار میکنم که عاشق کامرانم . هر لحظه به خودم میگم خدایا من چقدر دوستش دارم امکانن داره یکی رو بیشتر از این دوست داشته باشی و دقیقه ی بعد دو برابر دوستش داشتم باور کرده بودم که غزالم . کامران همه چیز من شده بود . برای با اون بودن نفس میکشم برای دیدن چشاش نگاه میکنم برای شندن صدای میشنوم و برای وجودش زندم . ه روز صبح که پامیشدم و چهرش رو میدیدم غرق لذت میشدم و تا اخر روز به قول هومنی اتوماتیک خوش حال بودم . بعضی شبا فقط میشستم و تو خواب نگاهش میکردم و صبح اصلا احساس خستگی نمیکردم .
هر وقت دستمو میگرفت حس میکردم به خدا نزدیکتر میشم . کامران گرم بود تمام وجودش گرم بود کامران ابی بود مثل همون عالم زیر دریا کامران دریا بود مثل دریا زیبا ...مثل دریا بزرگ....مثل دریا پر از ارامش .....مثل دریا جادویی ......کامران ماه بود .....مثل ماه ستاره مشترک همه ی بی ستاره ها (جمله ی مریم میگم که نشه کپی برداری) ......کامران ...کامران ...کامران .....کامران همه چیز من شده بود .
اونروز من داشتم مجله میخوندم کامرانم پای تیوی بود که یهو پرسید
– غزال امروز چندم - نمیدونم...فک کنم بیست نوامبر – ااااای بابا ....غزالم باید فردا پس فردا برگردیم . سرمو بردم بالا و نگاش کردم – چرا؟- سه روز دیگه تولد هومن اخه .
کامران برای سه روز دیگه بلیت گرفته بود .
این سه روزم فقط توی فروشگاه ها و مراکز خرید بودیم .
بیشتر از همه تو فرشگاه fcuk بودیم . کامران میگفت یه زمانی منو هومن این اسم رو تبلیغ میکردیم و روی لباسامون اسم این فروشگاه نوشته شده بود .گرفتن دست کامران و گشتن توی مراکز خرید لندن اونم برای من که عاشق خرید بودم فوق العاده بود . کامران اصلا خسته نمیشد . توی فروشگاهها راه میرفتیم و جلوی هر مغازه ای چند لحظه وایمیستادیم .
-
کامران میخوای برای هومن چی بگیری؟-
من از این جا نمیگیرم میخوام یه پیانو بگیرم-
خیلی خوب به نظرت من چی بگیرم .-
بیا بریم من کمکت میکنم سلیقه ی هومنو خوب میشناسم .برای هومن یه ساعت و کمربند و عطر خوشبو گرفتیم با گردنبند و دستبند و انگشتر که با هم ست بودن و روش اچ داشت .
میخواستیم واسه تولد لباسم بگیرم . وارد یک مغازه که لباس مردونه داشت شدیم .
-
کامرانن- جانم
- من انتخاب بکنم ؟
- امیدوارم سلیقت تو لباس مثل انتخاب اسم نباشه .
اخر سر یه کت سفید که یقه های مشکی داشت با یه لباس مشکی براق و شلوار جین انتخاب کردم و کامران رفت که پرو کنه .
اونقدر خوشگل شده بود که بی اختیار پریدم بغلش
– کامراننننن خیلی خوشگل شدی-
مرسی عزیز دلم-
باید دو دست بگیریم-
چرا ؟-
منو هومن همیشه تو تولدامون شبیه هم لباس میپوشیم .از اون لباس یه دست هم برای هومنی خریدیم .
کامران جلوی مغازه ی لباس شب ایستاد
– چرا وایستادی کامران؟- مگه نمیخوای واسه تولد لباس بگیری؟
- ولی
- ولی من انتخاب مکینم .
- خیله خوب .
کامران یه عالمه لباس داد دستم که پرو کنم . هر کدومو که میپوشیدم میگفت :نچ بهترم پیدا میشه نچ تو تنت خوب واینمیته نچ رنگش خوب نیست . کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که دستم انداخته
اخر سر یه لباس ماکسی بنفش تیره که کمرش یکم باز بود برداشتم .
با کفشای نقره ای پاشنه بلند خیلی شیک .
کامران وارد یه مغازه طلافروشی شد و دست منم کشید
– بیاااااااااا .رفت تو و به انگظترا نگاه کرد - کامران تو چرا انقدر لج مکینی بابا من نمی خوا.......
– شش چقدر غر میزنی دستتو بده من .دستمو گرفت و یه انگشتر کرد تو انگشتم .
انگشتر خیلی فشنگی بود . طلا سفید و نگینای کوچیک قلبی بنفش که با لباسم ست میشدن .
کامران لبخند زد .
– خیلی به دستت میاد . بعد اروم دستمو بوسید .ست اون انگشتر رو برامون اوردن . گردنبند و گوشواره اش هم خیلی ناز بودن . اونم گرفتیم .توی کل مغازه ها رفتیم و برای همه همه کلی سوغاتی گرفتیم . دیگه هیچ کدوم نای راه رفتن نداشتیم . ساعت حدود ده و نیم بود . میخواستیم کم کم برگردیم هتل که یه مغازه واقعا نگاهمو به خودش جذب کرد . بی اختیار رفتم طرفش . خیلی چیزای شیکی داشت . کامران هم اومد و با هم رفتیم تو .
دیوارا و نور لامپ مغازه قرمز بود . داشتم قاب عکسا رو نگاه میکردم که کامران صدام کرد
– غزال جونم یه لحظه بیا .- اوه مای گاد .چقدر قشنگ .
نفسم بند اومده بود . یه جعبه ی موزیکال خیلی ناز بود . که بالاترین قسمتش دو نفر داشتن میرقصیدن . دهنم باز موند . درست مثل منو کامران بودن اون شبی که زیر بارون میرقصیدیم و در کنارش اینه ای قرار داشت که نقش برکه رو ایفا میکرد . یه لحظه توش تصویر خودمو کامرانو دیدم و روی مجسمه ی پسرش بی اختیار دست کشیدم .
کامران
– ببخشید اقا میشه اینو برای ما بسته بندی کنید ؟زدم به بازون
– چی میگی کامران؟ از صبح میدونی چقدر ولخرجی کردی .-
به شما چه خانوم حسود میخوام برا عشقم بخرم که گلایی که خشک میکنم رو تو این نگه داره مگه برا شما میخردم ؟بلند بلند خندیدم .
ساعت تقریبا دوازده بود که رسیدیم هتل .
تا یک فقط چیزایی که خریده بودیم رو کادو کردیم و اونایی که برای خودمون بودو پوشیدیم و در موردش نظر دادایم .
بیست و سوم نوامبر و درست روز تولد هومن بود که ما برگشتیم . کلی تو هواپیما خندیدیم و هی از خاطره های سفرمون گفتیم که چقدر خوش گذشت .
از فرودگاه یک راست رفتیم خونه پیش هومن .
توی تاکسی که بودیم تازه یه چیزی یادم اومد چیزی گه تمام دلخوشیم رو گرفت اینکه انگار کم کم باید با کامران خدافظی کنم با کسی که حالا تمام زندگیم شده بود
ببخشید اگه بد بود ![]()
![]()
![]()
بایییییییییی ![]()
![]()
(این شکلک رو جدید گذاشتن نه؟)
