X
تبلیغات
واسه اونی که از همه بیشتر دوستش دارم

واسه اونی که از همه بیشتر دوستش دارم

دل تو اولین روز بهار دل من اخرین جمعه ی سال و چه دورند و چه نزدیکند به هم

سخت بی تو با تو بودن

سلام

خوبید ؟

مام بد نیستیم میگذره

یه موضوعی رو راجع به این داستان بگم؟

وقتی که من روزهایی که بی تو گذشت رو تموم کردم این ایده به نظرم رسید که کامران عاشق خواهر دوقولوی ژینا بوده که بعدا ژینا نقش عشقشو رو بازی میکنه تا هومن بش کم کم بگه ولی وقتی با دوست پسر اینترنتیش قرار میذاره میفهمه که هومن و بعد روز از نو روزی از نوووووووو . همون اتفاقا میفته از اونجا به بعد تا اونجا که ژینا میمیره .

وقتی ژینا میمیره کلی کامران و هومن سعی مکنن که جسدشو منتل کنن به امریکا ولی چون نمیذاشتن وارد ایران شن نمیتونستن ژینا رو بیارن امریکا.

تا جایی که یه زن با موهای بور و ارایش زیاد و عینک دودی بزرگ با مانتوی گشاد تا هیکلش معلوم نشه از هواپیما پیاده میشه و میره یه راست سردخونه و میگه میخوام جسد غزل راسخ رو تحویل بگیرم(اسم ژینا شده بود غزل) میگن شما ؟ میگه که من خواهرشم غزال

مدارکش درست بوده جسد وبهش میدن واونم میگه که میخواد ببرتش امریکا . توی هواپیما از مهماندار اجازه میگیره و میره تو قسمت بار تا کنار جسد باشه . وقتی هواپیما پرواز میکنه اونم روسری و کلاه گیسش و عینکشو در میاره و داد میزنه من غزال نیستم غزال مرده من هومنم  تغیییر قیافه داده بوده تا بتونه که جسد رو بیاره امریکا کلی همون مرده ی غزل یا ژینای خودمون رو بغل میکنه .

ولی دیدم اینکه تموم شده پس یکم تغییریدمش و یه داستان دیگه کردمش .

حالا چرا این چرت و پرت تا رو گفتم؟

نمیدونم خواستم یه چیزی گفته باشم .

جواب نظرای گلتونننننننننننن

ستاره عزیزم : راه بابا اخرش خیلی عوض شده . نگو این حرف رو ستاره به خدا حتی این دو تا داستان در حد مقایسم نیستن . ای بابا من به این گلی رو تحویل گشت ارشاد بدی؟؟من که چرت و پرت میگم برات ژینا رو میکشم برات بذارم برم؟  چرا سلامتو برسونم خود بارون میفرستم پیشت

ته تغاری من : رویااااااااااااااااااااااا عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممم(این نظر رویایی بود )من قبل از تو کشتمش عزیز دمل. مرسی که میای

فاطمه شیطونم :فک کردی فقط تو میتونی بم بگی شیطون ؟دیدی اخرش رکوردت شکست . اکشال نداره گلم .مرسی که میاییییییییی .

سیمای گلللل :نخیر اون کمربند فقط واسه منه وسیله ی دفاعی منه  .نه عزیزم سکته ی خفیف اشکال نداره مرسی که میای کلم دوست دارممممممممم

مهشید عزیزممممممم:چشم من از این ستاره رمز موفقیتشو میپرسم اره میگم این غزل زیادیش نیست بره لب دریا با کامران  یکم اذیتش بکنم؟ مرسی که میای عزیزم

نیکا جونم : گل من تو از ژینا خیلیییییی بهترییییییییییی . خیلی خوش حال میشم که اسمتو میبینم تو قسمت نظرا . مرسی که میای وبم عزیز دلم

پریسااااااا :واییییی بیا بغلم . اره خودمممم . عین این فیلم هندیا که و تا خواهر بعد از چند سال همو پیدا میکنن .

نمیدونی چقدر خوشحال شدم که اسمتو دیدم تو نظرا .

دوست دارممممممممممممممممممم

شمیم همکار گلم : باشه عزیزم من خودم فردا بهت زنگ میزنم باشه ؟؟؟ راستی من خودمم یه دساتان تو نظرم که میتونیم با هم اینارو قاطی کنیم ( با ایده ی تو ) یه چیز خوب بشه

همتای نفسم : وای مرسی مرسی مرسی مرسی مرسی که میای گلم . منممممممممممم عاشقتمممممممممممممممممممم

سنا جونم: مرسی که اومدی وبم گل من  بازم بیا خوب؟

فریبای ماهم : من دلم برا صدات تنگ شده  

خوش حالم که مشکلت حل شد .بله عزیزم معلومه که هومنی مظهر عشق .من گناه دارم هر کاری میخوای بکنی سر اون ژینا بیار . دوستتتتتتتت دارممممممممممممممممممممممممممم

ساقی عزیزم: خیلی خوش حال شدم اسم گلتو دیدم تو نظرا بازم ممنون گلمممممممم

سحر شطولین : اخ جونننننننن تو هم اومدی وبم .مرسی عزیز دلم . بازم بیایاااا من دلم تنگ میشه

مینا جونممممم : موافقم بات گل من باید نقش هومنی رو زیاد کنم من خودم بیشتر دوست دارم تو داستانا از هومن بخونم نمیدونم چرا .ولی نتونستم تو این قسمت زیاد هومنو رو بیارم ولی عوضش داستان بعدیم فقط هومنی  مرسی که میای وبممممممم

شهرزادددد :اوه پس امروز بیشتر قلبت میزنه . مرسی که دوباره میای وبم ( دوست دارم خیلییی زیاد )

مریم : اخ جونننننننن توام اومدی .مرسی که میای عزیز دلممممممممممم .

وووووو بهاری جونم: نه بابا به قول نیما

گر یادم بکنی یا نه من از یادت نمیکاهم

تو را من چشم در راهم .

مرسی که اومدی گلمممممممممممممم

خیلی خوب دیگه داستان

دو مورد قبلش

۱ این قسمتو زیاد دوست ندارم ولی سعی کردم خیلی از حزفامو توش به کامران بگم

۲ . این داستان تا دوس قسمت دیگه تموم میشه و بعدش نوبت داداش هومیی ( وایستا ببینم چی بعدش نوبت داداش هومی؟؟؟ - هان ؟ ژینا جان من الان میام با هم حرف میزنیم خوب؟)

من برم با این حرف بزنم شمام داستانو بخونید

 

داشتم تند تند وسایلمو جا به جا میکردم .اما حس یکردم یه نفر داره نگاهم میکنه . از کنار اینه که رد شدم . خشکم زد لباسایی که تو دستام بود افتاد زمین و به اینه خیره شدم . یه نفر داشت از تو اینه بهم نگاه میکردم . شبیه من بود اما من نبودم . دستمو روی شیشه ی اینه گذاشتم. کسی که اون پشت بود من نبودم .

با عصبانیت بهم نگاه میکرد . بند بند اعضای تنم شل شد .

- غزال تویی؟

صورتمم به اینه چشسبوندم شاید بتونم برم اونورش. ولی باز هم چیزی نگفت . با عصبانیت بهم خیره شدم بود . اون از من چی میخواست ؟

یه هفته بود که تا از کنار اینه رد میشدم همون دو چشم عصبانی بهم خیره میشد و اون از من چیزی میخواست بیشتر از موجودیتم . بیشتر از شکافتن زمین و بیشتر تا اسمون پرواز کردن . اون از من کامرانو میخواست . اون میخواست که کامرانو تنها بزارم . تنها چیز ارزشمند من . بدون کامران من نمیتونستم نفس بکشم وبدونش من گم میشدم ولی اون داد و بیداد میکرد و میگفت که باید کامرانو تنها بزارم . هر بار که از کنار اینه رد میشدم اون جیغ میکشید . برای من اظهار تاسف میکرد و میگفت که چقدر بدبختم . اون از من میخواست که کامرانو رها کنم . همیشه حضورشو حس میکردم که با نگاهای اکنده به تنفرش پیشم و اون میگفت .میگفت و از کوچک کردن من پیش خودم لذت میبرد .

اون به من میگفت اشتباهی . من اشتباهی بودم . من اشتباهی اینجا بودم من اشتباهی غزل بودم من یه اشتباه بزرگ بودم .

گاهی اون دختر توی اینه با غزل توی وجود من دعواشون میشد و من مات ومبهوت بهشون نگاه میرکدم . و دنبال خودم میگشتم من کجا بودم ؟ من از اون دو تا هیچی نمیدونستم من از خود مم چیزی نمیدونستم .

اونقدر گاهی اوقات تحقیرم میکرد که گوشهامو میگرفتم و با تمام وجودم گریه میکردم و یقینا اگه اینه کادوی کامران نبود میشکستمش . اینه رو به پشت به دیوار تکیه دادم . اما فرقی نکرد . حالا اون همه جا بود . به هر جا که نگاه میکردم . پشت پنجره لای برگهای کتاب توی غروب گاهی کنار منو کامران و همه جا . اون همه جا بود .

بعد از مدتی ترک خوردن پوستمو حس کردم و اون که وارد رگهای بدنم میشد داخل بدنم میرفت و حالا اون جزئی از شخصیت من بود

یکشنبه ی هفته ی بعد بود . ماشین کامران بغل خونه بوق زد . سرمو از پنجره بیرون اوردمو و داد زدم اومدممممممم .

چمدونم رو برداشتم و به طرف در دویدم . با دیدن چهره ی کامران ایستادم . یه لحظه دورو برم و فراموش کردم .به چشاش خیره شدم . انگار افتادم توی یه چاله . یه گودال عمیق سر تا سر مشکی .توی سیاهی چشاش با سرعت سقوط میکردم. هر چه پایینتر میرفتی باز هم سیاهی چشماش ادامه داشت و در اخر گودال انگار که برمیگردی در اخر گودال دوباره به چهره ی کامران میرسیدی

ته گودال همون چهره ی کامران بود که لبخند میزد .لبخند زدم . هومنم توی ماشین بود . براش دست تکون دادم و رفتم نشستم . هومن خیلی پکر بود . دستمو روی شونش گذاشتم چیزی شده هومن ؟ . برگشت و بم نگاه کرد نه ...نه...فقط...هیچی ولش کن هومن بهم بگو نه نمیخوام ناراحتت کنم .........فقط دلم برای غزال تنگ شده هخمین امروز صبح رفته بودم سر قبرش بعد یادش افتادم ...چیزی نیستش .

خودمو هل دادم طرف صندلی . نا خوداگاه اخمام رفت تو هم و اروم گفتم منم دلم براش تنگ شده .

کامران اینه رو روی صورت من تنظیم کرد و بم لبخند زد . یه لحظه همه چیز یادم رفت غزال همه چی . خودش فقط چشاش توی اینه معلوم بود ولی من کل صورتم . یه لحظه صورت یک نفر دیگه ام توی اینه معلوم شد . یه نفر خیلی عصبانی . همون دختری که تو اینه بود . با همون عصبانیت همیشه بهم خیره شده بود . تا خواست چیزی بگه صورتمو برگردوندمو به بیرون خیره شدم . به مردمی که داشتن رد میشدن . یه لحظه همشون برگشتن و به من خیره شدن . تبدیل شدن به همون دختر توی اینه . پنجاه تا شبیه همون چهره به من خیره شده بودن با همون عصبانیت . تا دهنشون رو باز کردن که چیزیبگن شیشه رو کشیدم بالا .

حالا تصویرش روی شیشه نقش بست دوباره با همون عصبانیت نزدیک من بود . داد زد کامران رو تنها بذارررررررررررررررررررررررررر.

تمام بدنم لرزید . این صدا توی گوشم میپیچید . کامرانو تنها بذار کامرنو تنها بذار . بدون اختیار دستمو روی گوشام فشار دادم و سرمو محکم زدم به صندلی جلو که هومن نشسته بود و بلند گریه کردم نه نه نهههههههههه . مشتمو به صندلی میکوفتم . کامران ماشینو نگه داشت . هردوشون برگشتن طرف من .

کامران:غزالللللل غزالم حالت خوبه؟ . هومن فقط با ترس نگاهم میکرد . کامران دستشو دراز کرد و روی گونه هام کشید تو چت شده غزال من؟؟؟؟

دستشو بدون اختیار گرفتم و سفت فشار دادم . سرمو روی دستش فشار میدادم . کامران به هومن نگاه کرد هومن تو رانندگی میکنی من برم پیش غزال؟؟

جاهاشونو عوض کردن و کامران اومد عقب کنار من . سرمو روی شونش گذاشتم و گریه کردم . هومن هر از گاهی برمیگشت و مارو نگاه میکرد اما هیچی نمیگفت .

- اخه چرا گریه میکنی دختر خوب؟؟ - من ...من نمیخوام از پیشت برم کامرن نمیخوام ما جدا شیم .......من نمیخوام مثل اون غو تو عشق غرق شم کامران .

کامرانم همش دلداریم میداد که هیچ چیزی نمیتونه مارو از هم جدا کنه چرا همچین فکری میکنی . ولی من تو دلم میگفت هیچ چیزی به جر اینکه من غزال نباشم.

توی فرودگاه با هومن خدافظی کردیم .کامران و هومن هم رو بغل کرد و بعد من هومن رو بغل کردم . اروم در گوشم گفت ببخشید که ناراحتت کردم واقعا نمیخواستم . لبخند زدم نه عزیزم برای این گریه نکردم .

و بعدش من و کامران سوار هواپیمای لندن شدیم

از شیشه به درون ابرا نگاه کردم . کامران جانم ؟ - به این اعتقاد داری که ادم با عشق میتونه پرواز کنه ؟ - فک کنم پس بالاتو به من قرض میدی تا بتونم برم رو ابرا ؟ - بری رو ابرا چی کار؟ - تو دوست نداری اونجا باشی؟ - نچ چرا ؟؟؟؟؟؟ - اخه اونجا مک دونالد اونجا شعبه نداره من گشنم بشه ابرپلو بخورم ؟ - شکمووووووو ولی من دوست دارم اونجا باشم .......

من میدونم که بین اون ابرا زندگی جریان داره مثل همون عالم توی برکه .

دوست دارم اونجا باشم از همه ی ادما دور باشم از اون بالا نگاشون کنم و به حماقتشون بخندم . میتونی روی ابرا راه بری . زندگی توی اسمونا ......چیه چرا اینطوری نگام میکنی؟ - اوم زیاد کارتون باربی میبنی نه؟ .

رومو برگردوندم حالا قهر نکن غزال غزال . توی ابرا دوباره همون چهره ظاهر شد . صورتمو برگردوندم . چی شد غزال. ؟ سرمو گذاشتم روی قفسه ی سینش تا اشکامو نبینه - اخه تو که انقدر لوسی چرا قهر میکنی؟ - کامران میترسم ....خیلی میترسم ..... کامران یکی همش دنبالم میترسم کامران .

صدای قلب کامران که مثل لالایی بود تو گوشم میپیچید و نوازش دستاش غرق ارامشم میکرد . خیلی زود خوابم برد .

نمیدونم چند ساعت خواب بودم که با نوازش دست کامران که میگفت بیدارشو رسیدم بلند شدم . خیلی خوابم میومد همش تو فرودگاه تا کامران ساکارو بگیره چرت میزدم .

توی تاکسی که نشستیم هوا تاریک شده بود . کامران خوابم میاد الان میریم هتل بگیر بخواب . به بیرون پنجره نگاه کردم . لندن خیلی قشنگ بود سبک خونه ها . محله های شهر ....مردمش....همه چی قشنگ بود کامران لندن رو دوست دارم منم خیلی دوستش دارم خیلیی شهر قشنگی . من اولین بار که میام لندن . غزالللللللللل؟ . همونطور که به بیرون شهر نگاه میکردم گفتم هوم؟؟؟ . برگشتم و نگاش کردم . خیلی متعجبانه نگام میکرد چیزی شده احیانا ما شش ماه پیش با هومن لندن نبودیم برای کنسرت تو هم اومده بودی؟ - اوه راست میگی . صورتمو برگردوندم تا از چشام نخونه دارم دروغ میگم یعنی اینکه منظورم تنهایی بود اصلا تو کاری به جر ایراد گرفتن از من نداری؟ اه گیجم نمیفهمم چی میگم میخوام بخوابم . سرمو روی شونش گذاشتم .تا چشامو بستم دو باره همون دختر تو اینه بهم حمله کرد جیغ کشید . یه لحظه تمام بدنم لرزید . دیگه خسته شده بودم .

اونقدر خوابم میومد که خیلی یادم نیست توی تاکسی چی گذشت .

وارد هتل که شدیم کامران رفت تا یه اتاق بگیر منم روی یه صندی تو لابی نشستم . هتل خیلی شیکی بود . روی سقف نقاشی شده بود و همه جای دیوارا تزیین شده بود . فرشا و مبلای سلطنتی و گرون قیمت با لوستر های خیلی بزرگ .همه لباسای رسمی پوشیده بودن. کامران از دور اومد بیا بریم خانوم خوابالو .دستشو گرفتم . سرمو روی شونش گذاشتم و چرت زدم راه میرفتم اما چشام بسته بود . فقط از صدا ها میفهمیدم که تو اسانسوریم .توی راهرو نزدیک بود بخورم زمین .کامرانم خندید و منو رو دستاش بغل کرد . منم جدی جدی خوابم برد . افتادنمو روی تخت احساس کردم . دستشو گرفتم کامران نرو همینجا باش هستم خانومی همینجام . بعد سویت شرت و کفشامو درورد تا راحت بخوابم .

نمیدونم چی شد که سر از اونجا دروردم . همه جا مه بود . اصلا جلوی پاتو نمیتونستی ببینی . صدای کلاغا میومد . و درختا خشک شده بودن . من تنهای تنها اونجا بودم . کامراننننن کامرانننننننن بیا کمکم کننننننننن

کامران من اینجام .........نمیتونم جایی رو ببینم....کامران کمک .

حس کردم یکی پشت سرم . برگشتم کام........ . دوباره همون کابوس همیشگی همون دختر توی اینه . جیغ کشیدم و دویدم . کمک کمکککککککککککککککککککککککک . دنبالم میومد . یهو جلوی پام سبز شد با همون اخم و چهره ی زرد . برگشتم تا از طرف دیگه برم و باز اونجا بود به هرطرف که نگاه مکیردم اون اونجا بود . انگار ازش کپی گرفته بودند .

دو تا از اون دختر تو اینه اونجا بود . همه با یه حالت با یه اخم . مثل یه ارتش منظم به طرفم میومدن و لحظه به لحظه نزدیکتر میشد . محاصره ام کرده بودند . هیچ راه فراری نداشتم . دایره ی محاصرشون کوچکتر میشد . کم کم بهم رسیده بودن . کامراننننننننننننننن کمککککککککککککککککک.

به سرم چنگ زد و مو هامو کشید کامران رو تنها بذاررررررر .

جیغ کشیدم و از خواب بلند شدم کامرانننننننن کمککککککککککککککک.

نفس نفس میدم . کامران از خواب بیدار شد و از تخت خودش پایین اومد و روی تخت من نشست غزال؟؟؟؟؟ - کمک کمک کمک کمکم کن . برام اب ریخت .نمیتونستم خوب نفس بکشم . تمام بدنم میلرزید . کامران خواب بود غزالم خواب بود . سرمو گرفت و گذاشت رو سینش . بغلش کردم . تازه زدم زیر گریهههههههههه . جیغ میزدم گریه میکردم . حتی از صدای قلب کامران هم میترسیدم . کامران سرمو نوازش میکرد - کامرانننننننن میترسم میترسممممم نترس گل من نترس غزال من ....من اینجام نمیذارم کسی اذیتت کنه . باشه ؟ گریه نکن خوب؟ . شونه هامو گرفت و از بغلش بیرون کشیدم . اشکامو پاک کرد کامران من میترسم ...... کامران اینجا بخواب کنار من بخواب من میترسم تو نباشی اون دوباره میاد ....کامران نرو پیش من بخواب . دستمو گرفت من همین جام گلم . بغلش کردم و به خواب رفتم . بدون اینکه بدونم دارم چی کار میکنم .

از خواب که بیدار شدم اوین تصویری که دیدم چهره ی کامران بود . خوابیده بود خیلی اروم . زیبا بود خیلی زیبا . اروم گونشو بوسیدم و دراز کشیدم و به سقف خیره شدم . ولی زود صورتمو برگردوندم . الان دوبره صورتش میاد که کامران رو تنها بذار . اما وقتی برای دومین بار به کامران خیره شدم خشکم زد . از تخت پایین اومدم و این بار چهره ی سیاوش اومد جلو چشم . نا خود اگاه گفتم وایییییی. کیف پولمو برداشتم و به عکس سیاوش خیره شدم .- سیاوش منو ببخش منو ببخش . عکسشو غرق بوسه کردم . رفتم تو تراس و به خونه ی سیاوش زنگ زدم . دیگه نمیتونستم تحمل کنم دیگه غرور نمیتونست صد دل تنگیم بشه . زنگ خورد . تمام بدنم میلرزید چشامو بستم هی بالا و پایین میپریدم. بعد از چند دقه صداش شنیده شد تقریبا داد زدم سیاوشششششششش

بفرمایید منم سیاوش خوبی شما .؟ . تمام ذوقم ازبین رفت پس منو یادت رفت ؟ بغض کردم وای غزل تویی خوبی عزیزم ؟ . خیلی وقت بود که کسی منو غزل صدا نکرده بود اره خیلی بی وفایی خیلی زیاد فکر کردم منو یادت رفت نزدیک دو ماه که بهم زنگ نزدی اوهوم چون باهات قهر بود .خواستم شروع کنم . باهاش درد و دل کنم و بگم که غزال مرد و تو اونموقع که نیازت داشتم نبودی حتی میخواستم ماجرای کامرانم بگم اما یهو گفت خوب غزلم من الان دوستام اینجان باید برم مرسی که زنگ زدی دوست دارم بای . میبوسمت .

تمام بدنم سست شد . بغض وجودمو گرفت .لبامو به هم فشردم و تلفن و پرت کردم اصلا برو به درک .

به دیوار تراس خیره شدم و به شهر نگاه کردم . دیگه بهش زنگ نمیزنم .

کامران دم در ظاهر شد . با همون لبخند همیشگی با کی حرف میزدی .

اه خدایا کامران و سیاوش چقدر متفاوت بودن . هروقت که غصه داشتم کامران کنارم بود به حرفام گوش میداد و انگار میتونستم بهش تکیه کنم و اون زیبا حرف میزد و سیاوش فقط وقتایی که بی کار بود مال من بود سیاوش زبر بود زمخت بود.

- اومم...با مامانم - ااااااا خوب بود حالش چطور؟ غزل چی ؟غزلم خوبه ؟ مگه قرار نبود بیاد اینجا .؟

خندم گرفت یه خنده ی تلخ از سر مسخرگی زندگی . غزل جلوی روت وایستاده .

اولین بار بود که کامران در باره ی من حرف میزد واز این خیلی لذت بردم . کامران یه طور عجیبی نگام میکرد که تمام بدنم لرزید اما وقتی فهمید دارم نگاش میکنم دوباره حالت عادی به خودش گرفت

- نه...نه غزل حالش خیلی بد بود کامران.خیلی بد براش دعا کن .

شونه هامو گرفت و به خودش نزدیک کرد و هر دومون به بیرون از تراس خیره شدیم .

بعد از چند دقیقه گفت من میرم پایین صبحونه رو سفارش میدم وتو ام اماده شو بیا و بعدش بریم بیرون دیر نکن و ....دوست دارم - منم دوست دارم . اومد جلو پیشونیمو بوسید زود بیا . کامران رفت و من تا چند دقه فقط به دری که ازش بیرون رفته بود خیره شدم . بعد به خودم اومدم و رفتم سراغ چمدونم . یه تاپ سفید که روش کلمه ی لاو به طور فانتزی نوشته شده بود پوشیدم با یه شلورک جین . یه سویت شرت مشکیم برداشتم و رفتم پایین . کامران پشت صندلی برام بای بای . کرد هر وقت میدیدمش به نظرم جدید میومد. هیچ وقت بهش عادت نمیکردم همیشه نو بود . رفتم و کنارش شستم .

- خوب موسیو کامران امروز کجا میریم لندن اونقدر جاهای دیدنی داره که نمیدونم کجا بریم .

بعد از خوردن صبحانه به پیشنهاد کامران رفتیم هاید پارک که قسمتی از رودخانه ی تایمز

ازش میگذشت . پارک خیلی بزرگ و قشنگی بود .

- کامران اینجا خیلی قشنگ به پای پارک خودمون نمیرسه بله بله شما درست میفرمایید میدونی یکی از چیزای جالب این پارک چیه؟ - چی؟ - اینجا هرکی میتونه هرچی دلش میخواد رو داد بزنه و بگه هیچ کس حق نداره چیزی بش بگه واقعا؟ - اوهوم حتی یکی مثل من میتونه داد بزنه و بگه ......(بلند داد زدم )

کامرانننننننننننننننننننننننننن عععععععععاششششششششششقتمممممممممم

- اگه من بتونم حتما توام میتونی و بعد بلند گفت منمممممممم عاشقتمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم .

همه هاج و واج مارو نگاه میکردن ولی منو کامران فقط میخندیدیم .

با هم رفتیم روی یه پل که روی رودخونه زده بودن و به اب خیره شدیم . روی پل خم شدم . کامران کمرمو گرفت بلندم کرد و گفت - نمیخوای که خودتو بندازی تو رودخونه تا از نزدیک همون دنیایی زیر اب رو ببینی میخوای؟ . خندیدم و به پل تکیه دادیم . به ابی رودخونه خیره شدم . حتی توی رنگ ابیش هم میشد غرق شد . اب اروم تکون میخورد و من واقعا مطمئن بودم که اون زیر یه جادو . یه جادو به نام عشق. زیر اون سطح اب .محو تماشاش بودم که کامران زد به بازوم . نگاش کردم . به روبرو اشاره کرد نگاه کن غزال اوه مای گاد. هر دومون ناخوداگاه خندیدیم . دو تا غوی خیلی قشنگ بودن که کنار هم شنا میرکدن . خیلی زیبا بودن . مثل عشق قشنگ بودن. سرشون خم بود . سفید بودن . روی اب حرکت میکردن و اب رو میشکستن و جلو میرفتن . اه خدایا با هم بودن چقدر قشنگ . کامران عاشق همن .....مثل من و تو کاش از هم جدا نشن ....مثل من و تو .

بغلم کرد من و تو هیچ وقت از هم جدا نمیشیم .

من و کامران محو تماشای اون دو تا غو بودیم که اروم اروم شنا میکردن و به طرف ما میومدن .زیبا ترین صحنه ای بود که تا به حال دیده بودم . نزدیک بیست دقیقه بهشون خیره شدیم تا که به ما رسیدن و زیر پل ناپدید شدن .

نمیدونستم چرا بغض کرده بودم . دستام میلرزید . کامران دستامو گرفت و بوسید . ولی من فقط به اسمون خیره شده بودم . سعی کردم اشکام رو نبینه ولی نمیتونستم جلوشون رو بگیرم . چشمم پر اشک شده بود . به اختیار اشکام ریختن . زود پاکشون کردم

غزال من چرا ناراحت؟؟؟؟ - چیزی نیست یه چیزی تو چشام رفته . دوباره اشکام ریختن .

- غزال . دستامو گرفت . چزا ناراحتی؟؟؟؟ هان عزیزم؟ . کامران ....من توی یه دروغ بزرگ زندگی میکنم چی؟ . دستمو از دستش بیرون کشیدم و رو به روش وایستادم . یه لحظه تمام وجودمو شهامت گرفت . چشامو بستم

- کامران....من...من اونی که تو فکر میکنی نیستم .

بعد از چند لحظه با ترس چشامو باز کردم .ترس از عکس العمل کامران اما برخلاف انتظارم اون خونسرد رو به روم وایستاده بود و میخندید . دستمو گرفت غزال اتفاقا تو دقیقا همون کسی هستی که من فکرشو میکنم نه کامران نه گفتم که نیستم . دستمو از دستش کشیدم بیرون و چند قدم رفتم جلو

نه غزال من مطمئنم تو همونی که من فکرشو میکنم نه نیستم نیستممممم

- اکی پس تو کی هستی؟ . سست شدم . من...من . بغض کردم ....من نمیدونم کیم ....من نمیدونم کیم . کامران ابروهاشو برد بالا و اروم خندید پس از کجا انقدر مطمئنی که اونی که من فک میکنم نیستی

هیچی نتونستم بگم . دستمو گرفت - بیا بریم دیگم نبینم از این حرفا بزنیا .

توی پارک قدم میزدیم . هوا افتابی بود و چمنا زیر پامون برق میزدن . نزدیک دو کیلومتر پیاده راه رفتیم . پارک خلوت بود . از بین چند تا درخت گذشتیم تا به منطقه ای رسیدیم که هیچ کس جز منو کامران اونجا نبود . سر تا سر سبز و توسط درختهای بزرگ احاطه شده بود . چمنا میدرخشیدن و ابرا به شکلای مختلف تو اسمون نمایان بودن . رودخونه تایمز از اون نزدیکیهای رد میشد

میتونستیم ببینیمش .

کامران دستمو سفت فشرد بیا بدوییم باشه یک دو ... نه وایسا ولی مسابقه نه . خوب؟ منو تو همه جا با همیم هیچ جا با هم مسابقه نمیدیم همیشه با همیم اکی؟ - اکی . دستشو سفت گرفتم . یک دو سههههههههههههههههههههههههههههههههه .

و از تپه پایین دویدیم . یهووووووووووووووووووووو . با تمام وجودم میدوییدم انگار که تازه ازاد شده بودم میدوییدم و فریاد میزدم . اصلا خسته نمیشدم . کامرانم میدویید . دور اون محوطه ی دایره مانند میدویدیم و جیغ میزدیم . دستامونو مثل هواپیما کردیم و به طرف مرکز دویدم . انقدر سرعتمون زیاد بود که محکم به هم خوردیم .و از این فشار هردومون پرت شدیم . نه من هنوز پر از انرژی ام . هردومون بلند شدیم و دستای هم گرفتیم و چرخیدیم . با سرعت میچرخیدیم. حس میکردم داریم کره ی زمین رو میچرخونیم . به بالای سرمو خیره شدم . اسمون و درختا با سرعت دور سرم میپرخیدن و باعث میشد که سرم گیج بره . به کامران نگاه کردم . صورتش دور درختا میچرخید . میخندید . موهاش پخش شده بود و چشای گیج کنندش .صورت کامران دورم میچرخید . پاهام درد گرفته بود . بدون اینکه خودم بخوام یکی از دستای کامران و رها کردم و با فشار خوردم به اونیکی دستش . منو روی دوتا دستش بغل کرد و بازم چرخید . دستامو سفت دور گردنش حلقه کردم . هووووووووووووووووووووووووووووووو .

سرم گیج رفته بود .گردنشو سفت چسبیدم . رنگ سبز چمنا و ابی اسمون دورمون میچرخید . کامرن سرش گیج رفت و در اخر هر دومون افتادیم زمین . در حالی که از خنده نمیتونستیم نفس بکشیم . خیسی که چمن داشت بدنمو خنک میکرد

من:به قول هومن هوووووووو خیلی کیف داد . کامران طاق باز دراز کشیده بود . غلط زدم و رفتم بغلش کردم . اروم پیشونیمو بوسید .

هردومون طاق باز روی چمنا دراز کشیدیم و به اسمونا خیره شدیم به ابرا .

به پرنده هایی که از بالا سرمون رد میشدن به شاخه های درختا به طبیعت .

و اونقدر این عمل طول کشید که تا اسمون به رنگ سرخ درومد و بعد رو به تاریکی رفت . کم کم تصویر محوی از ستاره ها دیده میشد .

هوا تاریک تاریک شده بود و اسمون پر از ستاره هایی بود که چشمک میزدن و ماه بزرگتر از همه . توی اسمون داشتم با ستاره ها شکل درست میکردم .کنار هم میذاشتمشون شاید شبیه چیزی شن . سنیگینی نگاه کامرانو حس میکردم . به پهلو دراز کشیدم و بش خیره شدم .

چند دقه فقط سکوت بود . سکوت شب امیخته با صدای جیرجیرکها و تکون خوردن اب رودخونه و روشنایی ستاره ها و گرمای عشق بین منو کامران .

غزال یادت بهت گفتم اولین بار که ترورو دیدم چه حسی داشتم؟؟؟؟.

- خیلی خوب

- تووقتی منو دیدی چه حسی داشتی .

- خوب.....

سرمو برگردوندم و دوباره به اسمون پر از ستاره خیره شدم . خدایا من از کجا بدونم که غزال چه حسی داشته ؟؟؟ چشامو بستم . خودشم که نیست ازش بپرسم .اکی انگار این تنها راه حل . تصمیم گرفتم هر چی ته قلبم بگم واقعا همون احساسی که داشتم .دست کامران رو فشردم .

- خوب.... بعد از چند دقعه سکوت بلاخره تونستم حرف بزنم .

- کامران برام اشنا بودی ....انگار انگار قبلا دیده بودمت ولی هر چی فکر میکردم یادم نمیومد کجا.....اشنا بودی.....نه طوری که فقط یه بار دیده باشمت نه انگار هر لحظه باهات سر و کار داشتم و الان هر چی فکر میکردم چیزی یادم نمیومد . انگار هم کلی میشناختمت و هم هیچی ازت نمیدونستم ...... یه غریب اشنا .

یه قطره اب روی گونه ام چکید .

کامران حرفمو تکمیل کرد انگار اون فرد از قبل توی قلبت زندگی میکرد .

با حیرت نگاش کردم- دقیقاااااا - انگار اون همیشه تو قلبت بوده و جالا داری کنار خودت میبینیش و میگی این اینجا چی کار میکنه ؟ انگار صاف از قلب تو بیرون اومده - دقیقا....برات مثل یه افسانه میمونه . چشمم به ماه خورد . چند قطره ی دیگه اب روی پیشونی و پشام فرود اومد . همیشه صورت یکی رو توی ماه میدیدم انگار که یه صورت نقاشی شده و وقتی تورو دیدم

- حس کردم این چهره ی تو ئه که توی ماه

- اوهوممممممممممم . حرفای همو تکمیل میکردیم . قطرات یکی پس از دیگری فرود میومدن .

- انگار هر حرفی که میزنه

- تو از قبل میدونستی چی میخواد بگه ................ به نظرت اون زیبا ترین فرد توی دنیاس............... وقتی که حرف میزنه انگار دنیا میسته تا ببینن اون چی میگه

- انگار خدا رو تو دستاش حس میکنی وقتی که عشقش تورگات حس میکنی خداست که تو وجودت .....کامران تو دقیقا میدونی من چی میخوام بگم

بارون اونقدر شدید شده بود که نمیشد باش وقاومت کرد .هردومون بلند شدیم .

بارون به شونه ها مشت میزد و صدای رعد و برق هر چند لحظه میپیجید .

قطره های بارونن که با سرعت پایین میومدن دیدن چهره ی کامرن و سخت میکرد گونه هام از قطره های بارون خیس بود .چمنا لیر شده بودن

کامران دست منو گرفت - دلم نمیخواد برم خونه منم همینطو خیلی وقت بود که دلم میخواست زیر بارون قدم بزنم .

دست همو گرفتیم .کامران دستشو روی شونه هام گذاشت و منم دستمو دور کمرش حلقه کردم . اروم قدم میزدیم .صدای شرشر بارون میومد و سرمایی که دوست داشتم .درختا به خاطر باد تکون میخوردن و صدای ریزش برگاشون شنیده میشد .

تمام لباسام خیس شده بودن . سرمو روی شونه ی کامران گذاشتم و چشامو بستم .

بیست قدم که رفتیم کامران ایستاد و اروم کمرمو گرفت و چرخوند تا رو به روش قرار گرفتم . چشامو باز کردم کنار رودخونه بودیم . باهاش پنج قدم فاصله داشتیم . قطره های بارون روی تن رودخونه میخوردن و میکشستنش و موجای کوچکی درست میکردن . تمام پوست رودخونه از قطرات بارون زخم بود .قطرات بارون سد بین چشای من و کامران بودن . دستمو بالا اورد و گفت .

- این خانوم غوی عاشق به بنده افتخار میده که زیر بارون با هم رقصیم ؟

به اطراف نگاه کردم

- من که صدای موزیکی نمیشنوم که باش برقصیم .

دستاشو رو چشام گذاشت و پلکامو بست - خوب گوش کن میشنوی .

بعد سرمو طرف چب قفسه ی سینش گذاشت . خوب گوش دادم .

صدای باد با صدای قلب کامران و برخورد قطره های بارون به سطح رودخونه با هم امیخته شده بود

- میشونی؟

سرمو بالا اوردم و بهش نگاه کردم

- فک کنم

دستامو دور گردنش حلقه کردم اونم دستاشو رو پهلو هام گذاشت . اروم به چپ و راست میرفتیم مثل تاب اروم تکون میخوردیم . با ملودی قطرات بارون میرقصیدیم . به چهره ی کامران نگاه میکردم . اونقدر گیج کننده بود که هیچی ازش نمیفهمیدم . چهرش خیس شده بود و دو سه دسته از موهاش توی صورتش ریخته بود . دلم میخواست فقط نگاهش کنم فقط نگاهش کنم .

به اون صورتی که از سرما زیر بارون میلرزید نگاه کنم .صورتشو برد بالا و به اسمون خیره شد . منم صورتمو بردم بالا و نگاه کردم . بارون محکمتر به عضلات صورتم میخورد . و ماه و ستاره ها زیر پوششی از قطره های بارون معلوم بودن .

کامران اروم گفت اخه جرا میاین زمین؟ چرا قصر اسمون رو ول میکنید و میاید روی این خاک . چرا میاید پیش ادما ؟ اینجا نیاید ....ادما عشق یادشون رفته .... اسمون قشنگتر ....اخه چرا میاید رو زمین ؟

. سرمو پایین و اوردم و به چهره ی کامران خیره شدم . دستام یخ کردم بود .لبخند از صورتم محو شد . بدون اینکه خودم بخوام دستمو رو صورتش کشیدم . کامران هم سرشو اورد پایین.

بغلش کردم و گونه های یخمو روی صورتش کشیدم . تازه فهمیدم چقدر قشنگ و چقدر من دوستش دارم . از زیباییش یخ کرده بودم .

- کامران فک کنم ...فک کنم من بدونم چرا میان اینجا

از بغلش بیروون اومدم و توی چشاش خیره شدم

- برای ....برای تو میان کامران . میان تا چشای تورو ببینن . تا به تن تو بخورن . برای اون صورت قشنگ تو میان کامران من ......کامران عزیز من .

میان تا تورو ببینن حاضرن بخاطر دیدنت اسمون و ول کنن .

نفس عمیق کشیدم و بوی بارون رو استشمام کردم . کامران دستمو بالا برد و من اروم چر خیدم . قطره های بارون فرود میومدن حس کردم قطره های عشق که روم میباره . خندیدم خنده ای از ته دلم ولی بدون دلیل . چرخیدن خودم و توی اب نا ارام رودخانه دیدم .

دست کامرن که بالا بود و من گرفت بودمش و میچرخیدم و قطره های بارون که فرود میومدن .

کامران دست دیگرشو پایین نگه داشت و من روش خم شدم . سفت کمرمو گرفت . همونطور که روی دست کامران خم شده بودم به اب رودخونه خیره شدم که عکس منو کامران توش افتاده بود و قطره های بارون میلرزوندنش .

برگها روی سطح اب افتاده بودن . چشامو بستم . و وقتی دوباره به رودخانه نگاه کردم باز همون دختر توی اینه به جای عکس من و کامران بود . ولی این بار اخم نکرده بود لبخند زده بود فقط نگاش میکردم .زمزه کرد نگهش دار.

کامران با یه حرکت منو بلند کرد و تو اغوشش انداخت .

و اون لحظه بود که جادویی ترین حس دنیا توی وجودم راه یافت . با فکر کردن بهش تمام بدنم میلرزید . از زیر زمین یه چیزی مثل نور بیرون اومد و با تمام وجود رفت تو بدن من . قلبم داشت قفسه ی سینه ام و میشکافت . بزرگ شدن چیزی رو رشد کردنشو زیر پوستم حس کردم انگار داره پوستمو پاره میکنه ورودش توی بند بند اعضای بدنم . حس کردم عین کارتون های پرواز میکنم .میخواستم داد بزنم هر لحظه بزرگ تر میشد . پوستم در حال شکافتن بود زمان رو حس نمیکردم . اما توی یه لحظه تموم شد یه لحظه همه چیز خوابید و من دوباره اروم به زمین برگشتم. حسی که من داشتم رفتن عشق زیر رگهای بدنم بود .

به کامران نگاه کردم . کامرن دوست دارم ...کامران دوست دارم ....کامران دوست دارمممممممممممممممممممممم هر دفعه بلندتر داد میزدم .

و اینو از طرف غزال نمیگفتم این از ته ته ته ته قلب غزل بود .

اونشب جادویی ترین شب زندگیم بود .

 

سرمو که از روی بالشت بلند کردم اولین چیزی که دیدم لباسای خیس من و کامران بود که روی مبل افتاده بود . با زنده شدن خاطره ی دیشب ناخوداگاه لبخند زدم . از اینکه دیشب چقدر بارون شدید شده بود و من و کامران ناچار تصمیم گرفتیم برگردیم و تمام راه خروج از پارک و میدویدم . زیر بارون میدویدم چون نزدیک بود زیر قطره های بارون غرق شیم . زیر بارون دست هم و گرفته بودیم و میدوییدم و اینکه چطور تو طول دویدن دار میزدم کامرانننننننننننننننننننننننننننننن عاشقتممممممممممممممممممممم و اون بلندتر میگفت منمممممممممم عاشقتمممممممممممممممممممممممممممم .

چند کیلومتر با هم زیر بارون دویدم تا به در پارک رسیدیم . بعد توی تاکسی فقط میخندیدیم بلند بلند میخندیدم و خودمون هم درست نمیدونستیم به چی .

وقتی رسیدیم ازمون مثل دوش حمام اب میریخت.

بی اراده خندیدم . کامران هنوز خواب بود . زیر لبم زمزه کردم دوست دارم .

رفتم جلوی اینه . موهام خیلی بهم ریخته شده بود . دیشب وقتی رسیدیم شونشون نکرده بودم .

موهامو شونه کردم و دورم ریختم یکم ارایش کردم و یه تاپ مشکی پشت گردنی با شولار لی مشکی پوشیدم .زنگ زدم صبحانه رو بیارن بالا . کامران هنوز خواب بود .

کنارش نشستم و بهش خیره شدم به چهره ی پاکش توی خواب خیره شده بودم . حس میکردم واقعا غزالم و کامران مال منه .

اروم چشاشو باز کرد صبح به خیر

- دیشب خیلی خوش گذشت . خندید من چی میگم تو چی میگی

همین لحظه در اتاق رو زدن صبحانه رو اورده بودن .

 

داشتیم صبحونه رو میخوردیم . کامران امروز کجا بریم ؟؟؟؟؟

- خیلی بد ادم تا لندن بیاد و موزه هاشو نره ببینه .

شونه هامو انداختم بالا .

اول رفتیم بیگ بن و کلی عکس انداختیم . بعد رفتیم موزه ی مادام توسو . توش مجسمه های زیادی از افراد مشهور بود از شکسپیر گرفته تا دیوید بکهام .

کامرانم هی برام توضیح میداد ببین توی این قسمتش سیاهچالا و زنداناست که چطوری زندانیارو شکنجه میکنن یا به طور وحشتناکی اعدامشون میکنن . منم هی میگفتم اوهوم خیلی خوب . یهو وایستاد منم ایستادم چیه؟ - غزال....ما الان توی یکی از معروفترین موزه های دنیا هستیم ....نمیخوای یکم به این مجسمه ها نگاه کنی؟ - نه... من ترجیح میدم که به جای اینکه بشینم این مجسمه ها یی که ادما درست کردن نگاه کنن به قشنگترین نقاشی که خدا تا حالا کشیده نگاه کنم . بعد بهش زل زدم . خندید زبون باززززززززززززز .

ناهار رو توی یکی از بهترین رستورانای لندن خوردیم . خیلی رسمی بود .

- کامی ؟ - جانم باتو خیلی بهم خوش میگذره ....زندگی در کنار تو خیلی قشنگ

کامران لبخندش محو شد چهرش رفت تو هم .

- حرف بدی زدم؟

- چی؟........ نه نه نه نه ...راستش یاد یه موضوعی افتادم . بعد تو چشام زل زد .دوباره لبخند زد من بیشتر با تو بهم خوش میگذره .

سفارشارو اوردن . کامران برای اینکه حرف رو عوض کنه گف خوب دوست داری بعدش کجا بریم؟؟

شونه هامو انداختم بالا .- نمیدونم تو اینجارو بهتر از من میشناسی هنوز دلت میخواد تو اسمونا بری؟؟؟؟

 

 

 

....................................................................

-واییییییی کامران این خیلی بزرگ بی خود که بهش نمیگن چشم لندن .

میدونستی بزرگترین چرخ و فلک دنیاست ؟ - کامران ارتفاعش چقدر

- فک کنم یه چیزی تو حدود صد و سی و پنج متر . وای کامران من میرتسم سوار نمیشم .

دستمو کشید بیا ترسو خانومممم .

سوار شدیم . کامران بی خیال شو بابا اصلا دلم نمیخواد برم تو اسمون بیا بریممممممممم . ای بابا .......... غزال داری گریه میکنی؟؟؟؟ - نه کامران ولی میترسم . بیا بغل من نترسی .

رفتم بغلش . نازم کرد نازی بابایی نترس ترس نداره که . زدم تو سرش منو اذیت نکن .- خیل خوب باشه .

چرخ و فلک راه افتاد . من تو بغل کامران جیغ زدم . کامران ریسه رفته بود .

بعد چند دقه گفت غزال نمیخوای بیای از بغل من بیرون نگاه کنی؟ - نچ غزالللللللللللل . سرمو بلند کرد . به رو به رو نگاه کردم خدای من .

خیلی قشنگ کامران خیلیییییییی . تموم لندن زیر پامون بود . شهر نورانی بود . دست کامرانو سفت فشار دادم . باد میخورد تو چهرمون. کل لندن و میشد دید . سر گیجه گرفته بودم اگه دست کامرانو نگرفته بودم حس مکیردم سقوط میکنم . از بعضی نقاط لندن فقط نقطه های نورانی معلوم بود .سرمو گذاشتم رو شونه ی کامران اونم سرشو به سرم تکیه داد . چرخ و فلک که بالاتر رفت نگاهمو ازشهر بریدم و به اسمون خیره شدم یکم تاریک شده بود . انقدر نزدیک بود که حس میکردم اگه دستامو بلند کنم میتونم یه تیکه از ابرا رو بکنم . یا اینکه اگه بپرم میتونم دستامو به ابرا بگیرم و برم بالا و توی سقف اسمون زندگی کنم . به کامران نگاه کردم ولی در حال حاضر بودن با کامرنو به زندگی در اسمون ترجیح میدم . سرم بالا بود و داشتم ابرا و اسمون نمیه تاریک و که خیلی نزدیک به نظر میومد نگاه میکردم که گوشی کامران زنگ خورد .

- به سلاممممممممممم داداش گلم... .........بین زمین وهوا.........اااا نه بابا تو چرخ و فلکیم.......... منم دلم برات تنگ شده .......بد نیستم تو چطوری؟.......اخی بمیرم.... هومن زود میام ........نخیر بی ادبب همه مثل تو نیستن . میخندید . ......... اره اینجاست . بعد گوشیشو پایین اورد و به من گفت غزال هومن میگه بهت بگم خیلی مواظب خودت باش . همونطور که به اسمون خیره بودم گفتم : بگو بهههه تو ام کشتی مارو .

چند دقه بعد کامران قطع کرد . از چرخ و فلک که پیاده شدیم گفتم کامراننننن مهشر بود من هر ارزویی که بکنم تو برواردم میکنی میدونی تو عین فرشته ی افسانه هایی ....خیلی سورپریز شدم . خندید و دماغمو کشید خانوم خانوما شما هنوز پس ندید سورپریز چیه فردا نشونت میدم چی کامران بگو چیه نچ اگه بگم که نمیشه سورپریز .

با کامران رفتیم به یکی از شهر بازیای لندن و سوار ترن هوایی شدیم .ترن هواییش خیلی بزرگ بود من اونقدر جیغ کشیده بودم که گلوم درد گرفته بود . وقتی پیاده شدیم حس میکردم کلم داره میفته پایین .

کامران کنار یه قسمت از پارک ایستاد که برای شلیک کردن بهت جایزه میداد .

به من نگاه کرد و به جایزه ها اشاره کرد دلت کدومشو میخواد اون خرس گنده هه که روش قلبای کوچیک و بزرگ داره . خندید میگیرمش برات .

بعد تفنگ و برداشت و شلیک کرد . با اون تفنگ خیلی جذاب شده بود . منم براش دست زدم و تشویقش کردم . اخر سر با کلی امتیاز برد . صاحب اون قسمت خرس رو داد به کامران اونم اومد طرف منو خرسرو انداخت تو بغل من برو تو بغل مامانننننن . مرسی کامران اسمشو چی میذاری؟؟؟ - کامران خوبه . اخم کرد و خرس و ازم گرفت اصلا نخواستم مال خودم . ریسه رفتم . باشه بده من اقای لوس . از دستش کشیدم . لندن چطور؟ - خوبه ولی فقط یه خواهش بعدا که خواستیم بچه دار بشیم تو واسه اسم بچه نظر نده باشه . خندیدم و خرس رو زدم تو سرش . کامران نگفته بودی انقدر خوب تیراندازی میکنی . خندید دیگه دیگه ....همه هنرامو که رو نمیکنم .

برای شام از یه دستفروش تو پارک هات داگ خریدیم و خوردیم .

بعد تصمیم گرفتیم یکم توی خیابونای لندن قدم زدیم . سر من همش رو شونه ی کامران بود احساس خوبی بودش . از سبک خونه ها و مغازه های لندن خیلی خوشم میومد . به مغازه ها و مردمش نگاه میکردم همه جا روشن بود . کامران از یه گلفروشی یه شاخه گل رز خرید و گرفت طرف من .- بفرمایید ...برای خانوم خوشگل من . لبخند زدم مرسی . اما تا اومدم بگیرمش کشیدش طرف خودش !! اااااا کامی چی کار میکنی . گرفتش طرف بینیم بوش کن . بوش کردم بوش بینیمو نوازش میداد بعد گل رو دور کرد - بسته . ااااا کامران بدش به من مگه برا من نگرفتی؟ - چرا...ولی تو نمیتونی ازش خوب مراقبت کنی. ریسه رفتم اهاننننننن میخوای دوباره خشکش کنی. خودشم خندید و بشکن زد زدی تو خال بعدشم بندازی تو برکه اب ببره . یه بشکن دیگه زد دقیقا هر کی ندونه ها فک میکنی کارخونه ی گل خشک کنی داری .

توی راه یه کافی شاپ بود . رفتیم و روی صندلیای بیرون مغازش نشستیم و سفارش بستنی دادیم .

- کامران خیلی خوش گذشت به منم همینطور با تو بمن خیلی خوش میگذره به منم همینطور بهترین لحظه های عمرم وقتی که با توام . ....ولی میدونی چی ناراحتم میکنه چی گل من ؟ - اینکه همش فک میکنم این مسافرت تا چند وقت دیگه تموم میشه .... هروقت خوش میگذره دیر میگذره . دستمو گرفت غزال من فرقی نمیکنه وقتی ما برگردیم بازم کنار همیم نه؟ این خوشی مون هیچ وقت تموم نمیشه چون قرار منو تو همیشه با هم باشیم مگه نه ؟ بد جور خورد تو حالم

بستنی هارو اوردن - اره تو راست میگی . ولی اخمام رفت تو هم دلم میخواست گریه کنم ولی اونجا نمیشد . یادم اومد که غزال نیستم . نه قرار نبود من همیشه با کامران بمونم فقط تا اخر این مسافرت .

با بستنیم بازی میکردم .

کامران زیر چشمی نگاهم میکرد غزال .....من چیزی گفتم ناراحت شدی؟ - نه عزیزم ....فقط...فقط خستم باشه پس کم کم پاشو برگردیم هتل

تا خود هتل حالم گرفته بود دست خودم نبود . دپرس بودم .

ساعت نه شب بود که رسیدیم هتل . وقتی رفتیم تو اتاق کامران کتشو درورد و نشست پای تی وی .منم رفتم لباسامو عوض کردم و یه دوش گرفتم وقتی اومدم کامران داشت فیلم میدید چی میبینی کامران؟ برگشت طرف من taking lives تو ام بیا ببین خیلی قشنگ انجلینا جولی بازی کرده . نشستم رو مبل خیلی وقت شروع شده؟ نه یه ربع بیا من برات تعریف میکنم چی شده .

وسطای فیلم بودم که حس کردم کامران داره نگاهم میکنه چی کار میکنی کامران؟ - نگاه مکینم به من یا فیلم به تو ....دوست درام به جای اینکه به فیلم نگاه کنم فقط به چهره ی تو خیره شم غزال من . فقط دوست دارم نگاهت کنم.

تی وی رو خاموش کردم . منم همینطور کامرانم ....منم همینطور

و فقط به هم نگاه کردیم و هر لحظه من مملو از عشق میشدم .نمیدونم کی بود که خوابم برد .

یه صدایی دم گوشم زمزمه میکرد غزال...خانومی پاشو کامران میخوام بخوابم .- پاشو دیگه مگه نمیخوای بفمهمی سورپزیزم چیه ؟ .

بلند شدم نشستم و با چشای بسته گفتم چیه ؟

- پاشو مگه دلت نمیخواد همون عالم رویایی که خودت میگفتی رو ببینی.

دوباره دراز کشیدم نه میخوام بخوابم .

دستمو کشید .از رو تخت بلندم بیدار شوووو دیر میشه .

خودش لباس پوشیده بود و اماده شده بود .- بدو غزالم .

- خیله خوببببببببببببببببببب تو برو صبحونه بخور تا من بیام .

رفتم دوش گرفتم و بعدش موهامو اتو کردم . یه کلاه نقاب دار سفید که روش دو تا قلب صورتی بود پوشیدم و موهامو از پشتش رد کردم یه ارایش ملایم کردم و یه سویت شرت سفید و یه شلوارک لی تا پایین زانو پوشیدم که یه کمربند صورتی روش میخورد و با رگه های صورتی توی سویت شرتم ست میشد . یکمم ارایش کردم و رفتم پایین .

سوار یکی از تاکسی های هتل شدیم . کامران اسم یه جایی گفت که بره ولی من اصلا سر در نمیوردم که چی کار میخواد بکنه .بهمم نمیگفت .

فقط داشتم بیرون شهر رو نگاه میکردم بعد از چهل و پنج دقه تاکسی ایستاد و منو کامران پیاده شدیم .

توی ساحل لندن بودیم . خیلیا داشتن یا افتاب میگرفتن یا شنا میکردن . هوا افتابی بود و خیلی گرم و شرجی .

- کامران چقدر این رود بزرگ اوهوم اومدی شنا کنیم؟ - نچ کامران بگو دیگه مردم از فضولی

دستمو گرفت. بیا بریم چیزی نمونده .

یک کیلومتر لب ساحل راه رفتمی و حرف زدیم .کفشامو دروردمتا روی ماسه ها قدم بزنم . ماسه ها خیلی داغ بود و کف پامو میسوزوند . از دور یه ساختمون کوچیک معلوم بود و کنارش چند تا قایق موتوری قرار داشت .

با کامران داخل شدیم . یه مرد اونجا بود که یکم با کامران حرف زدن و کامران مقداری پول بش داد بعد مارو بسمت یکی از اتاقا هدایت کرد و بهمون یه لباس داد تا بپوشیم .

- کامراننننننننن جانم ؟ - این لباس غواصی نیست ؟ - خودت دلت میخواست ببینی زیر سطح اب چیه . پریدم بغلش ممنون کامرانمممممممم .

لباسارو پوشیدم و رفتیم توی یکی از قایق موتوری . حرکت با اون لباسای کلفت خیلی سخت بود . من فقط میخندیدم .

کامران به چی میخندی تو؟ - به تو چرا؟؟؟؟ - نمیدونی توی این لباس چقدر بامزه شدی (کامرانو با لباس غواصی تصور کنید ).

واقعا خیلی تو اون لباس جذاب شده بود .

- غزاللل برمیگردما . چشم چشم دیگه نمیخندم .

سعی کردم نخندم و سفت لبامو رو هم فشار دادم اما اخرش از خنده منفجر شدم.

- کامرانننننن باید فنات تورو با این لباس ببینن

همین لحظه دو نفر اومدن و سوار قایق شدن و باعث شد بحث خاتمه پیدا کنه کامران در گوشم گفت چیزی که عوض داره گله نداره هاااااا .

قایق با سرعت حرکت کرد . با حرکتش اب رو میشکست و برای خودش جا باز میکرد . قطره های اب به اینور و اونور پخش میشدن و به بدن و صورت ما اصابت میکرد . جلومون فقط اب بود فقط اب .

ابی اسمون توی رود افتاده بود و باد محکم تو صورتمون میخورد .

وسط رودخونه قایق سرعتش کم شد و سپس ایستاد . اون دو نفر که همراه ما بودن کمکمون کردن که کلاهامون بذاریم و کبسول اکسیژن رو نصب کرد . و یه طناب هم به کبسول وصل بود که مارو به قایق متصل مکیرد . یکی از اون دونفر قبل از ما پرید تو اب تا اونجا مواظب ما باشه . کامران قبل از من رفت توی اب و رو سطح وایستاد دستاشو طرف من دراز کرد بیا .

- کامران من نمیام میترسم

- بیا گل من من مواظبتم .

دستاشو گرفتم و خیلی با احتیاط رفتم پریدم تو اب . زود رفتم تو بغل کامران.

دستای منو سفت گرفت .

- حاضری؟

سرمو تکون دادم . کامران تا سه شمرد و بعد هر دو تا یی رفتیم زیر اب .

انگار وارد یه دنیای دیگه شدیم . همه جا سکوت بود . همه جا ابی . فقط سکوت .

خیلی اروم بود خیلی اروم . اون زیر بزرگتر بود . احساس میکردم چقدر کوچیکم . با کامران به طرف پایین شنا کردیم .حدود سه متر رفتیم پایین .اونقدر اروم بود که میخواستم بخوابم . ماهی ها از جلوی چشامون رد میشدن بدون اینکه ازمون بترسن . کاش میشد همیشه توی این دنیا جادویی و اروم زیر سطح دریا موند .

به هر طرف که نگاه میکردی فقط ابی میدیدی ابی بیکران . به بالا نگاه کردم .

کف قایق و میشد دید و اسمون به طور محو دیده میشد .

همه جا اب بود فقط اب .

تنها بدیش این بود که نمیتونستم با کامران حرف بزنم .

فقط ارامش رو حس مکیردم . اونجا توی عالم زیر دریا فقط ارامش بود . همه چیز اروم بود .

هیچ صدایی به گوش نمیرسید . عالم جادویی من . همونجایی که غوهای عاشق بعد از مردن معشوقشون توش گم میشدن توی این ارامش فرو میرفتن .و من میدونستم که این زیر توی این سکوت زندگی جریان داره شاید یه جایی پایینتر یه جایی که همه ی اون غو ها با همن .یه جایی که عشق وجود داره .

یک ساعت اونزیر بودیم و بعد به سمت بالا شنا کردیم . هر لحظه ابی سقف اسمون بیشتر معلوم میشد چشامو بستم و سرمو بالا بردم . همه جا روشنتر شده بود . دوباره انگار وارد یه دنیای دیگه شدم همون دنیای شلوغ جایی که اون ارامش زیر دریا نبود . سطح دریا مرز بین این دنیا بود . هنوز نصف بدنم توی همون دنیای جادویی بود .

کمکمون کردن سوار شیدم . دوباره سوار قایق شدیم .کلاهمون دروردیم .

کامران سفت بغل کردم کامرانم ممنون ممنون ممنون مهشر بود . قابل تورو نداشت گل من . دیدی بهت گفتم اون زیر یه دنیای دیگست . چشمک زد .

قایق که جرکت کرد من هنوز توی اون عالم زیر دریا سیر میکردم که چقدر قشنگ بود . به رو به روم که سر تا سر ابی بود خیره شده بودم ولی توی عالم زیر رودخونه بودم .

.......................................

لباسامون و عوض کردیم من یه شالم دور شونه ام انداختم و بعد دست همو گرفتیم و دور ساحل قدم . کفشامونو درورده بودیم و اول رودخونه قدم میزدیم .تا مچ پامون تو اب بود .منم مثل همیشه سرم روی شونه ی کامران بود .

کم کم داشت غروب میشد .

کامران یادت اونموقع رفتمی طلوع خورشد رو دیدیم؟

- حالا داریم غروب رو میبینیم . هردومون نشستیم

و به غروب خورشید روی رودخونه ی تایمز خیره شدیم .

خورشید پایین تر میومد و رودخونه رو همرنگ خودش کرده بود .

- کامران

- جانم ؟

- تو منو هر جا که میخواستم بردی رو ابرا زیر دریا .....ازت ممنون ....ممنونم بابت این حس....ممنونم که خودمو نشونم دادی....ممنونم که نشونم دادی عشق چیه ممنونم ......دوست دارم کامران....از ته قلبم دوست دارم

...............................................................

17 روز بود که لندن بودیم. تمام محلای دیدنی لندن و گشته بودیم از مزه ها و مکانهای تاریخی تا مراکز خرید . حالا اقرار میکنم که عاشق کامرانم . هر لحظه به خودم میگم خدایا من چقدر دوستش دارم امکانن داره یکی رو بیشتر از این دوست داشته باشی و دقیقه ی بعد دو برابر دوستش داشتم باور کرده بودم که غزالم . کامران همه چیز من شده بود . برای با اون بودن نفس میکشم برای دیدن چشاش نگاه میکنم برای شندن صدای میشنوم و برای وجودش زندم . ه روز صبح که پامیشدم و چهرش رو میدیدم غرق لذت میشدم و تا اخر روز به قول هومنی اتوماتیک خوش حال بودم . بعضی شبا فقط میشستم و تو خواب نگاهش میکردم و صبح اصلا احساس خستگی نمیکردم .

هر وقت دستمو میگرفت حس میکردم به خدا نزدیکتر میشم . کامران گرم بود تمام وجودش گرم بود کامران ابی بود مثل همون عالم زیر دریا کامران دریا بود مثل دریا زیبا ...مثل دریا بزرگ....مثل دریا پر از ارامش .....مثل دریا جادویی ......کامران ماه بود .....مثل ماه ستاره مشترک همه ی بی ستاره ها (جمله ی مریم میگم که نشه کپی برداری) ......کامران ...کامران ...کامران .....کامران همه چیز من شده بود .

اونروز من داشتم مجله میخوندم کامرانم پای تیوی بود که یهو پرسید غزال امروز چندم - نمیدونم...فک کنم بیست نوامبر ااااای بابا ....غزالم باید فردا پس فردا برگردیم . سرمو بردم بالا و نگاش کردم چرا؟

- سه روز دیگه تولد هومن اخه .

کامران برای سه روز دیگه بلیت گرفته بود .

این سه روزم فقط توی فروشگاه ها و مراکز خرید بودیم .

بیشتر از همه تو فرشگاه fcuk بودیم . کامران میگفت یه زمانی منو هومن این اسم رو تبلیغ میکردیم و روی لباسامون اسم این فروشگاه نوشته شده بود .

گرفتن دست کامران و گشتن توی مراکز خرید لندن اونم برای من که عاشق خرید بودم فوق العاده بود . کامران اصلا خسته نمیشد . توی فروشگاهها راه میرفتیم و جلوی هر مغازه ای چند لحظه وایمیستادیم .

- کامران میخوای برای هومن چی بگیری؟

- من از این جا نمیگیرم میخوام یه پیانو بگیرم

- خیلی خوب به نظرت من چی بگیرم .

- بیا بریم من کمکت میکنم سلیقه ی هومنو خوب میشناسم .

برای هومن یه ساعت و کمربند و عطر خوشبو گرفتیم با گردنبند و دستبند و انگشتر که با هم ست بودن و روش اچ داشت .

میخواستیم واسه تولد لباسم بگیرم . وارد یک مغازه که لباس مردونه داشت شدیم .

- کامرانن

- جانم

- من انتخاب بکنم ؟

- امیدوارم سلیقت تو لباس مثل انتخاب اسم نباشه .

اخر سر یه کت سفید که یقه های مشکی داشت با یه لباس مشکی براق و شلوار جین انتخاب کردم و کامران رفت که پرو کنه .

اونقدر خوشگل شده بود که بی اختیار پریدم بغلش کامراننننن خیلی خوشگل شدی

- مرسی عزیز دلم

- باید دو دست بگیریم

- چرا ؟

- منو هومن همیشه تو تولدامون شبیه هم لباس میپوشیم .

از اون لباس یه دست هم برای هومنی خریدیم .

کامران جلوی مغازه ی لباس شب ایستاد چرا وایستادی کامران؟

- مگه نمیخوای واسه تولد لباس بگیری؟

- ولی

- ولی من انتخاب مکینم .

- خیله خوب .

کامران یه عالمه لباس داد دستم که پرو کنم . هر کدومو که میپوشیدم میگفت :نچ بهترم پیدا میشه نچ تو تنت خوب واینمیته نچ رنگش خوب نیست . کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که دستم انداخته

اخر سر یه لباس ماکسی بنفش تیره که کمرش یکم باز بود برداشتم .

با کفشای نقره ای پاشنه بلند خیلی شیک .

کامران وارد یه مغازه طلافروشی شد و دست منم کشید بیاااااااااا .

رفت تو و به انگظترا نگاه کرد - کامران تو چرا انقدر لج مکینی بابا من نمی خوا....... شش چقدر غر میزنی دستتو بده من .

دستمو گرفت و یه انگشتر کرد تو انگشتم .

انگشتر خیلی فشنگی بود . طلا سفید و نگینای کوچیک قلبی بنفش که با لباسم ست میشدن .

کامران لبخند زد . خیلی به دستت میاد . بعد اروم دستمو بوسید .ست اون انگشتر رو برامون اوردن . گردنبند و گوشواره اش هم خیلی ناز بودن . اونم گرفتیم .

توی کل مغازه ها رفتیم و برای همه همه کلی سوغاتی گرفتیم . دیگه هیچ کدوم نای راه رفتن نداشتیم . ساعت حدود ده و نیم بود . میخواستیم کم کم برگردیم هتل که یه مغازه واقعا نگاهمو به خودش جذب کرد . بی اختیار رفتم طرفش . خیلی چیزای شیکی داشت . کامران هم اومد و با هم رفتیم تو .

دیوارا و نور لامپ مغازه قرمز بود . داشتم قاب عکسا رو نگاه میکردم که کامران صدام کرد غزال جونم یه لحظه بیا .

- اوه مای گاد .چقدر قشنگ .

نفسم بند اومده بود . یه جعبه ی موزیکال خیلی ناز بود . که بالاترین قسمتش دو نفر داشتن میرقصیدن . دهنم باز موند . درست مثل منو کامران بودن اون شبی که زیر بارون میرقصیدیم و در کنارش اینه ای قرار داشت که نقش برکه رو ایفا میکرد . یه لحظه توش تصویر خودمو کامرانو دیدم و روی مجسمه ی پسرش بی اختیار دست کشیدم .

کامران ببخشید اقا میشه اینو برای ما بسته بندی کنید ؟

زدم به بازون چی میگی کامران؟ از صبح میدونی چقدر ولخرجی کردی .

- به شما چه خانوم حسود میخوام برا عشقم بخرم که گلایی که خشک میکنم رو تو این نگه داره مگه برا شما میخردم ؟

بلند بلند خندیدم .

ساعت تقریبا دوازده بود که رسیدیم هتل .

تا یک فقط چیزایی که خریده بودیم رو کادو کردیم و اونایی که برای خودمون بودو پوشیدیم و در موردش نظر دادایم .

بیست و سوم نوامبر و درست روز تولد هومن بود که ما برگشتیم . کلی تو هواپیما خندیدیم و هی از خاطره های سفرمون گفتیم که چقدر خوش گذشت .

از فرودگاه یک راست رفتیم خونه پیش هومن .

توی تاکسی که بودیم تازه یه چیزی یادم اومد چیزی گه تمام دلخوشیم رو گرفت اینکه انگار کم کم باید با کامران خدافظی کنم با کسی که حالا تمام زندگیم شده بود

ببخشید اگه بد بود

بایییییییییی (این شکلک رو جدید گذاشتن نه؟)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:2  توسط عاطفه  | 

من کامران هومن ندارممممممم

سلام به اجیای گلممممممممممممممم

من تازه اپ کردم ولی بازم اپ میکنم

ببینید چه اجی ماهی دارید

من این قسمت داستانو خیلی دوست دارم .

خیلی رمانتیک

اصلا من کشف نشدم

اصلا مارگارت میچل باید بده در شعاع ده هزار متریم بوقم نه سوت

بلبلی بزنه

بله اگه امضا میخواید همین الان بگیرید که بعدا نمیدم( حرف مامانم میگم من یه روزی میشم رئیس مجلس اونموقع امضا نمیدم  

فقط مونده مامان من بشه رئیس مجلس لایحه ی دفاع از طرفداران کامران هومن تصویب میکنه

چرا بحث یهو به اینجا کشید؟؟؟؟؟

راستی من خیلی خوش حالم که مشکلم حل شدش از همتون به

خاطر دعاهاتون ممنونم گلای من

نظراااااا

سیما : کمربند کامران هومن مخصوص منههههه اسلحه ی شخی

خودم به هیکس نمیدم . مرسی برا این که دعا کردی گلم

فاطمه : تبریکککککککککک به خاطر چهار بار اول شدنت  چقدر خوب که من تورو از خواب بی خواب کردم دستم درد نکنه . فاطمهههه تو میگم بدون سانسور روزهایی که بی تو گذشت رو بخونی منو تحویل گشت ارشاد میدی ای بابااااا این که چیزی نبود

الهام گلم:مرسی که میای وبم و مرسی بابت تبریکککککککککک

خیلی خوش حالم که میای وبم عزیزم

مینای نازنیم:ببخشید عزیزم دیشب خوابم رفت ولی عوضش زیاد نوشتم مری که میای

ستاره ی من به هیچسکم نمیدمش : نه بابا دیرو زود داره سوخت و سوز نداره. ستارهههههه پرنده ی خارزار و با روزهایی که بی تو گذشت مقایسه میکنی  نکن این کارو کالین مک کالو ت قبر خودکشی میکنه . ای بابا من نویسنده شم که جهان ورشکست میشه  دوست دارم و مرسی که میای وبمممممممم

شهرزاد ماهم: ای بابا مگه میشه تورو یادم بره . خیلی خوش حال شدم اسمتو دیدم بازم بیا عزیز دلم

بهارییی من : اجی مرسی که میای وبم و مرسی بابت دعا خیلی بدردم خورد . دسوت دارم عزیزم . باشه ایندفعه بالای۱۸ نمینوسم بالا ۱۷ و ۳۶۴ روز مینویسم

شمیم عزیزم: منم همینطور گلمممممم شمارمو برات تو نظر خصوصی میذارم که با هم تلفنی حرف بزنیم و درستش کنیم .مرسی که میای وبم گلمممممممممم

نیکا جونممممممممممممممم : بازم ببخشید وب جدیدتم خیلی قشنگ واقعا مرسی که میای وبم تو عزیز دلمییی

مهشید ماهم : مرسی عزیز دلم واقعا ممنونه هم بابات اینکه میای وبم و هم بابات تبریک دوست دارممممممممممممم

فریبا گلمم : منم از سیاوش متنفرم  . حالا اینو بخونی زیاد تر میخندی این یکم طنز تازه ژینام توش هست . مرسی بابت تبریک و دعا . راستیییییی ایمیلم برات رسید؟اگه نه بگو برات نظر خصوصی بزارم

رویاایی گلممممم : ته تغاری من چطور . مرسی که اومدی . مرس برای تبریک مرسی برای دعا مرسی برای همه چی

رویااااااااا عاشقتممممممممممممممممممممممممممممممممممم

ریحانه : مرسی اومدی عزیزیممممم . ایشالله مشکلت زودتر حل شه اره بابا خیلی عوضییییییییی . دوست دارم و مرسی که میای وبم .

سانی خوشگلم : گفتم خوشگل عقده ای نشی  زیاد جدی نگیر .

مرسی که زنگ زدی و تبریک گفتی . با یه رنگ دیگه نوشتم چون تو دوست مدسم بودی حالا احساس نیکنی خلی ویژه ای؟ عمرااا

ایده هومنی: مرسی که اومدی وبم خیلی خوش حال شدم عزیززز دلممممممممممممممممممممممممممممممممم

ملیکای ماهم : چرا نیومدی ؟؟؟؟؟؟؟ من ایمیل کردم نرسید؟؟؟ حتما برو چک کن . دوست دارم و مرسی که امدی وبم عزیز دل منننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

. جان : تو مردم ازاری؟ له خانم اولیا مقدسی شناختمت .

منو یاد محدثه انداختیییییییییییییییییی مرسی که اومدی بازم بیا تو ام رنگی کردم چون توام دوست مدرسه ام بودی

ساقی عزیزم: چرا نمیای وب من؟

کیمیای گلممممممممم : مرسی که اومدی وبم تبریک گفتی . چقدرخوب که اجی خوبی مثل تو درام دوست دارممممممم

 

اوهههههه بلاخره تموم شد حالا داستانننننننننننن

.............................................

ساعت 12 شب بود که کامران منو رسوند خونه . خودشم از ماشین پیاده شد .اروم منو بغل کرد – خوب بخوابی گل من . سرمو روی شونش گذاشتم . – شب به خیر

مثل سیاوش نبود . وقتی بغلم میکرد به بدنم دست نمیزد اه ای خدا چرا همش کامرانو با سیاوش مقایسه میکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوار ماشین شد و برام بای بای کردم . منم براش دست تکون دادم .

و تا محو شدن ماشینش تو خیابون همونجا وایستادم و نگاه کردم .

 

کلید انداختم و درو باز کردم از دیدن قیافه ی سوزی رو به روم که تو تاریکی بهم زل زده بود وحشت کردم . سوزی بهترین دوست غزال بود . تپل بود و موهای قرمز بلندی داشت . پوستش خیلی روشن و پر از کک و مک بود .بینی نسبتا بزرگ و لبای قرمز داشت . اون و غزال و ننیا با هم زندگی میکردند . و حالا حای غزال به من داده شده بود . با عصبانیت خاصی بهم نگاه میکرد . از وقتی که شنید غزال مرده خیلی عصبی شده بود و سر هر موضوعی دعوا راه مینداخت

در حالی که کتمو در میوردم گفتم – سلام   . چیزی نگفت فقط نگاهم میکرد . راهمو به طرف اشپزخونه کج کردم تا اب بخورم و در همون حال گفتم – چرا ا این موقع شب بیدار موندی 

با صدایی که از عصبانیت میلرزید گفت – تا شاهد برگشتن زیبای و رویایی شما با پرنس چارمینگ باشم . لیوانو گذاشتم  از اشپرخونه اومدم بیرون – منظورت چیه ؟ - پستتر از ادمی که مرگ خواهرش براش مهم نیست ادمی که دوست پسرخواهرش رو بدزد .

بعد رفت طرف اتاقشو درو محکم به هم کوبید . صدای نینا بلند شد – به خاطر خدا ساکت میخوام بخوابم .

فقط تو تاریکی وایستاده بودم و به جای نامعلوم خیره شده بودم . سرم گیج میرفتم دستمو به مبل گرفتم تا نخورم زمین . اخ خدای من ... واقعا دارم عشق خواهرمو میدزدم؟ سعی کردم اشک بریزم اما فاجعه اونقدر بزرگ بود از اشک ریختن گذشته بود . روی مبل دراز کشیدم همونجا خوابم برد . از صدای لرزش گوشیم روی میز شیشه ای بیدار شدم اسم کامران نوشته شده بود . هوا هنوز تاریک بود به ساعت نگاه کردم . چهار و پنچ دقیقه بود  . گوشی برداشتم تا خواهستم چیزی بگم گفت – بدو حاظر شو که الان دیر میشه – چی دیر میشه؟ - طلوع خوردشید بدو دیگه خواهش میکنم بریم لب دریا طلوع خورشید و ببینیم – کامرانن ساعت چهار – ای بابا لنگ ظهر که نمیشه رفت طلوع خورشید رو نگاه کرد – ای خدا دوستی با تو چقدر دردسر دارههههههه . خندید – اماده شدیاااا – تا تو برسی من یه چرت میزنم – باشه رسیدم زنگ میزنم . گوشی رو قطع کردم که پنج ثانیه بعد زنگ خورد – بلهههههههههههههه – من رسیدم دم درم – چی؟ - ای بابا از اولشم داشتم از دم در حرف میزدم بدو دیر میشهههههههه- دیووونهههههههههه.

یه کت سفید رو لباسم پوشیدم و رفتم بیرون . هوا سرد بود کامران برام دست تکون داد .منم رفتم و تو ماشین نوشتم  - سلام خرس خوابالووووووو – سلام خروس بی محلللللللل . خندید .

به طرف خونه برگشتم چشمای سوزی که از عصبانیت قرمز شده بود بدرقم میکرد . تصمیم گرفتم همین امروز به کامران ماجرا رو بگم .

توی راه داشتم به این فکر میکردم که چقدر سیاوش از کارای رمانتیک مثل تماشای طلوع افتاب بی زار بود و من چقدر عاشقشقون بودم اما بعلت نفرت سیاوش کاملا از ذهنم بیرون کرده بودم و حالا کامران ازم میخواست که با هم بریم و طلوع رو نگاه کنیم .

ماشین نگه داشت . با کامران پیاده شدیم .و رفتیم لب دریا . کامران دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرم و روی شونش گذاشتم و به منظره ی روبه رو خیره شدم .چهره خورشید که رواب افتاده بود میلرزید و خورشید به رنگ سرخ درومده بود . اسمون نارنجی بود و صدای حرکت اروم موجها که گاهی تا پام میرسید و سرشار از لذتم میکرد . با خودم جدال میکردم که به طرف دریا ندوم و خودم توش نندازم و بدنم و از همه ی غصه ها نشورم.

به چهره ی کامران خیره شدم . موهاش به خاطر باد کنار رفته بود و نور سرخ خورشید روی نصف چهرش سایه افکنده بود . چشماش بسته بود . توی یه لحظه چهره ی سیاوش در ذهنم اومدم . با تمام وجودم میخواستمش . دوباره سرمو روی سینش گذاشتم و به رو به رو خیره شدم . چقدر دلم برای سیاوش تنگ شده بود .

منم چشامو بستم . صدای پرنده ها و امواج اب با هم مخلوط شده بود و توی گوشم میپیچید و هر بار که اب به مچ پام میرسید ناخود اگاه میلرزیدم . سنگینی نگاه کامرانو حس میکردم برگشتم و بش خیره شد – غزال دوست دارم ...خیلی دوست دارم – منم دوست دارم عزیزم . و محکم منو در اغوش گرفت . سرمو روی شونش گذاشتم چیزی که گفته بودم فقط جواب متقابل بود . با این حال اغوشش رو دوست داشتم .  برن داغشو که سرمای غم از دست دادن خواهرمو خنثی میکرد .

تصور کردم که توی اغوش سیاوشم و محکم بازوی کامرانو فشردم توی خیالم این سیاوش بود که منو در اغوش کشیده بود .اخ خدایا کاش اینجا بود کاش اینجا بود .

 

 

هنوز خورشید کاملا طلوع نکرده بود منو کامران روی تابی که یکم اونورتر از دریا قرار داشت نشسته بودیم . تاب خیلی اروم تکون میخورد .

کامران - غزال

–       هوم

–       میدونی به چی نگاه میکنم؟

. به چشاش نگاه کردم – دریا؟

-         نه به وسط دریا درست همونجا که خورشید

–       چرا اونجا

–       چون مربوط به یه داستان به یه عشق

–       برام تعریف کن .

 یکم به تابش سرعت داد – به قو مربوط وقتی که جفت یه غو میمیره غو میره وسط دریا و دیگه هیچ خبری ازش نمیشه ...هیچی معلوم نیمشه که غرق میشه یا کوسه میخورتش ولی به نظر من از غم دوری عشقش دق میکنه دوری عشقش که از پا در میارتش ....میره وسط دریا و دیگه هیچ وقت بر نمیگرده .

عاشق ارامش صداش بودم بهترین موقع بود تا راستشوبگم – کامران..اگه.. اگه من بمیرم تو چی کار میکنی ؟

برگشت و با اون چشای جادویش بم زل زد انگار تا عمق وجودمو میدید . نگاه نافذش تمام بدنم و لرزوند بعد دوباره به رو به رو خیره شد .به دریا – نمیدونم واقعا نمیدونم شاید منم برم وسط دریا و هیچ وقت برنگردم – دریای از کجا میاری؟ - میرم وسط دریای عشقت اون از هر دریایی عمیق تره و زودتر از هر دریایی غرقم میکنه و کوسه هایی داره که از همه ی کوسه ها ی دنیا بزرگتر .

به نمیرخش که با تاب حرکت میکرد نگاه کردم .زیبا بود خیلی زیبا بود . یهو دستش رو رو چشمش کشید – دیگه این بحثو ادامه نده هیچ وقت .

................................................................................................

ساعت نزدیک شش بود که رفتیم خونه . کامران اروم درو باز کرد تا هومن بیدار نشه اما هومن با همون لباس خوابش با چشای تقیبا بسته رو مبل نشسته بود . کامران از دیدنش خندش گرفت

هومن: به چی میخندی؟ هان ای بابا نصفه شب پا میشم برم ببینم اقا قلبش ورم نکرده باشه از قفسه سینش زده باشه بیرون میبنم نیست نگو رفته غزل رو برداشته برن بیرون بگردن ای بابا یه بار نفرینت کردم بخوری زمین تصادف کردی قلبت افتاد الان یه نفرین بالاتری میکنمااااااا اااا میگم نخند د به چی میخندی

من:هومن غزل نه غزال غزل چیه   عصبانی شده بود انقدر بامزه شده بود

هومن:ای بابا میگم غزال میگه بگو غزل میگم غزل میگه بگو غزال اصلا نفهمیدم چیه اسمت اخر.اااااااااا کامران به چی میخندی میگم نخنددددد اصلا کجا رفته بودید؟

کامران – میخندم اخه عین این مامانایی که دارن بچه هاشونو تنبیه میکنن

هومن:حالا من مامان تو شدم؟ اگه من مامان تو بود زود بهت مرگ موش میدادم پسری به این خلی نداشته باشم

کامران در همون جال که از خنده نمیتونست حرف بزنه گفت – منم اگه تو مادرم بودی زود میخوردم .

بعد اروم هومن و هل داد به طرف مبل – نازی بگیر بخواب از خواب بیدار شدی حالت خوش نیست نازی نازی .

بعد دستشو رو سر هومن میکشید . و ادا در میورد منم فقط میخندیدم .

چند دقه بعد هومن جدی جدی خوابش برد .!!!!!!

کامران: بی جنبه من شوخی کردم این جدی جدی خوابید . یکم به هومن نگاه کرد بد خم شد و سرشو بوسید . – عشق منه به خدا

در تراس باز بود و باد پاییزی داخل میشد رفتم طرف تراس .باد میخورد تو صورتم خیلی خوب بود .

چند  دقه بعد حضور کامرانو حس کردم .  کامران –  چقدر هوای خوبیه – اوهوم – غزال – بله؟ - این مدت بهت خیلی سخت گذشت؟ - خیلی کامران خیلی زیاد بیشتر از اونی که فکرشو بکنی – دوست داری با هم منو تو بریم مسافرت ؟ . به چشاش نگاه کردم . پس سیاوش چی ؟ تو یه لحظه فکر سیاوشو از ذهنم دور کردم – اره کامران خیلی زیاد .

 

..............................................................................

حمعه ی اون هفته بود که من و هومن و کامران و کتی الن و پدرام ورامین سعید نینا سوزی و ادی به یه کمپینگ رفتیم .

وقتی که به سوزی گفتم دعوا راه انداخت که من نمیام شاهد خیانت تو به غزال باشم . اما وقتی که ادی فهمید ازش خواست که اونا هم با ما بیان و سوزی با اکراه قبول کرد  .

 

هوا خیلی خوب بود و شیشه ها پایین بود و باد میزد . هومن  اهنگ مایکل جکسون رو گذاشته بود  و تا اخر بلند کرده بود تا حدی که برای حرف زدن باید داد میزدیم هومن تو راه خیلی شوخی کرد و خندوندمون بیشترم منو مسخره میکرد و بم میگفت شبیه گوفی شدی !!!! کامرانم خندید و اروم زد پس کلش و گفت زن منو مسخره نکن بعد روشو کرد به من :میدونی تو درست مثل سیندرلایی هستی که 90 سال از عمرش گذشته -  کامرانننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن

رسیدیم . ماشینا رو پارک کردیم و منتظر موندیم تا ماشین پدرام اینا هم برسن ده دقیقه بعد اوناهم اومدن و به طرف کمپینگ راه افتادیم .

داشتیم به طرف کمپینگ میرفتیم که یهو هومن گفت – کامران اینجا اشنا نیست؟؟؟؟؟ - نه قبلا اینجا نبودیم – چرا بابا فک کنم همونجایی که با ژینا اومده بودیم ( تهیه کننده پول نداشته یه کمپینگ دیگه بریم )  - نه فکر نکنم  - چرا بابا همونجاست منو ژینا رفتیم از این رو دخونه هه رد شدیم بعد ژینا اومد تو چادر من بعدش مهم نیست چی شد   من – هومن زینا کیه؟؟؟؟ - کی؟ زینا …ای واییییییی با اونیکی داستان قاطی شد ببخشید

عاطفه ( کارگردان ) – کاتتتتتت هومن چی میگی ژینا؟؟؟ - هان ؟ ببخششید با اون داستان اشتباه گرفتم – نه عزیزم اصلا تو هرچی دلت میخواد به جا دیالوگت بگو   غزل : ژینا کیه ؟

هومننننننننننننننن منو صدا کردی ؟؟؟؟؟؟  عاطفه- ژینا همین سیریشی بود که الان صداش اومد   هومن:واییییی خدا اان دوباره میگی ببوسم  .  رفت پشت کامران قایم شد   ژینا : هومنننننننننننننننن    عاطفه : ای خدااا نه ژینا وایستا ااا چرا نمیتونم بگیرمش کمک دستم از بدنش رد میشه – چون من روحمممم نمیتونی بم دست بزنی

هومن : ژینااااااااااااااا – هومنننننننننننننننن – ژیناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا   عاطفه – ااا هومن وایستا کجا میری بابا اون روح ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا

ژینا – هومن دلم خیلی برات تنگ شده بود   - منم همینطور عزیزم اونجا خوبه خوش میگذره – ای بد نیست فقط خیلی گرم     عاطفه – هومننننننننننننن نمیخوای برگردی سر فیلم برداری؟؟؟  - چرا چرا وایستا ….ژینا تو همین جا وایستا من برم  کارم تموم شد میام – من همین جام عزیزم …..راستی هومن این داستان جدید چرا انقدر ابکی و بی مزست؟؟؟؟ - نه بابا قبلیم تعریفی نداشت  - نه اون منو تو بودیم خوب بود  عاطفه : هومننننننننننننننن – اومدمممممممممم .    عاطفه برای ژینا زبان درازی میکنه متعاقب اونم زبان درازی میکنه .

همه سر جاهاشون   از اول میگیرم  چهار  سه دو یک اکشنننننننن

هومن – اصلا اینجا اشنا نیست اصلا با ژنیا اینجا نبودیم   غزل : اینجا خیلی قشنگ من از بچگی عاشق طبیعت  بودم       هومنننننننننننننن عاشقتم    غزل – این صدای کی بود؟؟؟؟  عاطفه – هیچی بابا این ژینا پارازیت جدی نگیرید ادامه بدید این از اول پارازیت افریده شد . ( عین همون پارازیتایی که ماهواره ها داره)

 

یکم که جلوتر رفتیم بلاخره به جارو انتخاب کردن و مشغول نصب چادرا شدن .

من بدون اینکه خودمم بدونم فقط داشتم کامرانو نگاه میکردم به تک تک حرکتاش .

یه لحظه متوجه نگاه هومن شدم و زود خودمو به کار دیگه مشغول کردم ولی اون لبخند زد و زیر لب طوری که لبخونی کنم گفت – مراقب خودت نیستی . خندیدم و بهش زبون درازی کردم .

کامران داشت چادر و نصب میکرد که هومن یه اب معدنی کامل رو خالی کرد تو یقش بعد جالا ندو کی بدو تمام چادرارو بهم ریختن .

بلاخره کار نصبشون تمام شد و همه نشستند تا ساندویچا رو بخوریم .

کامران کنار من نشست و دستشو دور گردنم انداخت . سوزی خیلی بعد نگاه میکرد.

سوزی: غزال جان شما چرا بازیگر نشیدید؟ کامران با تعجب بهش نگاه کرد : چطور؟  - اخه برای فیلم اخری که بازی کردن حتما باید بش اسکار بدن .

چشمای متعجب کامران تو چشام چشم دوخت و بعد روشو به سوزی کرد – چه نقشی؟ - نقش خواه....  هومن : بسه . یهو همه برگشتن طرف هومن .  هومن هول شد – اوم خوب بسه دیگه همش اینجا نشستیم بریم  یه دوری اینطرفا بزنیم . چشمای سوزی که شراره خشم توش بود اول به من و بعد بطرف هومن گشت .

 

 

همه ی پسرا داشتن با هم حرف میزدن معلوم بود که هومن سر به سرشون میذاره چون هر چند لحظه داد همشون بالا میگرفت یه جز هومن که فقط میخندید .

نگاهم متوجه کامران شد خیلی اروم بود وقتی میخندید دندونا جلوش معلوم میشد و جذابیت خاصی بهش میداد . موهاش تو تاریکی برق میزد .و وقتی حرف میزد همه ی سرا به طرفش میگشت و همش لبخند بر لب داشت و چشاشو به هر کس که باش حرف میزد میدوخت و دیوونش میکرد . حس کردم حتی میتونم صدای نفساشو بشنوم . کامران متوجه من شد و صورتش به طرفم برگشت و برام بوس فرستاد . منم براش بوس رفتم . یه چیزی محکم به بازوم خورد . دست سوزی بود – تو یه عوضی کوچولویی میفهمی چی میگم؟ غزال مرده و تو برای عشقش بوس میفرستی تو عوضی ترین ادم دنیا یی .

بعد بلند شد و رفت دور شد .

یه لحظه تمام وجودم از گریه پر شد . بلند شدم و دویدم و از اونجا دور شدم . نگاه همه ی پسرا به طرف من برگشت هومن بلافاصله چشاشو به سوزی دوخت و با عصبانیت بش خیره شد .

تا بیست قدم جلوتر جلوی اشکای خودم و گرفتم و بعد منفجر شدم . خدایا چرا من باید همچین عذابی بکشم .

تاریک بود خیلی تاریک . از میون درختا دویدم هر کدوم حس میکردم یه قیافه ای داره . صدای اب میومد . یه برکه ی کوچولو اونجا بود . رفتم کنارش نشستم و شلوارمو زدم بالا و پامو توش گذاشتم . سرد بود بدنم لرزید . اما بعد چند دقه عادت کردم .چشامو بستم . خنکی ارامش بخشی بود . یه صدا پیچید  - غزال؟

برگشتم طرفش کامران بود . اومد کنار من نشست . جای کم بود خیلی بهم نزدیک بودیم اونم پاهاشو کرد تو اب . برکه کوچولو بود و سرتاسر گیاه پوشانده بود اونقدر تاریک بود که خوب نمستونستم کامرانوببینم .

صدای جیرجیکها و صدای اروم اب برکه شنیده میشد .

- چی شده غزال من؟ چرا گریه میکنی؟

خواهستم داد بزنم بگم به خاطر همه چیز به خاطر ت وبه خاطر سیاوش به خاطر غرالی که مجبورم نقششو بازی کنم برای دیگران که چه قضاوتی میکنن اما تنها کلمه ای که تونستم بگم این بود – دلم گرفته کامران خیلی گرفته .

اروم دستش روی اب برکه کشید و مقداری اب به اطراف ریخت . ماه که عکسش توی برکه بود پاره پاره شد اما بعد چند لحظه دوباره سر جاش برگشت .

به عکس خودم و کامران تو اب خیره شدم کامران داشت با غصه به من نگاه میکرد

- دلم نمیخواد گل من انقدر ناراحت باشه  - کامران دلم برای اون غویی که تو میگی میسوزه . و ناخوداگاه زدم زیر گریه و سرم رو شونش گذاشتم و موهامو ناز کرد . دوباره دستش رو اب کشید . قطره ها اروم از دستش میریختن تو برکه و صدای قشنگی میدادن و موج ایجاد میکردن  . کامران – عوضش تا ابد تو عشق باقی میمونه .

- حس میکنم این برکه هه جادویی انگار توش یه دنیای دیگست انگار اون زیر عشق وجود داره .کامران لبخند زد و اروم یه چیزی گذاشت تو دستم .

یه گل خشک شده بود خیلی ظریف . اروم زمزمه کرد – اولین روزی که دیدمت این گل دستت بود همون روزی که تو با من تصادف کردی . ( وقتی کامران اینارو میگفت من کاملا از همه چیز بی خبر بودم ) و بعد که بردمت بیمارستان این گل تو دستت بود . من برش داشتم و دیگه بهت ندادم چون ...چون عاشقت شده بودم .

به این گل نگاه کن مثل غزال منه . مثل غزال من زیباست زیبایی که رابطه ی عشق و قشنگی رو میگه مثل غزال من ظریف حتی با بوسه میشکنه بعد اروم به ساقه و گل بوسه زد و بعد گونه ی خیس از اشک منو بوسید .

من اون گل و از همون روز پیش خودم دارمش یه خاطره از دختری که قلبم پیشش . بعد بغض گلوشو قورت داد .... که من عاشقشم  . به خودم قول دادم تا قبل از اینکه این گل پژمرده بشه من اونی که عاشقشمو داشته باشم و الان کنارم نشسته .الان دوسال که این گل دست من .

فک میکردم واقعا اون دختر من بودم فکر نمیکردم که غزال باشه .

اروم گل رو گذاشت کف دست من . بهش نگاه کردم  . اما یهو گل رو برداشت – نه تو نمیتونی ازش خوب نگه داری کنی .... منم نمیتونم ..در نتیجه.

یه برگ نیلوفر ابی رو برداشت و گل روش مثل یه قایق سوار کرد بعد دست منو گرفت و باهم به طرف برکه هولش دادیم .

و اروم با رقص خواصی در برکه حرکت کرد . کامران ادامه داد – در نتیجه میسپریمش به دنیای عشق به همون دنیای اسرار امیزی که تو میگی اون زیر بزار عشق هر جا که می خواد ببرتش . چون عشق من الان کنارم نشسته.

اونقدر خیره شدیم تا گل سوار بر برگ نیلوفر اروم اروم با رقص چرخید و چرخید تا از چشممون دور شد . بعد منو کامران به طرف بقیه برگشتیم توی راه به کامران گفتم – ممنون کامران ممنون الان حالم خیلی بهتر – چی کار میتونم که بهتر شه ؟ - کنارم بمون . یهو کامران وایستاد  منم ایستادم . اومد طرفم رو دستمو گرفت – غزال منو تو با هم میریم مسافرت هر جا که تو بخوای تنهای تنها خودم و خودت یه مسافرت طولانی. باشه؟ اروم بغلش کردم – من از خدام .

..................................................................

بقیه رو از دور دیدم دور اتیش نشسته بودن و به رهبری هومن شعر میخوندن .

رفتیم و کنار هومن نشستیم . اصلا به سوزی نگاه نمیکردم اما اون با نفرت به من خیره دشه بود .

هومن : خوش میگذره؟  من : اره خیلی خوب چی میخوندید؟   هومن: ما چیزی نمیخوندیم منتظر بودیم کامران برای تو بخونه . چشاش یه برق خاصی داشت که منو میترسوند .

چشمای سوزی تنگتر شد و چشاش سرختر .  هومن به کامران نگاه کرد : نمیخوای بخونی؟ استدیو بدم خدمتتون؟

کامران خندید . از همون خنده های قشنگش و اروم در گوشم گفت : تقدیم به این خانمی که برای غوهای عاشقی مثل من نگرانن .

بعد شروع کرد :

اگه تورو دوست دارم خیلی زیاد منو ببخش اگه تویی اون که فقط دلم میخواد منو ببخش.

قبلا هم این اهنگ رو شنیده بودم . یه بار تو ماشین سیاوش شنیدم که اون با عصبانیت ردش کرد و گفت ای دیگه چیه ؟ بعد یکی از همون رپهای خشنش که گوشم و میازرد گذاشت .

اما حالا فرق داشت صدی کامران نزدیک بود خیلی نزدیک درست کنار گوشم زمزمه میرد و از اون نزدیکتر در قلبم . اونقدر صدای ضربان قلبم بند بود که صدای اون رو نمیشندیم .

صدای ارومش درست کنار گوش من بود و مملو از عشق تلفظ هر کلمه پر از احساس بود . و دستای گرمش رو گرفته بود .

 

تن صداش یکم بالاتر رفت .

منو ببخش من نمیخوام تورو به ماه نشون بدم نشونی تو نه به شب و نه دست اسمون بدم .

داشتم دیوونه میشدم دستام یخ کرده بود قلبم تند میزد تحملشو نداشتم خواستم فریاد بزنم کامران نه دیگه نخون اما نمیتونستم .

اهنگ تموم شد همه دست زدن به جز سوزی . هومن با تعجب به من خیره شد دیگه نمیخندید اروم گفت – مواظب خودت نبودی غزال.

.........................................................................................

صبح خروس خون بود که با صدای داد و بیداد هومن همه خوابالود از چادر بیرون اودن

هومن: بلند شید و طبیعت بگید سلام . اما بی ادب نمیگه علیک سلام بلند شید و به این مگسهای خوشگل خوش صدا بگید سلاممممممم اینا باید خواننده میشدن بلند شیدددددددددد انقدر نخوابید .

همه با چشای بسته از چادرا اومدن بیرون هومن خیلی سرحال بود . کتی حولشو زد تو صورت هومن . کتی – اگه گذاشتی بخوابیم – اا کتی بیدار شو نمیدونی دیشب یه قورباغه تا صبح دم چادرت گیتار میزد و میگفت اخ که دیگه کتایون عشق تو داغونم کرد به کی بگم که چشمات تو غصه زندونم کرد .

کتی که داشت دست صورتشو میشست کل اب رو ریخت رو هومن – بی شعور ...خوب خودت همیشه تا هرکول نمیومد بیدار نمیشدی چی شده امروز سحر خیز شدی؟  - اخه خواب بد دیدم از خواب پریدم  - شما خواب بد میبینید ما باید تاوان بدیم ؟؟؟ - بلهههههههه دلتونم بخواد  .  پدرام : جالا چی خواب دیدی؟

- خواب دیدم عروسی کردم .  همه زدن زیر خنده  کتی- بی چاره عروس خانوم حتما خواهر ترشیده ی همون قورباغه هه بوده   نینا با یه حالت دخترونه ی خاصی گفت – وا اقا هومن دلتونم بخواد   هومن : وا نینا خانوم دلم نمیخواد .

نینا براش زبون درازی کرد . سعید میخندید .  سعید: حالا ببینید اینو میگه ها قبل از همه میره خونه ی بخت   هومن: عمرااااااااااااااااااا شرطططط میبندممممممم

رامین: سر چی ؟  هومن: هرچی که بگید .   نینا : یه سوسک رو باید ببوسی . بعد خودش طوری نشون داد که چندشش شده .  هومن : باشه شما سوسک بیارید من میبوسم ولی باید مذکر باشه ها مگر نه زنم غیرتی میشه   کامران: نگاه کن از همین الان چه زنم زنمی راه انداخته .

خلاصه با خنده صبحونه مون رو خوردیم هومن هی جک میگفت و شوخی میکرد .

بعدش قایم موشک بازی کردم . من یه جا توی دل یه درخت بزرگ پیدا کرده بودم که خالی بود . هر سری منو کامران با هم میرفتیم اونجا قایم میشدیم و با هم حرف میزدیم . کامران همش در مورد خاطراتمون میگفت و میگت که چقدر دوستم داره . و من با خودم میگفتم هی وایستا اون تورو دوست نداره غزال رو دوست داره.

ما حرفای عاشقانه میزدیم و این در حالی بود که بقیه در به در دنبال ما بودن !!!!!

اخر بازی همه جیغشون در میومد که ای بابا چرا کامران و غزال پیدا نمیشن .

تا یه سری که هومن گرگ شد . منو کامران دو باره همونجا قایم شدیم . کامران دستامو سفت گرفت .  بعد اروم خندید – به چی میخندی – به این که ما داریم وسط قایم موشک لاو میترکونیم . منم خندیدم . – این درخت دومین درخت مورد علاقه ی من تو دنیاست بعد از همون بید خودمون . – یه یادگاریم روی ای بنویسیم .

کامران با کلیدش روی درخت یه قلب کشید و اسم منو خودش و نوشت درست مثل همون علامت که روی بید بود .

صدای هومن پیچید : یهوووووووو هیچ کدومتون مهم نیست ببینمتون یا نبینمتون من باید اون کامران و غزال پیدا کنم . کجایدددددددددددد؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

کامران به بابا میگممممممممممم . یهوووووووووووووووووووووووووو

اروم خندیدم و سرم روی سینش گذاشتم .

-         وای غزال هر وقت که دستتو میگیرم انگار ...انگار ظربان قلبم دستت افتاده . اگه دستت بلرزه قلب منم تند میزنه اگه دستت اروم باشه ...

نا خود اگاه هر دومون با دیدن چهره ای که رو به رومون بود و متعجبانه مارو نگاه میکرد یه متر پریدیم هواااا

هومن: دالییییییییییییییییییییییییییییییی بیاید بیرون ببینم بیاید بیرون . ای ای ای شما به علات رعایت نکردن موازین اخلاقی از بازی اخراج میشوید قایم موشک و این حرفا؟؟؟؟ وای وای وای . بعد با دستش اروم زد رو لپش .

بقیه هم بیرون اومدن و به ما خیره شدن .منو کامران از خجالت سرخ شدیم ولی همه میخندیدن  . کامران : هومن من تورو میکشممممممممممم.

خنیدیم . – کامران من خسته ام میرم تو چادر  -  باشه گلم . برام بوس فرستاد

هومن: بله دیگه جای مخصوصتون لو رفت دیگه لطف نداره .

..................................................................................................

وارد اتاق که شدم خشکم زد . صدای گریه میومد . سوزی بود که داشت گریه میکرد . من هیچ وقت از سوزی بدم نمیومد ازش دلخورد بودم ولی دستش داشتم خیلی دلم سوخت حتما برای غزال ناراحت بود .

-         سوزی میتونم بیام تو

وقتی متوجه حضور من شد زود خودشو جمع کرد و اشکاشو پاک کرد – نه مزاحم نشو.

با این جال من وارد شدم . – سوزی برای دیشب متاسفم میخوام بدونی من نمیخوام که کامرانو مال خودم کنم . سوزی من دوست پسر دارم قسم میخورم . عکسش تو گوشیم . خیلیم دوستش دارم  . میدونم از من متنفری میدونم ولی منم از مرگ خواهرم ناراحتم خیلی بیشتر از تو بع دزا 19 سال که قرار بود ببینمش اون مرد . گریم گرفته بود . سوزی من میدونم که غزال عاشق کامران بود و نمیخواد ناراحتیشو ببینه من ..من میخوام اروم اروم بهش ماجرا رو بگم میدونی .این تنها کاری که میتونم برای خواهرم بکنم نزارم عشقش غرق شه و چیزی نگفت .

کنارش نشستم  - نه من از تو معذرت میخوام که اونطوری باهات حرف زدم میدونی ....من فقط عصبانی بودم و روی تو خالی کردم متاسفم واقعا متاسفم .

 - سوزی من من میدونم که برای غزال ناراحتی اما نباید خودتتو براش از بین ببری

- من ...من برای غزال ناراحت هستم اما برای چیز دیگه ای گریه میکردم

- سوزی میتونی بمن بگی

. بغض امانشو برید – غزللللللل ...امروز ...امروز دیدم که ادی با یکی حرف میزنه ...وای غزل حرفای وحشتناکی میزدند در مورد بعضی شبایی که....

یه دختر بود وای غزل واییییییییییییییییی.

سرشو روی شونم گذاشت . قلبم پر از ترحم شد اه خدای من ...خدای من .

یه لحظه تو ذهنم این اومد که سیاوش ...سیاوش همین کارو با من بکن .

وای خدایا من اونروز دیگه زنده نیستم . لبمو به سر سوزی چسبوندم و از خدا تشکر کردم که این بلا سرم نیومده .

صورتشو گرفتم و اوردم بالا . – سوزی به من نگاه کن باشه عزیزم .....ببین خدا خیلی ترو دوست داشته که بهت فهمونده این موضوع رو میتونستم بدتر شه میتمونستی وقتی روابطتون جدی تر شه بفهمی الان خیلی بهتر . نمیگم که سخت نیست هست ولی باید این مرحله از زندگیتم بگذرونی هم؟ باید به زودی بهش همه چیز رو بگی و راهتو ازش جدا کنی . نذاری بیشتر وقتتو بگیر .

دوباره زیر گریه زد – ولی من دوستش دارممممممممممممممممممم.

.شونه هاشو سفت گرفتم – سوزی هر کسی تو زندگیش عشقش رو پیدا میکنه شاید به خودت اینو تلقین میکنی ....سوزی چون این اذیتت کید بر این مبنا نیست که عشق برای همیشه از پیشت رفت . عشق درست موقعی میاد سراغت که فکرشم نمیکنی . همچین موجودی ارزش غصه خوردن نداره باشه؟

بغلم کرد – ببخشید که بات بد برخورد کردم تو خیلی خوبی ...الان حالم بهتر .

لبخند زدم – نه عزیز دلم تو ام باید منو ببخشی . با هم دوستیم؟

بام دست – حتماااا.

یکی از پشت چادر صدام کرد – غزالللللللللللل .

رفتم بیرون هومن بود . بازومو گرفت و برد پشت چادر – غزال خواست بهت بگم که نگران نباشه باشه؟ من خودم تصمیم گرفتم امروز به کامران بگم .

یهو تمام بدنم سست شد . دلم نمیخواست کامران از پیشم بره اما نمیدونستم چرا یهو با تمام وجودم گفتم – نهههههههه .

 من اون کامرانی که دیشب کنار برکه با هم بودیم و دوست داشتم میخواستم یکم دیگه برای خودم داشته باشمش

هومن بهم نگاه کرد با تعجب .  من – یعنی اینکه ...تو خودتو اذیت نکن قرار من و کامران با هم بریم مسافرت خودم اروم اروم بهش میگم برای تو سخت .

هومن از ته دلم لبخند زد – ممنون عزیزم ممنون و بغلم کرد .  بعد دوید تا بره یهو داد زدم – هومن؟ . برگشت طرفم – بله ؟ - منظورت چی بود که مراقب باش؟ - مراقب باش عشق درست زمانی سراغ ادم میاد که فکرشم نمیکنی .

و بعد از گفتن این کلمات عجیب دوان دوان دور شد .

فردا همگی برگشتیم و هفته ی بعد یکشنبه من و کامران اماده ی سفر دو نفرمون بودیم . سفری که خیلی چیزارو تو زندگیمون رقم زد  و خیلی چزارو تو سرنوشتمون مشخص کرد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 11:22  توسط عاطفه  | 

تولدم مبارک

سلامممممممممممممممممممممممممممممممم

فردا برای من روز مهمی اگه اون طوری که دلم میخواد بشه میام و داستان میذارم قالبمم عوض میکنم ولی اگه اون طوری که میخوام نشه  وای از فکر کردن بهشم تمام بدنم میلرزه  اونوقت یه مدت زیادی نمیتونم بیام نت اجیا برام دعا کنید خیلیییییی نیاز دارم خیلییییییییی زیاددددددددددددددددددددددددددد


سلام

خوبید

من زود داستانو میذارم

بعد فردا یا پس فردا یا همین روزا میام بقیه ی داستانو میذارم نظراتونم میجوابم

ببخشیدددددد

به چیزی

برای من دعا کنید

۱ یه موضوعی که برای پیش نیاد  خیلی مهمممممممممم به اینده مربوط فردا معلوم میشه خواهش میکنم خیلی به دعاتون نیاز دارم

۲ یه موضوعی که پیش بیاد خیلی مهم نیست ولی یکی از ارزوهای بچگیم بود

 

راستیییییییییییییییییییییییییییییی

 

تولدم تولد تولدم مبارککککککککککککککککککککککککککک

 

تبریک خالی کافی نیست من کادو میخوام

 

ولی یه کادو گرفتم خیلی وب بودش از خالم یه لباس که عکسای کامران هومن روش بود نمیدونم کجا سفارش داده بود ولی خیلی خوشگل چند وقت پیش گفته بود که دو تا از عکسای کامران هومن که خیلی دوست داری برام بریز همونا رو تیشرتس همش تنم

خوب دیگه داستان

بارون پاییزی میبارید . صداش توی بیرون پخش میشد . برخورد قطرات به تن خاک بویی که عاشقش بودم . زیر نور قطرات بارونو میشد دید . شیشه عرق کرده بود .با دستام روش نقاشی های مبهمی میکشیدم . فضای تاریک و بارون زده یی که از شیشه معلوم بود با چهره ی من امیخته شده بود .

با تمام وجود دلم برای سیاوش تنگ شده بود .الان چی کار داره میکنه؟ اگه بفهمه من اینکارو میکنم چی؟ کامران میتونست خلا سیاوش رو پر کنه ؟ گردنمو بردم عقب و بدنم و کش و قوس دادم . – خوابت میاد ؟   برگشتم و بش نگاه کردم – کی بیدار شدی؟ - چند دقست  - چیزی میخوای ؟ - اره  - چی؟ - غزالو – غزل... تازه فهمیدم که قرار بود غزال باشم . – چی؟ - هیچی همون غزال .....حالا اقای خوشتیپ افتاده تو بستر بیماری بگو ببین این غزال خانومو میخوای چیکار؟؟؟؟ و مشکوکانه بش خیره شدم . سعی کرد بشینه . رفتم کمکش و تختش و اوردم بالا  - میخوام فقط بشینم نگاش کنم شاید بفهمم اون چشاش چه رنگیه اخه هر وقت توشون خیره میشم همه چی یادم میره اصلا یادم میره که نگاشون کردم که ببینم چه رنگین .

رومو برگردوندم . کنه از تو چشام بفهمه من غزلم . احساس میکردم رفتم تو زندگی غزال .احساس میکردم جاییم که نباید باشم حریم که مختص کامرانو غزال بود  و هیچ جایی برای غزل توش نبود .

 

.................................................................................

 

15 روز بعد کامران مرخص شد .

15 روز توی محیط بیمارستان که از اول ازش متنفر بودم زندگی میکردم .

بیشتر وقتا من بودم و کامران . اون موقع ها من هیچی نمیفهمیدم همه چیز یادم میرفت وجود داشتن یادم میرفت . هر کلمه ای که میگفت من از قبل حس میکردم که میدونم اینو میگه .

خیلی ساعتها اون فقط بهم خیره میشد گاهی وقتا با اخم .و من تنها کاری که اون زمان میتونستم بکنم این بود که یه جاهای دیگه رو نگاه کنم . چون اگه چشام توی چشاش میفتاد انگار گیر کرده بود نمیتونستم تکونشون بدم یه نیرویی بود فراتر از  کنترل من .

خیلی وقتا هومنم بود وقتی اون بود یادم میفتد که غزلم یادم میفتاد که بازیگرم و از نقشم بیرون میومدم . هومن بیشتر شوخی میکرد و ولی وقتی هومن میرفت و من میموندم و کامران من دیگه اون غزل متعلق به سیاوش نبودم من اون غزال زیرخاک نبودم من هیچکی نبودم به جز خودم . خود حقیقیم توی پوست غزال .

و اونموقع ها من بیشتر از همیشه خودم بودم .

تقریبا هر روز دوستای کامران و فامیلاشونم میومدن . و من یاد گرفته بودم که فقط لبخند بزدنم

پونزده روز غرور باعث شد نه من به سیاوش زنگ بزنم و نه اون به من .

شایدم فراموشم کرده بود .

شاید مثل قبل انتظار اومدنشو نمیکشیدم .

وقتی که من میموندم کامران گذشته یادم میرفت اینده یادم میرفت . یادم میرفت که کی بودم و یادم میرفت که چی قرار بشه یادم میرفت که دیر یا زود باید با کامران خدافظی کنم و بشه یه خاطره تو زندگیم شایدم خدافظی با تنفر کامران همراه باشه .

من با کامران به هیچی اهمیت نمیدادم به جز حرمت لحظه هایی که با هم بودیم

اما من عاشقش نبودم . به هیچی وجه . من فقط شخصیتشو تحسین میکردم .من اون عقایدشو تحسین میکردم  من وجودشو تحسین میکردم . اون شخصیتی که هرچی توش بگردی بازم نمیتونی کامل درکشش کنی . من انسان بودنشو تحسین میکردم .

 

به علاوه سیاوش کسی نبود که بشه به راحتی از کنارش گذشت من از دستش دلخور بودم اما بازم دوستش داشتم .

و تنها کسی که میشد باهاش درد و دل کرد هومن بود .

اون بود که از این راز خبر داشت . اون به حرفاهم گوش میکرد و همین کافی بود . من بهش میگفتم که چقدر تظاهر کردن سخت و اون قبول میکرد .

خیلی اصرار نداشتم که زودتر به کامران قضیه رو بگه نمیخواستم لحظه های با کامران تموم شه .

 

هفته ی بعد مادرم برگشت ایران . شبیه یک روبات بود حرکت میکرد اما نمیدونست نفس میکشید اما نمیدونست چرا وجود داشت اما نمیدونست چرا .

در جالی که تو پارچه ی سیاه پیچیده شده بود برگشت ایران و من موندم و یه نقاب که در حضور کامران باید میزدم .

 

 

منو کامران و هومن داشتیم از بیمارستان خارج میشدیم . هومن جلوتر رفت و خم شد گفت – بفرمایید قربان خورشید منتظر است تا شما از بیمارستان خارج شوید دلش برای روی ماهتان تنگ شده . کامران میخندید . لحن هومن عوض شد – ای باباااااااا میخواد براش فرش قرمز بندازم ای بابا بیاید دیگهههههههههههه .

 

تو راه کامران میگفت محیط بیرون یادش رفته وقتی رسیدیم خونه  هومن یه راست کامرانو تو تخت نشوند و گفت اگه جرات داره بلند شه تا بفهمه خشم هومن یعنی چی !!!!!!!!!!!

هومن رفت تا ابمیوه بیاره . منم نشستم کنار کامران و به در ودیوار خیره شدم . عکس غزال همه جا بود . حس میکردم خودمم فقط یادم نمیاد کی ین عکسارو گرفتیم .کامران فقط به من خیره شده بود – غزال . همونطوری که به دورو بر نگاه میکردم گفتم – هوم؟ - حس میکنم .... حس مکینم از اون موقع که تصادف کردیم .... حس مکینم عوض شدی . برگشتم و تو چشاش زل زدم – بد شدم؟ - نه ...نه  مهم نیست که عوض شدی مهم اینه که من هر جوری هستی دوست دارم .

همین موقع در اتاق با هل دادن باز شد منو کامران ناخود اگاه پریدیم   هومن  خان بود که با ابمیوه وارد شده بود و پیشبند به کمرش بسته بود . کامران میخندید   - ببخشید دستم بند بود نتونستم در بزنم .

بعد سینی رو گذاشت رو میز کنار تخت و خودشم نشست  - ای کامران پاشو ببینم اه 15 روز همه کارارو من دارم میکنم دستای ظریف من برای اینکارا ساخته نشده خودشم زده به موش موردگیهاااا قلبش مثل بمب ساعتی میزنه ها . اروم به بازوی هومن مشت زدم – شوهرمو اذیت نکن .یه لحظه از حرفی که زدم یخ کردم من چی گفتم . هومن متعجبانه به من خیره شد .

کامران بحث و عوض کرد – هومن...قلب کی رو به من پیوند زدن ؟ خنده از رو دهن هومن محو شد – اوم..یه یه دختر جوون ضربه مغذی شده بود اونم تصادف کرده بود ....چرا این سوالو کردی – نمیدونم ..خیلی احساس بدی یه تکیه از وجود یکی تکیه توی بدنیت باشه یه روزی این قلب تو سینه ی اون دختر میزده حالا اینجاست . ... دلم برای کسی که عاشقش بوده میسوزه چقدر باید از من بدش بیاد .

منو هومن سرمونو انداختیم پایین . کامران نمیدوسنت که عاشق اونون دختر خودش .

 هومن دستشو گرفت – چرا این حرفو میزنی کامران؟ مطمئنم اینطوری نیست بگیر بخواب داداشی خواهش میکنم بخواب .

تا بخواب رفتن کامران منو هومن همونجا موندیم . هیچ چیز به جز سکوت نبود .

چشمای کامران که رو هم رفت صورتمو طرف هومن کردم . خیلی حرف داشتم که بگم اما انگار صدام قفل شده بود .لبخند زد  - من برم هومن – کاش بمونی...نمیخوام تنها باشم  . دستشو فشار دادم . دوباره لبخند زد – خدافظ  - خدافظ عزیزم . دستاشو اروم دورم حلقه کرد و خیلی اروم بغلش کردم – بای .

به کامران نگاه کردم ناخوداگاه دستشو که تو دستم بود بوسیدم و گفتم – خدافظ .

هومن به من خیره شده بود – چی شده هومن ؟ - مراقب خودت باش . با یه لحن خاصی گفت – چطور – شاید یه چیزی سراغت بیاد که دست خودت نیست یه چیزی که فکرشم نمیکنی  - باز شروع کرد – چیو؟ - بازی با کلمات . اروم خندید .و باز گفت مواظب خودت باش خیلی زیادددددددددددد .

هومن منو تا خونه رسوند . داشتم بیرونو نگاه میکردم از یه پارک رد میشدیم . یه بیو مجنون خیلی بزرگ نگاهمو جذب کرد . زیرش یه نمیکت چوبی بود . و موهای پریشون بید مجنون روش افتاده بود و یه چیزی مثل حصار درست کرده بود . در فاصله ی چند متری دریاچه بود . روی تن درخت پر یادگاری بود . خیلی از اون محیط خوشم اومده بود .

هومن منو رسوند و خودش رفت .  ایندفعه که وارد اتاق غزال شدم  دیگه برام غریب نبود حتی عکساش با کامرانم باعث میشد بیشتر احساس اشنایی کنم .

پشت میز تحریرش نشستم . باور کرده بودم که از اول غزالی نبود ه که بخواد از بین بره . یه دفتر به بدنه ی میز تکیه داده شده بود . مدلش حالت قدیمی بود با کاغذای سبک قدیم . کشیدمش بیرون . از لاش چند تا کارت پستال و یه گل خشک شده افتاد . سریع گذاشتمشون سر جاش . چی کار میکنی غزل میخوای دفتر خاطرات غزالو بخونی . وسوسه ی خوندنش دست از سرم بر نمیداشت . انداختمش پشت کمد تا دستم بهش نرسه .

با لباس روی تخت دراز کشیدم و دستمو کذاشتم رو ی قلبم . یه سوزشی رو توش احساس میکردم . انقدر به سقف خیره شدم تا خوابم برد .

با زنگ گوشیم از خواب پریدم .

سسلاممممم  - ای بابا کامران مگه تو خواب نبودی – بیدار شدم .....غزال غزالللل- هان چیه ؟ - چرا غیبت زد ؟ - خوابم برد  - اااا خوب الان میای میریم بیرون خواب از سرت میپره – کامران به هومن گفتی – نه – دوباره میخوای نفرینت کنه این دفعه ماه میفته رومون . خندید – پس نیم ساعت دیگه بیا همون جای مخصوص خودمون . قطع کرد .

جای مخصوص؟ ای خدا من از کنجا بدونم جای مخصوص کامران و غزال کجا بوده ؟

به هومن زنگ زدم  - سلام – سلام خوبی هومن – بد نیستم. اتفاقی افتاده – اره هومن تو میدونی جای مخصوص کامران و غزال کجاست - برای چی؟ - اخه کامران گفته بیا اونجا . چند دقه فکر کرد و گفت – نه من هیچی یادم نمیاد

گوشی قطع کردم .وای خدایا چی کار کنم . رو تخت نشستم و فکر کردم . دو باره به عکس کامران و غزال خیره شدم . از رو اینه برش داشتم به هردوشون نگاه کردم . هر دوشونو خیلی دوست داشتم . چقدر کامران اینجا خوشگل .

یه لحظه محیطش نگاهم رو جذب کرد . یه نیمکت زیر درخت بید  اینجا همون جایی بود که تو راه خونه دیدمش....وای جای مخصوص پس اینجا بود .

قلبم از شوق پر شد .  رفتم و دونه دونه ی لباسای غزال رو امتحان کردم .

یه لباس استین حلقه ای که یقه اسکی بود پوشیدم . صورتی بود . با ی شلوار جین .

موهامم بالای سرم جمع کردم و یه ارایش ملایم کردم . خوب بود .

...........................................

هوای پارک خیلی خوب بود . پشت سر هم نفس عمیق میکشیدم .  بید از دور معلوم بود . قدمهامو تند تر کردم . کامرانو میتونستم ببینم . نزدیکشش ایستادم و خوب نگاش کردم . به کامران با لباس سفید بیمارستان عادت کرده بود .نمیتونستم تصور کنم که توی لباس یگه چقدر زیبا میشه . مات و مبهوت بهش خیره شدم .

اونم با لبخند از جاش بلند شد و اومد طرفم و در اغوشم گرفت . منم بغلش کردم و چشامو بستم دلم نمیخواست از اون حالت بیام بیرون . کامران دستمو گرفت و به طرف نیمکت رفتیم . نشستم . نیمکتش بوی جنگل میداد . منظره ی رو به رو پشت شاخه های افتاده ی بید معلوم بود . شاخه های بید دور تا دورمونو پوشونده بود . اونجا بالاترین قسمت پارک بود . صدای پرنده ها  و هوای خنک و مرطوب اون منطقه خیلی دلنشین بود . روی تن بزرگ درخت یه قلب بزرگ بود که توش کلمات کامران و غزال نوشته شده بود . دستمو روش کشیدم . غزال اینو نوشته بود .کامران دستمو که روی درخت بودو گرفت – یادت اینو باهم نوشتیم – مگه میشه یادم بره؟ دوباره بهم خیره شد . نیخوستم نگام کنه میترسیدم بفهمه که غزال نیستم .

به رو به رو خیره شدم – چرا نمیذاری تو چشات خیره شم ؟ - چون میترسم – از چی ؟ - از چشای تو .

دستشو گرفتم و اوردم طرف خودم  و گذاشتم روی پام . استینشو یه کوچولو بالا زدم و ناخونهامو اروم روی پوستش کشیدم حالت نوازش .

این کاری بود که همیشه وقتی کنار سیاوش میشستم میکردم نمیدونم چرا ناخوداگاه دست کامرانو نوازش کردم ولی سیاوش همیشه میگفت غزال تمومش کن احساس میکنم یه دسته مورچه داره روی دستم راه میره .

خاطره ی این حرفش باعث شد ناخود اگاه دست کامران و ول کنم و لبه های نیمکت رو بگیرم .

کامران – نه غزال نمیدونی چقدر احساس خوبی داشت بهترین حسی بود که تا حالا داشتم . انگار بال یه فرشته رو دستم بود . از تفاوت تشبیه کامران و سیاوش خندم گرفت . دوباره دستشو گرفتم و ناخوداگاه سرمو روی شونش گذاشتم و انگار تو تنش مذاب بود  . بدنش داغ بود و تا سرم روی شونش میرفت احساس خواب میکردم . اروم بود خیلی اروم . – کامران...شونه ی تو هم بهترین احساسی که من تاحالا تو عمرم داشتم  . یه چیزی توی تمام بدنم در جریان بود . یه چیزی که نا خوداگاه باعث به لرزه درومدن بند بند اعضای بدنم بود .کامران متوجه لرزش دستم شد و سفت توی دست خودش گرفت و دستمو خیلی سفت فشار داد . یه لحظه همه چیز متوقف شد . ریزش برگای درخت تکون شاخه به خاطر باد  ارتعاش اب دریا چه همه چیز متوقف شد .صورتمو بالا اوردم به چشای کامران خیره شدم . همه چیز ایستاده بود به جز نوسان چشمای سیاه کامران .

توی یه لحظه فشار لبای داغشو روی لبام حس کردم و وقتی که چشامو باز کردم چشمای کامران خیلی بهم نزدیک بود خیلی نزدیک اما بسته . کامران صورتشو عقب برد . همه چیز یه لحظه بود و تموم شد اما همین یه لحظه میتونست تمام زندگی ادم و عوض کنه . با حالت منگی دوباره سرم رو روی شونش گذاشتم.

دستمو روی لبام فشار داد . چهره ی عصبانی سیاوش بهم هجوم اورد .

من چی کار کردم . چشام پر از اشک بود و تمام سعیمو میکردم که پایین نریزن.

اما شونه ی کامران  اون حمله ی وحشیانه ی فکرهای وحشتناکو خنثی میکرد . ارامش .

دلم نمیخواست که قبول کنم اون حسی که توی بوسه ی کامران نهفته بود حسی که توی بی تفاوتی بوسه های سیاوش نبود ....نه نه به این چیزا فک نکن تو عاشق سیاوشی و به دیریا زود باید به کامران همه چیزو بگی .

احساس گناه میکردم .کامران هیچ تقصیری نداشته اون عشق خودشو بوسیده بود مقصر همه ی اینها من بودم این منم که تظاهر میکنم غزالم .

نیم ساعت فقط سکوت بود تا کامران گفت – غزال گشنت نیست ؟ میخوای بریم یه چیزی بخوریم ؟  - اره . تمام بدنم میلرزید نمیتونستم خودمو کنترل کنم – خوبی غزال – اره اره خوبم  - دستمو سفت گرفت .....ولی یخی – نه کامران چیزی نیست فشارم افتاده – اره به نظرم خیلی لاغرتر شدی غزال خیلی لاغرتر  خندیدم و سعی کاردم با لحن عادی حرف بزنم – بله انقدر که جنابالی تو مدت بی هوشین منو حرص دادیی . لبخند زد . از پارک خارج شدیم داشتم به طرف ماشین میرفتم که کامران متعجبانه پرسید – غزاللللل؟؟؟؟ . برگشتم طرفش – جانم ؟ - کجا میری؟ - مگه نمیریم رستوران  بریم سوار ماشین شیم دیگه. کامران همونطوری با تعجب گفت – همون رستوران خودمون میریم دیگه همیشه از اینجا تا اون رستوران پیاده میرفتیم اخه راهی نیست که – رستوران خودمون مگه ما رستوران داریم؟ - نه منظورم رستورانی که پاتوقمون بود . خنده ی مصنوعی کردم – میدونم شوخی کردم . دوباره طرفش رفتم و دستشو گرفتم .- خوب بریم  - کجا غزال رستوران اینطرف  - اره ..اره ...اینطرف پاک گیج شدم .

.............................................

توی راه یهو کامران برگشت و پشت سرم نگاه کرد – چی شده کامرا – موهات غزال موهات خیلی بلندتر شده – نه .. نه همنقدر بود اشتباه میکنی – نه غزال موهات کوتاهتر بود – شاید تو راست میگی . خنیدید – رشد موهاتو مثل خودت عین بچه ادم عمل نمیکنه . کیفمو زدم تو کلش – ادم با یه خانم محترم اینطوری رفتار میکنه – خیله خوب خانم محترم بفرمایید وارد شید . به این فک میکردم کامران متوجه تفاوتایی بین منو غزال میشد که دیگران متوجه نمیشدن .

نشستیم .

داشتم منو رو نگاه میکردم – من همربگر میخورم . کامران منو رو از رو صورتم کشید پایین – چیه ؟ - فک کنم میگفتی از همبرگر متنفرم – اوم میخوام امتحانش کنم . لبخند زد . پس منم همبگر میخورم . سفارشو دادیم .

بعد چند دقه کامران گفت – غزال نمیدونی تو رفتی کی زنگ زد – کی؟ - سارا – بعد گفتش که به غزال بگو که اخر پیشنهادشو قبول میکنه یا نه  - کدوم پیشنهاد؟ کامران متعجبانه بهم خیره شد . – اوم الان میام کامران یه لحظه میرم دستشوییی زود میام .

........................

دوباره به هومن زنگ زدم – دیگه چیه؟ - سارا کیه ؟ - بهترین دوست غزال تو کالج – چه پیشنهادی کرده بوده؟ - نمیدونم – هومن خواهش میکنم یکم فکر کن شاید یادت بیاد – نمیدونم شاید منظورش همکاری با تو توی اخرین پروژش – چه پروژه ای؟ اینو دیگه واقعا نمیدونم . – باشه مرسی .

...........................

ببخشید – نه عزیزم اشکالی نداره بشین غذاهارو اوردن . – خوب چی شد – اهان کامران خودم بهش زنگ میزنم ولی نه قبول نمیکنم – هرجور خودت مییخوای ولی خوب بود .

چند دقه بعد پرسید – راستی غزال از سعید چه خبر؟

سرفه های الکی کردم که مثلا غذام تو گلوم گیر کرده و در همین حین به هومن اس ام اس دادم – سعید کیه . اونم زود جواب داد

سعید دوست پسر نیناست و از بچگی همبازی غزال و غزال اونو مثل برادرش دوست داشت جدیدا هم سنگ کلیه داشت عمل کرد که خوب شد .

عجب جنایی شد این داستانا

 

کامران برم اب ریخت . – نه چیزی نیست خوب شدم . سعیدم که میدونی عمل کرد ولی خداروشکر خوب شد .

 

.............................................

ساعت 12 شب بود که کامران منو رسوند خونه . خودشم از ماشین پیاده شد .اروم منو بغل کرد – خوب بخوابی گل من . سرمو روی شونش گذاشتم . – شب به خیر

مثل سیاوش نبود . وقتی بغلم میکرد به بدنم دست نمیزد اه ای خدا چرا همش کامرانو با سیاوش مقایسه میکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سوار ماشین شد و برام بای بای کردم . منم براش دست تکون دادم .

و تا محو شدن ماشینش تو خیابون همونجا وایستادم و نگاه کردم .

 

 

 

ببخشید اگه بد بودددددددددددد . همشو مجبور بودم تو دو سه ساعت بنویسم

 

ببخشید اگه کم بود

 

فردا پس فردا بهش اضافه میکنم

 

تا چند قسمت دیگه هم تموم میشه

 

بایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 22:25  توسط عاطفه  | 

پنچ شنبه که میشه به عشق تو وبلاگمو اپ مکینم

ای خدا با چی شروع کنم ؟

خوبید خوش میگذره ؟ با برادر ها بسیجی و باتوم ارشاد چیکارا میکنید؟

ولی میدونید اتفاقا خوب اخه کامران هومنو تو تظاهرات ندیده بودیم که دیدیم تازه باعث ویدئو شدن با تشکر از شما هم شد .

راستی

مرگ مایکل جکسون رو به همه

تسلیت میگم

این ژینا هم میخواد یه چیزی بگه

 - سلام میکنم به همگی . راستی الان مایکل جکسونم تو این دنیاست دیگه کنسرت اونم میتونیم بریم دلتون بسوز

- خوب وقتت تموم شد

- اااااااا نه نه هنوز  من نگفتم . خواستم بگم که این غزل خانوم عاشق هومن نمیشهههههههههههههههههههههههههههههههه چون در اون صورت من با لشکر چنگیز خان مغول بش مییتازم . همین

-باشه برو پیش هومن

- نه دیگه من گولتو نمیخورم تازه میخوام اینجا مواطب باشم که این غزل پررو بازی در نیاره

-بله حیفک ه حوصله ی کل کل با تو یکی رو ندارم

نظرااااااااااااااا:

 فاطمه گلم : ای بابا تو که لو دادی؟ میگم فاطمه گریه نکن بزار اخر داستان لازم میشه من گفتم نمیکشمش نگفتم که خوشبخت میشه (انقدر حال میده حرص بدییییییییییی) ( نگفتمم بدبخت میشه )

اصلا شاید هیچی نشه شایدذم یه چیزی بشه ولی ما نفهمیم چیز شده شایدم چیز بشه با نمفهمیم چیزی شده شایدم اصلا همه چی شه در عین حال هیچی نشه الما مطمئنا اگه چیزی بشه توچیز هیچی نمیشه در نتیجه هم همه چیز میشه هم هیچی نمیشه

 نگارمممم:مرسی عزیزم لطف داری  خیلی خوش حال شدم اومدی

میای از اینورا گذری یادت نره که نظر زاری  ببخشید قافیش جور نمیشد

 

شمیم عزیزم : چشم گلم حتما اما فک کنم که روزهایی که بی تو گذشت بشه خیلی ممنون که اومدی خیلی ماهی

 

سیمای عزیزم : میگم شما احتمالا از نوادگان نوستراداموس نیستید ؟ اخه همه چیزو پیش بینی میکنی . شوخی کردم گلم مرسی که امدی

الهام ماهم : چهه خوب که کامت درست شد  مرسی عزیزم بابا تو لطف داری میگم من برم هندونه فروش بشم هندونه زیاد زیر بغلم . شوخی کردم ناراحت نشیاااا دوست دارم

بهار خوشگلم : اااا نه خیز داستانت خیلیم قشنگ از همه ی داستانا هم بهتر . راستی اخ جون امروز اپ . دیگه نبینم به داستان ابجی بهارم توهین کنیاااااااااااااااااااااااااا .مرسی که میای وبم

سانی بی ریخت : بی مزه  به یه نکته ی کوچیک دقت کردی؟ سیاوش چون منو تو خیلی به این شخصیت علاقه داریم  اسمشو گذاشتم روش . میگم خدایا این تارعنکبوتا دست از سر ما برنمیدارن

کیمیا جونم : وای خیلی خوشحالیدم وب زدی واقعا مرسی که اومدی عزیزممممممممممممم

مهشید ماه : فاطمه جو ارامشو بهم زدش . اتفاقا دقیقا همینطوری میشه دوست دارم مرسی که اومدی

کیانا ماهممممممم:  وای ببخشید عزیزم یادم رفت بزارم واقعا ممنون که اومدیییییی

ستاره ماهم : اخیش خیلی خوش حال میشم که اسمت توی قسمت نظرا باشه . بازم ممنون که اومدی .میگم شمارا در مراسم تدفین غزال میبینم . وسیله ی ...ذهاب به عهده ی خودتون است

 ته تغاری خودم : قربون  اون نظرای خوشگلت بشم که تو هموشن هومن عاشقتم  دوست دارم مرسی که اومدی

 

ملیکا ی گل:منم خیلییی دوست دارم باهات اشنا بشم . وبتم خیلی قشنگ . ایمیلتو جدا بزار برات بفرستم . میگم میخوای بخوابونمت ترک؟ ببخشید شوخی کردم گلم

 

داستان

قبلش بگید دستت درد نکنه دیشب نشستی داستان تایپ کردی به جای اینکه بری فیلم انجلینا ببینی

چشامو که باز کردم تا چند . دقه نتوونستم به خاطر بیارم که چه اتفاقی افتاده .به دستم سرم وصل بود .دیشب چه اتفاقی افتاد؟  صحنه یی که تخت غزال رواوردن تو خاطر اوردم . شاید...شاید  یه خواب بود اره اره خواب بودش .از رو تخت رفتم پایین – هومننننننننن  ....هومنننننننن . یه پرستار اومد تو – الان صداش میکنم . چند دقه بعد هومن اومد تو . لبخند زد خوبی؟ . اومد جلو و دستمو گرفت –نه هنوز دستت یخه – هومن.. نمیدونی چه خوابی دیدم...خواب دیدم غزال مرده بعد قلبشو پیوند زدن به قلب کامران . هومن بغض کرد . بغضی که نشانگر همه چیز بود . خودم ادامه دادم – خواب نبود؟ واقعا این اتفاق افتاد؟...اره؟.  چشای هومن پر اشک شد .با بغض گفت – اره .

رومو برگردنودمو به پنجره خیره شدم

. اروم گفتم – کامران؟- بیهوشه ولی حالش خوب

 

 

نمیدونم چقدر توی فضای الوده به غم بیرون پنجره خیره شده بودم . از رو تخت بلند شدم و رفتم پنجره رو باز کردم . غمی که توی قلبم بود داشت به طرف گلوم میرفت تا به شکل بغض ظاهر شه و بعد به اشکایی که از گونه هام سرازیر میشدن مبدل بشه .

خیابون رو به رو کم کم خالی میشد و اسمون رفته رفته تاریکتر میشد اما بعد راه روشنایی رو در پیش گرفت . ساعتها بود که دستم زیر چونم بود و به رو به رو خیره میشدم . دلم میخواست برم یه جایی که نه سیاوش باشه نه غصه ی مرگ غزل نه هیچی . فقط خودمو خودم خالی از هر مشغله ای .

توی نور دلگیر خورشید که از پشت ساختمانهای بلند شهر سرک میکشید خونه ی رویاییمو مجسم میکردم و اجر به اجرش رو در خیالم میساختم و در استانه ی طلوع خورشید جانش میدادم . خونه ای که فقط خودم توش پاشم فقط خودم .

برای چند لحظه چشامو بستم وقتی که باز کردم هومن کنارم ایستاده بود .

- به چی نگاه میکنی؟

- به چیزی که پشت طلوع خورشید مخفی شده و هیچکس جز من نیمبیندش .

اونم به رو به رو خیره شد .-

- .تلاش نکن نمیبینیش

- منظورت همون غزل تنهای تنهاست که تو خورشید قایم شده ؟؟؟؟

برگشتمو با تعجب بهش خیره شدم

– هومن من اونو توی خیالم کشیدم چطور دیدیش؟

 -  منم توی اسمون ندیدمش...توی مردمک چشات دیدمش ...دیدمش که موج میخورد...... بین اشکات داشت غرق میشد و ......عکس خورشید پشتش افتاده بود ... ولی ولی اون فقط یه تصویر از خورشید بود . ......گرمایی نداشت نمیشد لمسش کرد

 

جمله به جمله ی هومن اغشته به حرفهایی بود که من متوجه منظورش نمیشدم .

فقط سکوت کردم . سکوتی که تا حدود یک ربع دووم اورد

-....غزل....من...وای خدایا چرا من باید اینو ازش بخوام .

برگشتم و تو چشاش زل زدم . توش یه جور ناتوانی بود در مقابل چیزی که میخواست بگه

میخوای یکم بریم بیرون اینطرفا ....من..من از بچگی از بیمارستان نفرت داشتم حتی اگه حالم خوب بود توی بیمارستان احساس بدی بهم دست میداد...میخوای یکم از خورشید دل بکنی بریم اینطرفا هم من حرف دلمو بزنم هم اینکه

- مگه نگفتی فقط عکس خورشید تو چشام افتاده ؟ اگه از کنار خورشید برم عکسشم از بین میره

نفس عمیقی مملو از ارامش کشید

- خوب اگه خورشید بسازی هم گرم هم لازم نیست منت خورشید رو بکشی

 

-         با جملات بازی میکنی هومن

-         دقیقا  وقتی نمیتونی منظورتو مستقیم بگی این بهترین راه

-         نمیگی چی میخوای بگی؟

-         هه  اگه نخوامم مجبورم بگم مثل مرگ و مالیات میمونه یا میدی یا به زور ازت میگیرن

-  هومن انقدر نپیچون

-         - میگم باشه ؟میگم ولی اینجا نه باشه؟ بیا بریم از اینجا بیرون بهت میگم ...اینجا..اینجا بهم حالت تهوع دست میده .

یکی در اتاقو زد و سریع اومد تو . نینا بود . نفس نفس میزد – سلام هومن سلام غزا... غزل .

هومن بش لبخند زد .ادامه داد – غزل مامانت زنگ زد خونه گفت هر چه زودتر بش زنگ بزنی .

تا مغز استخونم یخ زد . نشستم رو تخت . هومن اومد کنارم – چی شدی؟ - هومن ...هومن نکنه ....نکنه فهمیده باشه ....وای هومن چی کارکنم  

هومن در حالی که سعی میکرد لرزش صداشو مخفی کنه گفت – نه نه بابا تو از وقتی اومدی بش زنگ زدی؟ - نه – خوب حتما میخواد بدونه اتفاقی برات نیفتاده بابا میخواد بات حرف بزنه ....شجاع باش غزال نمیتونی ازش فرار کنی باید باهاش برخورد کنی  - هومن...- جان – میشه بعدا بریم...- اره حتما تو برو مادرت واجب تره .

.........................................

اروم در اتاق غزل رو باز کردم و وارد شدم . بوی نبودن میداد . غزال نبود و من از نبودن متنفرم . دفعه ی قبل که اومد تو اتاق یه امیدی برای زنده موندش داشتم. هنوزم حس میکنم یه شوخیه ...یه کابوس....حس میکنم غزل خوب میشه ....حس میکنم یه معجزه رخ میده .  باید منتظر تلفن مامانم میموندم .احساس میکردم دیوارای اتاق هر لحظه بهم نزدیکتر میشن میخوان ببلعمن . هوای اونجا ازغم پر بود . اونقدر که نفس کشیدن رو مشکل میکرد . تلفن زنگ خورد . دویدم طرفش که برش دارم دستم میلرزید  میز تلفن کج شد و افتاد . خودمو روی زمین پرت کردم و گوشی رو بداشتم و چسبوندم به گوشم  - الو . از شنیدن صدایی که پشت تلفن بود تمام بدنم بی حس شد روی زمین نشستم و به کمد تکیه دادم. این یکی رو چی کارش کنم؟ بعد از چند لحظه که قدرت حرف زدنم برگشت در حالی که سعی میکردم صدامو عادی نشون بدم گفتم – سلام مامان – غزل – بله مامان؟ بله – غزال؟ - خوبه مامان خوبه الان کلی با هم حرف میزذیم اصلا یادم رفت که بهت زنگ بزنم مامان انقدر شبیه منه که...- غزلللللللللللللللللللللللللللللل –بله مامان – غزال..غزال مرد؟ . دیگه طاقت نداشتم بغضم ترکید – اره مامان ارهههههه .

هیچی نمیگفت هیچی . – مامان...مامان تو از کجا فهمیدی – پدرت...اون به هم زنگ زد. چشام رو هم رفت احساس خواب کردم . پدرم؟ پدرم؟ اون دیگه کیه؟ مگه من پدرم دارم؟ اصلا پدر چیه؟ مهر پدری که میگی چیه؟ - غزل . در حالی که ازشدت خواب صدام در نمیومد گفتم – هم؟ - من دارم میام امریکا الان ترکیم .-هم؟ باشه باشه خدافظ . قطع کرد .

منم همونطور که به کمد تکیه داده بودم و روزمین نشسته بودم گوشی به دست خوابم برد .

وقتی که از خواب پاشدم ساعت هشت شب بود . چیزی در حدود 11 ساعت خوابیده بود . هیچ رمقی برای بلند شدن نداشتم اخه بلند بشم که چی بشه . نیم ساعت داشتم به دیوار رو به روم که عکس کامران رو غزل روش بود نگاه میکردم که  یه چیزی یادم اومد به سیاوش زنگ بزنم . گوشی ورداشتم اما یه چیزی مانع شد . – تا اون زنگ نزنه تو زنگ نمیزنی . احساس کشمکشی توی وجودم ایجاد شده بود هم دلم میخواست زنگ بزنم هم غرورم اجازه نمیداد اون منو تحقیر کرده بود .بلند شدم که برم بیمارستان . کمد لباسای غزل رو باز کردم. یکیشو دروردم . خیلی قشنگ بود . ماکسی بنفش . دو باره به عکس کامرانو غزال خیره شدم. زیر یه درخت بود و غزال همین لباس تنش بود گذاشتم سر جاش .

یه چیزی نگاهمو جلب کرد .

یه پیرهن یاسی که روش یه کمربند میخورد و تا بالای زانو بود . لنگه ی این لباس توی کمد من بود .یعنی منو غزال تو سلیقه ام انقدر شبیه هم بودیم؟ تازه یادم اومد که اون لباس رو سیاوش وقتی چند ماه پیش اومد امریکا برام اورد . با عزم خاصی فکر زشتی که یه لحظه تو ذهنم اومد از خودم دور کردم .و لباس رو پشت لباسای دیگه قایم کردم جایی که به چشم نیاد.

از تو کمد غزال یه لباس مشکی استین بلند برداشتم . ساده بود خیلی ساده . و یه شلوار جین مشکیم پوشیدم . موهامو سفت بالای سرم بستم حتی کش مو مم مشکی رود .

به خودم خیره شدم . بدنم زنگ عذا گرفته بود . یه روزی اینارو غزال میپوشیده .

دلم برای هومن تنگ شده بود . پیاده راه بیمارستانو در پیش گرفتم .

 

..................

هومن تنهای تنها روی صندلی رو به روی اتاق کامران نشسته بود . خودمو لعنت کردم که تنهاش گذاشتم . چشاش از خستگش وگریه کوچیک و سرخ شده بود . کنارش نشستم . برگشت و بهم نگاه کرد . به سر تا پام .

و خیلی اروم زمزه کرد . –  مشکی ....کاملا مشکی .

- پس چی؟ تو میگی باید چی کار کنم؟ - نمیدونم ...نمیدونم ولی نمیخوای که تا ابد این لباسو در نیاری؟ - هومن... من نمیتونم بخندم یعنی ....یعنی چطوری میشه خوش حال بود وقتی غزال مرده؟ - چطوری میشه خوشحال بود وقتی که ادما رو به عشق متهم میکنن؟ چطوری میشه خوش حال بود وقتی همه انسان بودن یادشون رفته؟ چطوری میشه خوش حال بود وقتی همه خوشحالی یادشون رفته ؟ چطوری میشه خوش حال بود وقتی کسایی که دوستشون داری از پیشت میرن؟ چطوری میشه خوش حال بود وقتی هیچ کس اشکایی که میریزی رو نمی شماره ؟ میدونی چطوری؟ – چطوری؟ - با عشق ...با عشق همه چیز قشنگ میشه و میتونی همه ی اینارو تحمل کنی چون به یکی با تمام وجودت اطمینان داری حتی اگه کنارت نیست میتونی دستاشو بگیری بلدد شی میتونی تحمل کنی چون شونه ی یکی که مرهم غصه هات باشه تو نمیتونی تحمل کنی چون عشق نداری – نه هومن غلط من با تمام وجودم عاشق یکیم – مطمئنی؟ پس چرا وقت غصه هات بهش فک نمیکنی ؟ مطمئنی عشق؟هان؟ پس چرا الان تنهایی؟  - هومن ...من عاشقشم – مطمئنی اگه جای اون یکی دیگه تو زندگیت بود این حرف رو نمیزدی؟ - نه... نه مطمئن نیستم من از هیچی مطمئن نیستم . درکنار حرفای هومن تسلیم شدم.

دیگه هیچ کدوم بحث رو ادامه ندادیم . یعنی من یعنی من واقعا عاشق سیاوش نبودم . نه نه در موردش فک نکنم . نمیشه که به قول هومن دارم فرار میکنم باید باش برخورد کنم . فکر اینکه عاشق سیاوش نبودم وحشیانه بم حمله میکرد .

هومن از جاش بلند شد . سه نفر داشتن طرف هومن میومدن . یکیشون دوید طرف من – غزالللللللللللللللللللللللللللللللللللللل . سفت بغلم کرد . اون دو نفر دیگه که بهشون میومد زن و شوهر باشن گفتن – هومن؟؟؟؟؟؟ خیلی شوخی بی مزه ای بود تو فک نمیکنی ما زهر ترک میشیم غزال که اینجاست

هومن: نه نه مامان شوخی نبود ....برگشت طرف کسی که منو بغل کرده بود – کتییی ولش کن غزال نیست . از بغلم دراومد – چی هومن .

-         غزل خواهر دو قولوی غزال.  بابای هومن با تعجب به ما خیره شد – غزال که خواهر دوقولو نداشت – چرا داشت ما نمیدونستیم نو ایران بودش . کتی به هومن خیره شد – کامران؟ - خوب ولی بی هوش . بعد هومن رفت و مادرش و در اغوش کشید اونجا بغضش ترکید و گریه کرد . به این فک کردم انگار هومنم عشق نداره .

 کتی به من خیره شد و با بغض گفت – متاسفم و بغلم کرد و گریه کرد . اما من هیچی نگفتم . کتی رفت توی اتاق کامران . مادر هومن طرف اومد و بهم خیره شد – من...من واقعا نمیدونم چی بگم..متاسفم دخترم .

 

اون و بابای هومن هم رفتن تو اتاق کامران .هومن اومد کنارم نشست .

-         هومن؟ - هان؟ -تو ام عشق نداری نه ؟  - نه هنوز پیداش نکردم . – هومن تازه دارم به واقعیت ها فک میکنم یعنی اینکه غزال باید دفن بشه... –غزل...همه چیز درست من خودم همه کارارو کردم فردا مراسمشو میگیریم – ممنونم هومن ممنونم . اروم بغلش کردم .

-         دو فکر ارامش و ازم میربود اول اینکه ایا واقعا من عاشق سیاوش نبودم ؟ و اینکه به مادرم چی میخوام بگم ؟

 

........................................

فردا ظهر بود که مادرم رسید فرودگاه . منم با هومن رفتیم دنبالش تا از اونجا با هم بریم برای مراسم تدفین غزال.

سرگیجه داشتم . صدای همه ی مردم تو گوشم میپیچید و جملات نا مفهومی رو شکل میداد . دلم میخواست با تمام وجودم داد بزنم بس کنید ساکت توروخدا .

اما هیچ کس فریاد بی صدای توی دلم رو نمیشنید .داشتم دنبالش میگشتم

مادرم اونور به دیوار تکیه داده بود . سفید بود . انگار به هوا تکیه داده بود و کوچکترین حرکتی باعث افتادنش میشد . تمام عضلات صورتش میلرزید .

و اونو با یه مجسمه اشتباه میگرفتی .لباسی تنش بود سر تا سر مشکی . با قدمهای سست رفتم طرفش .

منو دید اما هیچ عکس العملی نشون نداد . طرفش رفتم و بغلش کردم اما اون نه . اون همونطور صاف وایستاده بود . گریه کردم اما اون هیچی فقط به یه نقطه خیره شده بود و من حتی شک کردم که نمیتونه حرف بزنه .

حتی نمیتونست راه بره . تا خواستیم بریم به طرف ماشین خورد زمین . وقتی مادرمو توی این وضع میدیدم فشار زندگی رو با تمام وجود رو بند بند اعضای بدنم حس میکردم . چرا اینطوری شد؟

هومن دستشو گرفت و برد طرف ماشین منم  چمدونشو برداشتم و پشتشون حرکت کردم .

از وقتی رسیده بود حتی یه کلمه هم حرف نزده بود .

ماشین حرکت کرد . به سمت قبرستون . مامانم هنوز هیچ حرکتی نمیکرد . من نمیدونستم که واقعا قدرت رو یایی با غزال داخل تابوت رو دارم یا نه؟

چند ساعت بود که اصلا به سیاوش فک نکرده بود .

هومن یه نگاه به مادرم انداخت و بعد به من با معنی خیره شد . منظورشو میفهمیدم . چیزی نگفتم و دوباره به بیرون خیره شدم .

................

تابوت غزال روبه روی ما بود  و همه به اون خیره شده بودن . بعضی ها هم با اندوه به مادرم اما اون هیچ حرکتی که نشانه ی زنده بودنش باشه نمیکرد همه با تاسف سرشونو تکون میدادن .

به تابوت رو به روم خیره شدم . فکر اینکه توی این جعبه ی چوبی خواهر منه دیوونه ام میکرد . قلبم اونقدر تند میزد که حس میکردم الان قفسه ی سینه ام پاره میشه . جای خالی کامران حس میشد . کامران هنوز روی تخت بود و به هوش نیومده بود . بوی تند پاییز تو مشامم بود . غزال غزال غزال . اخه چرا بعد از نوزده سال درست روزی که من اومدم ببینمت؟ ناخنهامو با شدت توی دستم فرو کردم طوری که از کف دستم خون میریخت .  دلم میخواست به اون تابوت مشت بزنم اونقدر مشت بزنم تا غزال رو از توش بیرون بیارم . دیگه طاقت دیدن اون اتاقک چوبی رو نداشتم رو مو به طرف بقیه کردم به چهره های اندوه گین همشون . بعضیارو نمیشناختم . پس کی این ساعتهای مرگبار تموم میشد . کتی و مامان و بابای هومن گریه میکردم . نینا و دوستای غزال هم همینطور . اما مامانم مات . هومن اشکاش پشت سر هم جاری میشد . از روی چهره ها میگذشتم و ارزو میکردم که زودتر تمومم شه . روی یه چهره موندم نتونستم ازش خیره شم .یه مرد میان سال با قد معمولی تقریبا چاق . موهای خاکستری و عینک دودی . توی اطراف چشاش چروک های دیده میشد . شلوار لی داشت با کت قهوه ای چرم . دست به سینه وایستاده بود و به تابوت نگاه میکرد . اونم هیچی نمیگفت . اما ماتی مادرمو نداشت . و از همه مهمتر چشاش . خاطره هایی رو زنده میکرد . زمان ایستاد گریه ها متوقف شد . همه چیز متوقف شد و من به چشاش خیره شدم .

به زمانی که جوونتر بود . به اونشبای دعوا به گنگی مفهوم پدر برای خودم به تنفری باعث یخ زدگی قلبم شد . به صدای فریادهایی که توی مغذم ذخیره شده . بهش خیره شدم . به پدرم خیره شدم . از همون اول باور نداشتم که چیزی به عنوان محبت پدری وجود داره . پدر موجودی بود برای من که همیشه باید تلاش کرد تا بودنش از بین بره . پدر برای من همون قسمت تاریک غصه ها بود همون شخصیت های بدجنس و این تصاویر از هشت سالگی توی ذهنم بود و پاک شدنشون مقدور نبود .

اونم به من خیره شد با چشایی که بازم فرقی نکرده بود همون برق بدجنسی توش بود فقط یکم پیرشده بود . بعد از 19 سال به پدرم خیره شدم .

زیر لب زمزمه کرد – غزل؟ . بعد اومد منو بغل کرد – وای دخترم دلم برات تنگ شده بود . تنها کاری که تونستم بکنم یه لبخند زورکی بود – بیا بریم با هم حرف بزنیم .دستمو کشید و از جمعیت دور کرد . از غزال . کمترین ناراحتی از مرگ دخترش تو چشاش نبود . از اینکه دستمو گرفته بود احساس تعفن میکردم . دلم میخواست فریاد بزنم و دستم ازش بکشم . اصلا دلم براش تنگ نشده بود اصلا .عین ادم اهنی پشت سرش راه افتادم

-         خوب دخترم تعریف کن دلت برام تنگ نشده بود ؟

 از حرف زدن باهاش احساس نفرت میکردم از اینکه از خودم خیلی فاصله گرفتم و تک تک ثانیه های اونجا عذاب اور بود شکنجه بود خفه کردن فریاد تو گلوت بود .

با کسی که از همه بیشتر ازش بدت میاد قدم بزنی و متاسفانه اون شخص پدرت . بعد از دقایقی که سالها گذشت دست از سرم برداشت . اصلا نمیدونم و اون دقیقه ها چی بهم گفتیم چیزی جز عذاب یادم نیست . چیزی جز اینکه گفتن هر حرفی در مقابل اون عذاب .

دوباره به طرف تابوت غزال برگشتم احساس کردم ازاد شدم. بیشتریا رفته بودن خونه . چند نفر بودن . مادرم بلاخره داشت گریه میکرد . تو بغل مادرهومن و داد میزد – خدایا ....خدایا دخترم نذاشت 19 سال ببینمش حالا که میام باید توی تابوت ببینمش . بازم عذاب میکشیدم . دستامو روی گوشام کشیدم به گریه تعصب پیدا کرده بودم گریه دیوونه ام میکرد . رفتم کنار هومن داشت به تابوت غزال نگاه میکرد – هومن...میشه از این جا بریم ....بریم بیمارستان دارم دیوونه میشم . سرشو تکون داد .

برای اخرین بار به تابوت غزال خیره شدم . به سختی ازش چشم برداشتم و دنبال هومن راه افتادم .

........................................................

برای اولین بار وارد اتاق کامران شدم . چرا همه چیزو مینداختم گردن اون؟ اون که کاری نکرده بود .همه چیز تقصیر ....تقصیر .... وای خدای من اصلا نمیدونستم تقصیر کیه .

صدای قلبش شنیده میشد . چهرش کبود بود و تبسم خفیفی روی لبای بی حسش بود . دستمو رو سمت چپ قفسه ی سینش گذاشتم . قلب غزال . این قلب قبلا تو سینه ی غزال میزد .

دوباره بهش خیره شدم . معصومیت خاصی تو چهرش بود . کنارش نشستم و دستشو گرفتم . هومنم بش خیره شدم بود . – خیلی دوستش داری هومن؟ - خیلی غزال خیلی .... اونقدرم بی عشق نیستم...کامران ....کامران همیشه کمک کرده ...عاشقشم غزل – چه عجب اسممو درست گفتی . لبخند زد . دوباره به کامران خیره شدنم و بعد به هومن – کاش ...کاش منم یه خواهر داشتم کاش منم غزالو داشتم ....با این که ازم دور بود ولی خیلی دوستش داشتم . بهت حسودیم میشه هومن .

چیزی نگفت یه چیزی توی دستش بود باش بازی میکرد – اون چیه هومن؟ - حلقه ی غزال الان پرستار بم داد . ازش گرفتم .سفت فشردمش بعد گذاشتمش توی جیبم و دوباره دست کامرانو گرفتم . یه حرارت عجیبی توی دستش بود که دوستش داشتم همیشه به نظرم گرما نماد ارامش بود .هومن از اتاق رفتم بیرون منم به روبه رو خیره شدم و به این فک میکردم که چه ناگهانی همه چیز به هم ریخت .تکون نا گهانی دستشو حس کردم . دستم لرزید . بعد اروم دستمو فشار داد به طرفش برگشتم . چشاش باز بود اما خوابالود با صدای گرفته ای گفت – غزال؟

گیج شدم موندم . چی باید میگفتم . دهنم رو باز کردم تا چیزی بگم اما نمیتونستم

هیچی به ذهنم نمیرسید . دستمو از توی انگشتای بی حسش دروردم و از اتاق رفتم بیرون – هومن؟ ...........هومن کامران به هوش اومد .

دوید تو اتاق. به چشای کامران خیره شد – داداشی و رفت طرفش . کامران لبخند محوی زد . هومن گریش گرفته بود . زنگ بالای تخت کامرانو زد و چند تا پرستار اومدن تو اتاق و همه چیز رو چک کردن و گفتن که همه چیز خوبه . هومن بطور خاصی به کامران خیره شده بود . کامران میدونی چی شده؟  - نه اخرین چیزی که یادمه خودمو غزال توی پارک – تصادف کردید – یه چیزایی یادم میاد . چهره ی غزال که داد میزد کامران مواظب باش و نور ماشین رو به رویی تو چهرم . هومن گفت – میدونی چیه کامران؟ تقصیر خودتون اصلا منو قال میذازید میرید پارک خوش میگذرونید؟ همینه دیگه نفرین برادر زود میگیره اصلا من نفرینتون کردم که ایشالله خوش نگذره ایشالله که بستنیت بخوره تو صورتت ایشالله که بخوری زمین تقصیر خودت بود . با بغض داشت شوخی میکرد کامران میخندید . اما هومن از گریه منفجر شد و از اتاق رفت بیرون .

کامرانم برگشت و به من نگاه کرد – غزالم بیا اینجا . به جادوی چشاش خیره شدم . فک کردم غزالم رفتم طرفش کامران دستمو گرفت  . چشاش پر اشک شد – نمیدونی چقدر خوش حالم که اینجایی.

یادم رفت که غزال نیستم . فقط بهش خیره شدم . توی عمق چشاش یه شهر دیدم که توش انگار گمم مشکی هر چی بیشتر بش نگاه میکردی بیشتر توش فرو میرفتی و بیشتر عاشقش میشد . چشایی که هیچ تمومی نداشت .صداش منو از توی شهر چشاش بیرون کشید – غزال . انگار مست بودم با بغض گفتم – کامران کامران منم خیلی خوش حالم که تو بهش اومدی . یهو همه چیز یادم اومد همه چیز من ...من غزال نبودم .من داشتم چی کار میکردم  -الان میام کامران و از اتاق خارج شدم . بیرون اتاق هومن نشسته بود . رفتم کنارش – هومن کامران فک میکنه من غزالم .

چیزی نگفت – هومن من باید چی کار کنم؟ تقربا داد زد – نمیدونم نمیدونم من هیچی نمیدونم من هیچ نمیدونم نمیدونم باید به کامران چی گفت نمیدونم غزال کجاست نمیدونم هیچی نمیدونم ...... متاسفم غزل ببخشید خیلی خیلی این مدت ناراحت بودم ببخشید .- نه نه گاهی وقتا ادما باید داد بزنن .

-         این ..این مشکل تو نیست غزل . مشکل من . من باید بگم بش . اما نمیتونم واقعا نمیتونم  دکترشم به من میگه اگه بش بگید غزال مرده ممکنه افسردگی بگیره اخه من باید چی کار کنم میگه اروم بش بگو بابا من نمیتونم نمیتونم برم به برادرم بگم عشقش مرده  - چند قه سکوت حاکم بود هومن...میخوای...میخوای....هومن من ...من غزال میشم تا تو اروم اروم بش بگی – نه نه غزل این برای تو مشکل – هست ولی ....دلم نمیخواد عشق خواهرم ناراحت باشه شاید این تنها کاری باشه که بتونم در حق خواهرم بکنم نذارم عشقش بشکنه . – غزل این کار عذابت بده – هومن من اینکارو میکنم به شرطی که تو قول بدی که بش زود بگی – قول میدم غزال قول میدم ...واقعا ازت ممنونم واقعا ممنونم

-          هومن داشت به انگشت حلقم نگاه میکرد . میفهمیدم منظورشو . دستمو روش کشیدم . اروم از دستم بیرون کشیدمش . انگار یه چیزی از وجودم برداشته شد . انگار سیاوشو برداشتم . حلقه ی غزل رو از تو جیبم برداشتم و کردم دستم .

-         احساس خاصی نسبت به این کار داشتم . من نقش خواهرمو بازی کنم؟

-         بشم معشوق یکی دیگه؟ سیاوش چی؟ حلقه ی دستم عوض شده بود .

-         و من نقاب غزال رو بر چهرم داشتم. و من در این مدت صاحب چشمای کامران بود . من مجبور بودم تظاهر کنم که کس دیگه ایم  اصلا به این فکر نکردم که واقعا چه کار میخوام بکنم .

-         با هومن وارد اتاق شدیم . کامران به من لبخند زد – غزال تو خوبی . به خدا نمدوین چقدر خوشحالم که تو حالت خوبه تو چی شد که هیچ صدمه ای ندیدی؟ - من...من ....   هومن: طرف غزال به ماشین نمیخوره خوش بختانه زود در رو باز میکنه و از ماشین میاد بیرون یکمی زخمی شده ولی خوب شدش .

کامران: غزال...چرا مشکی پوشیدی؟  - اوم چون ....همینطوری اتفاقی امروز این لباسو پوشیدم .

-         خیلی بهت میاد مشکی خیلی بهت میاد

 

دیگه طاقت نداشتم از اتاق اومدم بیرون.  چی کار میخواستم بکنم . بشم معشوق عشق خواهرم و بعد وای وقتی کامران بفهم که من چه دروغی بش گفتم چقدر ازم متنفر میشه . وای خدایا چه دروغای بزرگی دارم میگم

هومن از اتاق اومد بیروم چی کار میکنی؟ - هومن نمیتونم نمیتونم .- غزل من اجازه ندارم که مجبورت کنم ولی... – هومن فکر میکنی برای اینکار غزال ازم متنفر بشه؟ - نه چون تو نمیخوای عشقشو تصاحب کنی میخوای ارومش کنی...مطمئن باش که غزال ناراحت نمیشه . هومن راست میگفت . من نمیخواستم که کامران رو عاشق  . راه اتاق کامران رو در پیش گرفتم چند قدم بعد هومن گفت غزل؟ برگشتم و نگاش کردم – کامران راست میگه مشکی خیلی بهت میاد . 

.........................................

به چهره ی کامران که غرق در خواب بود نگاه کردیم . نیم ساعت پیش هومن رفت و من موندم و کامران .

رفتم کنار پنجره و به ماه نگاه کردم . اصلا خوابم نمیومد .

انگار یه لحظه با واقعیت رو به رو شدم . با خودم با این که چی کار میخوام بکنم . تازه میفهمیدم که چه کار احمقانه ای یکردم . اما دلم میخواست که انجامش بدم . دلم میخواست..... اگه اگه سیاوش نمیذاره که من معنی عشقو بفهمم شاید اینطوری بشه .....وای غزال تو چی داری میگی . این کارت انسانی نیست .  تو نباید نقش عشق کس دیگه ای رو بازی کنی ......کامران عاشق غزال نه عاشق تو....ولی غزال مرده غزال مردهههههههههههههههههههه .

به کامران خیره شدم . – کامران منو ببخش قسم میخورم که اینکار برای خودم نیست برا توئه .

 بابایییییییییییییییی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 13:32  توسط عاطفه  |